باسم حق...
اردو جنوب فرصت بسیار خوبی است برای کار فرهنگی کردن حول انقلاب. شاید بهترین فرصت! در همین راستا چند وقت پیش با چند تن از اساتید مشورت شد راجع به آنکه امسال از این ظرفیت چگونه استفاده شود. البته خیلی از این ایده ها منحصر به اردوجنوب نیست. پیشنهادات این اساتید(همازاده/ ترکشدوز/ماندگاری/کوشکی/سیدعلی موسوی/وحید جلیلی) در زیر آمده است:
حاجآقا همازاده(مهدی)
1- جنگ یک مدل خوبی است از اینکه بچه ها کار جهادی انجام میدادند و همینطور صعود معنوی داشتند 2- مدیریت غیر نظامی فرماندهان جنگ(نوع مدیریت فرمانده ها): چرا آن موقع این همه فرمانده ها خاکی بودند و قاطی بدنه. خب الان چرا این جوریه؟ بیشتر برای نهیب خود بچه ها میگویم نه برای چماق کردن و کوبیدن بر سر مسئولین
3- در دانشگاه ها که میچرخم میبینم اینها امام را دارند از آقایان سیاسی میشناسند!!!! یک امام مورد پسند حضرات دارد ترویج میشود... 4تا صحبت ساده از امام را اینها نمیدانستند... در قضیه جنگ، امام دیدش چه بود؟ جنگ جنگ تا یک پیروزی کجا و جنگ جنگ تا رفع فتنه از کل عالم کجا؟ تعامل امام با بسیجی ها و تعامل و ولایتپذیری بسیجی ها با امام چگونه بود؟ وقتی امام گفت قطعنامه بچه بسیجی ها چه کردند؟ 4- صحنه سیاسی و دیپلماتیک جنگ؟ در ستاد چه میگذشت؟ آقای هاشمی، آقای رضایی، آقای موسوی. اینها دیدشان با دید امام در جنگ چه زاویه هایی داشته است؟
استاد ترکشدوز
1- ( البته نکته اول خیلی مستقیم به اردو جنوب ربط ندارد؛ ولی قابل ترجمان هست) یکی از اصلیترین مسائل فعلی ما تهدید خارجی است که کمتر بهش توجه میشود. باید زمینه سازی فتنه و فتنه گران برای این تهدیدات خارجی برای مردم تبیین شود. ما با نیت آنها کار نداریم؛ بانتیجه کار داریم. باید برای خواص روشن شود که خط مشی آقایان صد انقلابی است. این موضوع که یک آدم خوب در یک خط مشی بد میتواند عمل کند را باید برای دانشجویان روشن کرد. برای این کار میتوان به مثالهای تاریخی رجوع کرد. در نهضت مشروطه جلوی شیخ فضل الله چندتا از مراجع بودند...خب آخرش چی شد؟ امام هم مدام تذکر میدادند که نگذارید مشروطه تکرار شود. باید یک بصیرت تاریخی به وجود آورد. همچنین باید جو ضد استکباری که بعد از یوم الله 9 دی به وجود امد را تقویت کرد. باید جو، جو ضد استکباری بشود. موسوی و خاتمی و کروبی در راستای آمریکایی دارند عمل میکنند روی عوامل بازدارنده در مقابل تهدیدات استکبار باید تاکید کرد: اول، مقاومت مردمی به شکل منظم که در 9 دی مشابه آن را دیدیم. دوم، مقاومت مردمی به شکل نامنظم که ترجمانش میشود تشکل های کوچک حزب الله که به فعالیت میپردازند. سوم، فعال کردن همه ظرفیت های خارجی انقلاب. عیانش میشود حزب الله و حماس. ولی باید باقی ملتها را هم فعال کرد. حماس باید بفهمد که این فتنه ضد منافع آنها هم هست. روی عوامل زمینه ساز باید مدام تاکید کرد که ما با ادمها کار نداریم. آدمهای خوب ممکن است در خط مشی بد باشند جدیترین عامل، همین فتنه است. البته برخی کارهای دولت نیز اثرگذار است؛ ولی باید عامل اصلی و فرعی را فهمید و با هم خلط نکرد:
1) حذف یارانه ها
2) گسترش واردات
3) گرایشاتی به سمت لیبرالیسم فرهنگی
پس باید به دولت هم انتقاد کرد. البته موضع ما، اصلاح طلبی نیست! برای ما گفتار امام، شهید مطهری و رهبری ملاک است. همانطور که گفته شد نباید اصلی، فرعی را قاطی کرد. همچنین نباید نسبت به این سران فتنه روشنفکربازی درآورد. اینها بالاخره ضد انقلاب را فعال کردند. ضد انقلاب باید بفهمد که حزب الله با کسی به راحتی درگیر نمیشود ولی اگر درگیر شود دیگر به این راحتی بیخیال نخواهد شد. باید بدانند نیروی اجتماعی در مقابلشان ایستاده. حذف نیروهای خودسر هم با فعال شدن نیروی اجتماعی و فرهنگ سازی ممکن خواهد بود. باید مطالبه اجتماعی برخورد قانونی با فتنه باشد. مثلا باید با این شعارنویسی ها برخورد کرد. اگر با اینها برخورد میشد کار به کشتار نمیرسید.
- باید روی این حرف تاکید کرد که با کارهای آقایان سناریوی عراقیزه کردن ایران که حرف تندروهایشان بود(قطعا استکبارگران یک سناریو در مورد ایران ندارند؛ بلکه کلی سناریو وجود دارد.) روی میز قرار گرفت. در عراق حدود یک میلیون نفر کشته شدند. باید این را جا بیندازیم که رهبری نه تنها به دین خدمت کرد بلکه در جهت حفظ ایران بزرگترین کارها را کرد. همه مان- چه ملی گرا و چه دیندار- اگر میخواهیم ایران عراق نشود باید برویم پشت سر آقای خامنه ای.
2- اردوی جنوب فرصتی است برای بازگویی تفکر انقلاب به خصوص از روی سخنان انقلابیون. حالا چه خود حضرت امام، چه نخبگان سطوح فوقانی مثل شهید بهشتی، شهید مطهری، شهید رجایی و... و چه نخبگان سطوح میانی مثل بچه بسیجی ها و بچه رزمنده ها. باید روشن کرد که اول انقلاب چی بود که این آقایان این همه ادعای بازگشت به آن را دارند.
3- باید برای بچه ها گفت که زندگی آرمانی تعطیل شدنی نیست. یک ترکیب مناسب از دین، دانش و انقلاب را ارائه کرد. زندگی آرمان طلبانه را باید نشان داد که هم جذاب است و هم در زمان صلح امکانپذیر و ضروری است. برای این میتوان به وصیتنامه های شهدا رجوع کرد
- نامه شهید سید علی جهان آرا به خانواده اش بسیار خواندنی است
- کتاب خاطرات شهید حسن ساوه- از بچه های لانه-
- سخنان شهید بهشتی، شهید رجایی، شهید قدوسی، شهید رجب بیگی، دیگر شهدای لانه مثل شهید ورامینی، شهید وزوایی
- بازگویی کربلای هویزه
- وصیتنامه شهید محمد بروجردی و شهید باکری
- متونی از دختران انقلاب مثل نامه های فهمیه و .... باید هم آن تفکر آن زمانی ها را بازشناسی کرد و هم آن سبک زندگی فراموش شده را احیا کرد. بلکه حتی میتوان بحثهایی گذاشت راجع به اینکه چه جور میشود اینها را در زندگیها دوباره زنده کرد. البته آن سبک زندگی ها باید آسیب شناسی هم بشود.
4- جنگ را باید از فضای آرشیوی خارج کرد!!! ادامه جنگ یعنی ستیز با استعمار و استثمار و التقاط. یعنی جنگ پایان نیافته و تنها صورتش تغییر کرده است.
دکتر کوشکی
- در برگزاری اردو منظم باشید. منظورم همین مسائل ساده است. جایی ملت را ببرید که دستشویی و ... داشته باشد؛ روزی یک برنامه بیشتر نگذارید. برای همان یک برنامه هم اگر میخواهید ببرید از قبلش زمینه سازی کنید. یعنی مثلا اگر میخواهید ببرید اروند باید ذهنها را آماده کنید برای فضای تولید علمی نه گریه و روضه...
- هر چقدر میتوانید ادم کمتر ببرید؛ کیفیت کار بالا میرود. کار حجمی فقط بازده را پایین می آورد
- اگر شرایط اجرائی فراهم و فضا مساعد باشد آنوقت میتوانید بحثهای فکری و معرفتی را مطرح کنید
حاج آقا موسوی(سیدعلی)
- اردو جنوب باید ظرفیت ساز و انگیزه ساز باشد برای کارهای مختلف. بنابراین باید انگیزه های خوبی بدهیم. خوب است که به همین دلیل بچهها را با ادبیات حضرت امام و تاریخ انقلاب درگیر بکنیم. البته بستگی به نوع مخاطبها هم دارد. برای مخاطب صفر کیلومتر یک جور باید حرف زد و برای مخاطبهای آماده تر نیز یک جور دیگر... در مورد مخاطب آماده تر:
+ بحثهای نهضتهای آزادیبخش و سپاه قدس. حالا هم نقدهایش و نقاط مثبتش.... در این فضاها هم نیاز به باز کردن جبهه های خارجی خیلی مهم است
+ نسبت دولت و جنگ. همینطور جریانهای مختلف با جنگ. مثلا آقای هاشمی، آقا و خود بچه های سپاه
** اگر مخاطب خاص را مدنظر قرار دهید خیلی کار راحتتر هست. برای مخاطب خاص نشریه جواب میدهد. ولی برای مخاطب عام باید رفت سراغ سخنرانی، گعده و یا حتی ساخت کلیپ اگر بتوانید کلیپی را بسازید که در کل اردوجنوبها پخش بشود و یا مثلا یک جا از مناطق مدام پخش بشود خیلی خوب است.
حاج آقا ماندگاری
- گاهی وقتها وقتی یک فرصتی که گیر میآوریم میخواهیم همه مسائل اسلام و مسلمین را مطرح کنیم که آخرش هم هیچ کدام حل نمیشود. یک موضوع را انتخاب کنید. به نظر من سه موضوع میرسد که اولویت دارد
1- بحث جریانشناسی انقلاب
2- بحث ولایت(نه فقط ولایت فقیه بلکه باید از ولایت الهی شروع شود)
3- تکلیف چیست؟
باید این سه تا را هم ریز کرد. یا این که هر کدام را که مناسبتر است. یا حتی مثلا سه تا دانشگاه موضوع 1، سه تا موضوع 2 و سه تا دانشگاه هم موضوع 3. بعد اینها را پیاده کرده و بعدا رویش کار کنید.
- مخاطب را محدودتر کنید.
- اقتضائات راهیان نور را هم که میدانید. میتوانید آنجا نمایشگاه بزنید. در دوکوهه، هویزه و یا کنار اروند و.... در مورد روایتگری باید با راویها صحبت بشود. مثلا یک جزوه کوچکی تهیه شود در مورد همان موضوعات و تحویل داده شود در مورد نشست هایی که میتوانید در مقرها بگذارید. مثلا ساعت 9تا11 یک جلسه پرسش و پاسخ بگذارید
- در تمام اینها باید منبعمان دین باشد، مصادیقمان شهدا باشد و نگاهمان به دهه چهارم باشد که رهبری فرمودند پیشرفت و عدالت
وحید جلیلی
- من چند مقاله نوشتم راجع به جنگ که اصل حرفم همانهاست(میتوانید از توی اینترنت پیدایش کنید: 1) جنگی که بود جنگی که هست(شماره 11 سوره)
2) شهدا اینقدرها هم نازنین نبودند(در اینترنت با جستجوی همین اسم قابل پیدا کردن است)
3) جنگی دیگر(روی سایت مطابله یا جنبش به شکل جزوه است)
4) یادم تو را فراموش(شماره 18نشریه امتداد. از خود سایت امتداد میتوانید پیدایش کنید)
- روی خیلی چیزها میشود کار کرد: مثلا آن تیکه های همت و باکری که در صدا و سیما راجع به ولایت فقیه پخش شد
- روی وصیتنامه های شهدا خیلی میشود کار کرد مثلا نه غزه نه لبنان:روی سنگ قبر خیلی از شهدا عکس قدس هست... فدائیان ایران به قدس وصلند
- شهدای غیر ایرانی دفاع مقدس: برای جلوی ای ایران ای مرز پر گهر ایستادن
- هنر دفاع مقدس: از گرافیک/ شعر/ داستان: کسی که یک اردو میآید با جبهه فرهنگی دفاع مقدس باید برگردد
- نشانه شناسی: یکی از کارهایی که باید اتفاق بیفتد. ما باید چند نشانه جدید در جنگ علم بکنیم. مثلا در نمادهای شهادت به همت و باکری منحصر نشود. همین شهدای خارجی را باید همه ایران بشناسند. باید گشت از این نشانه ها گیر آورد. مثلا نقش اقشار مختلف در جنگ. مثلا یک پزشک شهید، یک استاد شهید و...
والعاقبه للمتقین
باسم حق...
استاد مشغول توضیح دادن مفهوم مدیریت اطلاعات است و مثل همیشه برای آنکه ما دانشجویان، درس را بهتر بفهمیم به سراغ یک case study میرود:
«کازینو»
بله، درست خواندید! Case study این جلسه بررسی فواید مدیریت دانش در کازینو است. کازینو که میدانید چیست؟ یک مکان تجاری که میتوانید به آنجا رفته، قمار کرده و تفریح کنید! یعنی همان یک تفریح سالم مثل رستوران، سینما و...! اصلا گور بابای دین خدا که این چیزها را حرام کرده! میدانید از نظر استاد ما تنها تفاوت در این زمینه بین ایران و مملکت خارجه چیست؟ اینکه ما در اینجا همیشه می بازیم ولی در ممالک مترقی خارجه گاهی میبریم در قمار و گاهی هم می بازیم. استاد همچنان مشغول افاده است و ما دانشجویان جویای علم همچنان مشغول استفاده ایم:
«این کازینو برای مشتری احترام قائل است؛ برخلاف ایران که فقط میخواهند سر مشتری را کلاه بگذارند؛ چون فکر میکنند آنقدر مشتری هست که هیچ وقت به مشکل نخورند.»
ذوب در ولایت را که شنیده اید؟! حتما ساعتها هم روضه شنیده اید که این، غلط است و حماقت است و عقب ماندگی است و تحجر است و ....! خب حالا یک سوال: اگر به جای کلمه ولایت بگذاریم غرب چه فرقی میکند؟ ذوب که ذوب است؛ پس چرا اینجوری میشویم یک انسان مترقی مدرن درست اندیش روشنفکر به روز؟! استاد ما اولین باری نیست که چنین می گوید! همین دو، سه جلسه قبل بود که هر چند جمله یکبار میگفت «متاسفانه اینجا مثل آنجا نیست که....!» حالا به جای آن چند نقطه هر چه دل تنگت میخواهد بگذار! البته ذوب در غرب زیاد دیده بودیم در این چند سال؛ ولی تا به حال اینجورش را ندیده بودم که بیاید و سیاست های حیوانی را تئوریزه هم بکند:
« آنجا هر کی ضعیف تر باشد چاره ای ندارد جزء آنکه بمیرد!» جنگل است دیگر.... واقعا فوقالعاده است! ما گام به گام به سمت دانشگاه اسلامی می رویم و با تکیه بر این سرمایه های انسانی همینجور مشغول تمدنسازی هستیم!(سریع نگویید ناامید شده و دپ زده؛ امید به آینده از معدود سرمایه های نسل ماست...) آخر یکی بیاید به من دانشجوی جوان بی تجربه بگوید که با این اساتید چگونه می خواهیم جامعه را به طور بومی- دقت کنید که گفتم بومی نه حتی لزوما اسلامی!- و همچنین علمی اداره کنیم؟! البته من جسارت نکرده و نگفتم که این اساتید غرب زده را بندازید بیرون تا بروند همان جایی که جانشان برایش درمیرود؛ من فقط میگویم حداقل حق این بچه حزب اللهی ها را نخورید! چند نفر را در همین دانشگاه شریف برایتان بشمرم که شورای دانشکدههای مختلف- شامل همین اساتید محترم- با نامردی تمام حقشان را خورده و در انتها یک دور جلسات فشرده با حضور حضرات اساتید گران مایه، نماینده محترم آن شورا با لبخندی دلپذیر به آن جوان متخصص و متعهد گفته که متاسفانه از پذیرش شما به عنوان هیات علمی در دانشگاه شریف معذوریم! من حتی همین جسارت را به محضر مدیرت محترم دانشگاه نمی کنیم؛ آنها را هم هیات علمی نکنید و کرسیهای هیات علمی را بدهید به همین اساتید عزیز که ذوب در ولایت غربند! اما بدانید که ما دیگر مثل سیبزمینی بی رگ نمی نشینیم تا استادمان بیاید سر کلاس و از کازینو بگوید. یا استاد دیگرمان بیاید.... مثل اینکه لازم است قصه این استاد دیگر را هم بدون سانسور توضیح دهم؛ البته پیشاپیش از بی پرده بودن روایت ماجرا عذرخواهی میکنم:
این استاد گرانقدر که به گمان بالای 70 از خدا عمر گرفته مشعول حضور غیاب بود و تا به نام «بیتا...» رسید، حس کنجکاوی مجبورش کرد به پرسش:
- بیتا یعنی چی؟
- یعنی بی همتا...
- اوه؛ ببینمت! ......
- واقعا هم که بی همتایی!
دیگر توضیحی نمی دهم. فقط این را می دانم که ما در مکتبمان یک مفهومی داریم به نام «غیرت دینی»*. مفهومی که انگار به طور کامل بی خیالش شدیم. لازم نیست برای من شروع به روضه خواندن بکنید که باید کارهای فرهنگی عمیق کرد و این، سطحی دیدن مسائل است و ....! من فقط خواستم عمق فاجعه را درست ببینیم. و البته یادمان نرود که این کارها نه توسط یک دانشجوی ساده که توسط اساتید و مسئولین دانشگاه دارد انجام میشود! منتظرم که بگویید چه کنیم؟ به شرط آنکه حرف کلی و .... نزنید!
..............................
پی نوشت: *حاجآقا مجتبی تهرانی در محرم امسال بحثشان روی همین مفهوم «غیرت دینی» بود که با مراجعه به این لینک میتوانید از آن بحثها استفاده کنید.
بسم حق...
در قسمت اول دو دلیل از دلایل ۶گانه ضرورت تشکبل جمعهایی با مختصات اسلامی شرح داده شد.در زیر ۴ دلیل باقیمانده را میتوانید بخوانید و انشاالله در قسمت سوم مختصات و اقتضائات چنین جمعی نوشته خواهد شد:
۳- نیاز به بصیرت یا «یکی منو بگیره نریزم! »
فتنه اخیر به همه مان اثبات کرد که بدون استثنا در معرض خطر بزرگ «ریزش» هستیم. به قول بزرگي آخرالزمان است و سنگینی فتنه ها و افزایش ریزش ها. از چرایی گرفتار شدن در دام چنین خطری ميتوان بسیار گفت و دلایل زیادی را برشمرد. اما یقینا یک از اصلیترین دلایل آن، نبود بصیرت است. سوال اصلي هم همين است كه بصیرت یعنی چه؟
بصیرت را در دنیای امروزی که در آن هر کس گرفتار بمباران اطلاعات است باید از نو شناخت و تعریف کرد. ما در دنیایی زندگی میکنیم که حجم زیادی از اطلاعات در سرعت بسیار زیادی به وسیله رسانهها در حال انتشار است. سرعت انتشار و حجم اطلاعات آنقدر بالا رفته که فرصتی برای فکر کردن، تامل نمودن و دقیق شدن در فهم مسائل گوناگون نمیماند. و جالب آن جاست که در عین فکر نکردن گمان میبریم بسیار اندیشیده و خلاصه آنکه خیلی خفن هستیم! این را میتوان از روی نگاههای عاقل اندر سفیهی که به دیگران میاندازیم بفهمیم.
گاه این انفجار اطلاعات به شما اجازه نمیدهد که بتوانید صحنه نبرد را شناخته و یا وقایع پیرامونی را اصلی – فرعی کنید. بنابراین با دیدن چهار اتفاق- آن هم از دریچهای خاص- به اصطلاح کانالیزه شده، مساله را از یک بعد تحلیل کرده و سپس اعلام موضع میکنیم. این، نوعي از استحمار بسیار پیچیده است و کیاست خاصی برای رهایی از آن نیاز ميباشد.
حال باید دید وجود یک جمع چه کارکردی دارد؟ جمع اگر با مختصات اسلامی خویش- در مورد این مختصات در ادامه توضیح میدهم.- تشکیل شده باشد میتواند به حفظ شما و تقویت بصیرتتان کمک کند. یعنی حضور شما در یک جمع بصیر باعث میشود که فرصتی بیابید برای به اشتراک گذاشتن اطلاعات و فکر کردن روی آنها. اینجا شما فرصتی مییابید تا از زوایایی نو نيز به مسائل نگریسته و گرفتار تک بعدی نگاه کردن نشوید. الیته کتمان نمیکنم که خطر برای یک جمع نیز قابل تصور است. اما اگر نمیخواهید تفاوت بسیار زیاد این دو حالت را بپذیرید لحظهای بیاندیشید به آن روزی که ارتباط خود را با تشکل دانشجویی فعال در آن قطع کرده و در گوشهای از این مملکت مشغول کار شده ايد. آنهم بدون حفظ ارتباطات با دوستان هم تشکلی و هم دغدغه. برای آینده خود نمیترسید که همرنگ آن فضای جدید که احتمالا انقلابی هم نیست بشوید؟ آیا بسیاری از نسلهای قبلی انقلاب ما در همين فضاهای سکولار و غیر انقلابی هضم نشدند؟ آیا جز این بود که با دیدن مشکلات موجود در فضاهای اداری و اجتماعی گرفتار «عوضی گرفتن اصل با فرع» شده باشند؟ آیا همین سوپر حزب اللهی ها نبودند که به مرور چنان هضم در فضای غربی شدند که بیا و بپرس؟ اگر فضای جمعی اثری ندارد چرا همین الان کمترین ریزشها را در فعالین فعلی تشکیلاتی میبینیم؟ پاسخ بنده برای این سوال آخر حضور این افراد در یک جمع انقلابی است که حداقل فرصت فکر کردن را به آنها میدهد. یعنی شما فرصت دارید تا سوالها و تردیدهای خود را به محض پدیدار شدن در ذهنتان به دوستان خود منتقل کرده و پاسخ درخورش را بیابید. شاید شما به محض اولین تردید، از دایره انقلاب ریزش نکرده؛ اما یقین کنید که آن سوال در ذهن شما میماند و با انباشت این سوال هاست که شما نسبت به اصل انقلاب و حتی اسلام هم تردید خواهید کرد. به خصوص اگر دچار فشار هنجارهای اجتماعی هم بشوید. ضمن آنكه فشارهاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي در يك زندگي واقعي آنقدر زياد هست كه يك انقلابي دوآتشه را غفلت زده و گرفتار روزمرگي كند. منظورم اين است كه به فرض شما وارد درگيري هاي اجتماعي شده و ضد انقلاب هم نشديد، آيا كافيست؟ اگر پيام قطعنامه امام، فرمان هشت ماده اي رهبري و ... را فراموش كرده، ولي همچنان رهبري را قبول داشتيد يك انقلابي هستيم؟!
تشکیل چنین جمع هایی به شرط دارا بودن مختصات اسلامی میتواند ضامنی هر چند نصفه و نیمه برای حفظ ما در چهارچوب اندیشه اسلامی و انقلابی برای بلندمدت باشد. یعنی شاید بتواند از هضم ما در فضاهای سکولار جلوگیری کند. هرچند که نباید از نقش بیبدیل توکل، توسل و تقوا به سادگی گذشت.
۴- خلا در برخی حوزه های مهارتی یا بینشی یا «میخواهم مسلمان و کآرآمد زندگی کنم!»
برای مسلمان مجاهد زیستن و کارآمد بودن سوالات بسیاری هست که یا اصلا به آنها نیندیشیده و یا به راحتی و با چند مشورت و بحث کوتاه نمیتوانیم برایشان پاسخی ارضاکننده بیابیم. سوالاتی از جنس «جهتگیری تخصصی»، «معیارهای ازدواج»، «چگونگی همسرداری»، «الگوی مصرف اسلامی»، «تربیت فرزند» «استانداردهای یک کار حرفهای، کارآمد و اسلامی»، «برنامه روزانه ایدهآل» و ....
با توجه به عدم وجود پاسخهایی مناسب برای چنین سوالاتی چاره ای نیست به جز آنکه برای یافتن پاسخهايشان به پژوهش هاي کاربردی نيم بند روی آوریم. طبیعی است که برای پژوهش هاي کاربردی وجود یک گروه بسیار مفیدتر خواهد بود از حالت انفرادي. اما باید توجه کرد که اولا در چنین کارهایی رجوع به اساتید فن به خصوص متخصصین دینی ضروری است، دوما احتمالا به خاطر عمق کم علمی پاسخ هاي ما قابلیت عمومی شدن را ندارد و سوما هم اینکه حرکت جمعی نباید از چابکی خود کار کم کند.
همچنین معمولا در بسیاري از حوزههای مهارتی نیز ضعیف هستیم و به نوعی چیزی نمبدانیم. مهارت هایی که یقینا برای کارآمدی در زندگی هایمان به آنها احتیاج داشته ولی متاسفانه در اکثر اوقات نابلديم. اگر قرار به مثال زدن باشد باید بگویم «روش کار علمی- چه از جنس پژوهشی و چه از جنس آموزشی- »، «نویسندگی»، «روش استفاده از رایانه در حد رفع نیازها»، «روش ارتباط گيري موثر» و....
برای یادگیری مهارت هایی اینچنین باید سراغ برگزاری کارگاه آموزشی یا کلاس رفت که در این صورت نیز باز حضور یک جمع پایه کار بسيار مفید خواهد بود. اهمیت وجود یک جمع در این بحث آن وقتی عيان تر میشود که بدانیم وضعیت چنین کلاس هایی، هنگام برگزاری در موسسات گوناگون موجود از لحاظ غربزدگی و بلکه ضدیت با فرهنگ دینی چقدر خراب است!
۵- نیاز به داشتن دوستانی مومن یا «به خدا ما هم آدمیم! »
نمیدانم آیا تا به حال مستقل از نکات بالا هم احساس نیاز به دوستی کردید یا نه؟ انسان فطرتا نیاز به انس با دیگران را دارد. هر چند که بخشی از این نیاز فطری با وجود همسری خوب تامین خواهد شد؛ ولی شنیده ها و بلكه دیده ها، همه حاکی از آن است که همه این نیاز را نمیتوان در چهارچوب خانواده تامین نمود. ضمن آنکه بسیاری از فواید نیز در دوستی های مومنانه کسب میشود که انسان نمیتواند از راه دیگری به سراغ آنها برود:
۱-۵) نیازهای مادی و معنوی در یک زندگی واقعی: قرار نیست در خلا زندگی کنیم! اگر معنای این جمله را به خوبی درک میکنیم باید اذعان کرد که زندگی پر است از فراز و فرود. گاهی به دلیلی، مشکلات مادی پیدا میکنید و در این هنگام نیاز به يك دوست واقعی بیش از پیش احساس میشود. دوستی که از زیر و بم زندگی شما خبر داشته باشد و نخواهید به او رو بیندازید. حتما توصیفات عمق این روابط برادرانه را در زمان ظهور حضرت صاحب الزمان شنیده ایم که مومنین به هنگام نیاز از جیب هم پول برمیدارند؛ بدون آنکه کسی از دست دیگری ناراحت گردد.
یا حتی گاهی با مشکلاتی غیر مادی روبرو شده که نیاز به درد دل با کسی و همراهی او با خود را دارید. این احتمال وجود دارد که مساله را نمیتوانید با همسر خود نیز طرح نمایید. آنکس که در چنین روزی باید به کمک ما بیاید دوستی صمیمی و رازدار است. کسی که بتوان به او اعتماد نمود و درد دل کرد.
۲-۵) نیاز به تفریح و گذران اوقات فراغت: در بسیاری از روایات ما روی تفریحات سالم تاکید شده است. به نوعی در این روایات مشاهده میکنیم که معصومین تفریح را به عنوان یک بخش اصلی زندگی برشمرده اند. هر چند تفریح به تنهایی- در دوران تجرد- یا به همراه خانواده- در دوران تاهل- هم میتواند معنا پیدا کند. اما به هر حال بخشی از تفریحات نیز معاشرات احتماعی است که اتفاقا به نوعی روی آنها هم در روایات تاکید شده است. باید پذیرفت که برای خلق محیطی سالم جهت اینگونه معاشرات تنها میتوان به سراغ خانواده هایی رفت که بين شما و آنها نوعی شباهت فرهنگی و اعتقادي دیده میشود. مثلا فرض کنید قرار است فرزند شما همبازی پیدا کند. اگر با نگاههای صحیح تربیتی بنگریم این مساله که همبازی او در چه محیطی رشد کرده بسیار مهم خواهد شد و طبعا بهترین حالت برای این امر، زمانی است که فرهنگ و اندیشه خانواده همبازی فرزند شما نیز شبیه شما باشد.
۳-۵) برای کسانی که میخواهند سرباز اسلام و انقلاب باشند حفظ سلامت تن و داشتن بدنی آماده بسیار مهم است. اما چه کنیم از وجود همان درد همیشگی «نبود عزم و اراده»؟! شاید یکی از راه های درمان این درد پیدا کردن چند همراه پایه کار برای برنامه ریزی عملیاتی برای شروع برنامه های ورزشی باشد.
۶- خلا وجود حرکتهای جمعی در تحقق ماموریتهای اجتماعی یا «این بارها سنگین است...»
بر حرکتهای تخصصی و اجتماعی که توسط بچههای حزب اللهی انجام میشود آسیبهای فراوانی مترتب است. قطعا یکی از جدیترین این آسیبها تیمي کار نکردن و عدم توجه به اثرات حرکات تشکیلاتی و جمعی میباشد. امثال ما اصولا میخواهیم تنها کار کنیم و اگر سه نفرمان دور هم جمع شوند پس از مدتی تبدیل به سه گروه منشعب شده از هم میشویم! از همين روست که حرکت های حزب اللهی نمی تواند تبدیل به جریان های گسترده اجتماعی شود.
بنابراین یکی از نیازهای جدی فضای فعلی این است که تیم هایي با ماموریت های مشترک شکل گرفته و با کنار هم قرار گرفتن این تیم ها یک جریان تحولی در کشور متولد گردد. هر چند که ممکن است نتوان افرادی با یک ماموریت را گرد هم آورد؛ اما میتوان با تشکیل گروه از میان کسانی که نزدیکی ماموریتی داشته و پس از آن با مهندسی این ماموریت های گوناگون گروهی را به وجود آورد که اعضای آن با هم اشتراکات تخصصی جدی هم دارند. یعنی شاید همه کارهایشان با همدیگر تعریف نشود؛ ولی بخشی از کارهایشان به هم مربوط است و کار هر عضو گروه در طول یا عرض و یا منطبق بر کارهای دیگر اعضاي گروه خواهد بود.
ادامه دارد...

مقدمه
1) اول از همه بابت نگذاشتن قسمت دوم تبیین جبهه عذرخواهی میکنم. باور کنید که من مقصر نیستیم؛ چون بنای دوستان بر انتشار در نشریه بهاران بود من هم گفتم تا انتشار قسمت دوم در شماره بعدی منتظر بمانیم. هرچند که همینجا اخطار میدهم: صبر ما هم اندازه ای دارد!!!
2) با چند تن از دوستان مشغول بحث و بررسی پیرامون تشکیل یک جمع کوچک با خصوصیات مطلوب بودیم. خب در دوره ما(85) روش جمع شدن بچه ها دور هم کمی متفاوت است با دوره های دیگر. ما یک جلسه ماهیانه داریم که بیشتر کارکرد تجدید دیدار را دارد تا جمعی منسجم. بنابراین مشغول بحث شدیم برای تشکیل چنین جمعی. از آنجا که نمی خواستیم این کار هم شبیه خیل عظیم تجربیات قبلی در این حوزه به شکست منجر شود گفتیم «علیکم بالتامل»!!! یعنی قرار شد ابتدا هر کدام بنویسیم چرا به چنین جمعی احساس نیاز کرده و سپس ملزومات تشکیل چنین جمعی- منظورم همان مختصات جمع اسلامی است که چندین بار در متن با آن روبرو خواهید شد.- را مکتوب کنیم. و در انتها آنها را به بحث بگذاریم و اگر به نتیجه رسید انشاالله کار را شروع کنیم. من هم از خدا خواسته، تصمیم گرفت تا یک بار این بحث را نوشته و به معرض نقد دیگر دوستان بگذارم. بحثی که شاید نزدیک به سه سال است در ذهن حقیر پرورانده شده، برای این و آن روضه اش را میخوانیم و البته به لطف خداوند در این چند وقت تکمیلتر هم شده است.
3) به دلیل طولانی شدن بحث تصمیم گرفتم آن را در چند قسمت روی وبلاگ بگذارم. امیدورم فرصت کرده، بخوانید و آن را به نقد بکشید. همانطور که ذکر شد این نوشته دو بخش اصلی دارد: اولا چرایی لزوم تشکیل چنین جمعی و دوما اقتضائات و لوازم تشکیل چنین جمع هایی.
Ø اول: چرا برای حرکت جهادی در مسیر انقلاب نیاز به یک جمع- با مختصات صحیح یک جمع دوستی مسلمان- وجود دارد؟
1- 1)خلا فهم تئوریک یا «من به بیسوادی جمیعمان اعتراف میکنم!»
ما بیسوادیم و در این زمینه نباید با خودمان تعارف کنیم! به لطف کتاب تاریخ دبیرستان و راهنمایی نه از تاریخ صدر اسلام چیز دقیقی میدانیم و نه از تاریخ معاصر؛ به لطف کتاب دینی ها نه از معارف دینی چیزی درست فهمیدیم و به لطف کتب اجتماعی و تاریخ هایمان نه از معارف سیاسی فهم عمیق پیدا کردیم؛ امام را که این همه از آن دم میزنیم نیز تنها در همان 17 صفحه معارف3 خواندیم و چندین جزوه از گلچین سخنانش. کی رفتیم سراغ فهم نظام فکری ایشان؟! کی در سخنان رهبری عمیق شدیم؟! علامه و آقای جوادی را نمی گویم که از سطح ما خیلی بالاتر است؛ از شهید مطهری که امام همه آثارش را تایید کرده و زبانی ساده دارد چقدر خوانده ایم؟! دیگر نظرات مخالف، حرفهای به روزتر، علم بومی یا دینی و ... پیشکش!
اشتباه نشود یک وقت! اینجا اصالت با مطالعه و انبوه خوانی نیست. حرف سر آنست که در عین بیسوادی زیاد، بسیار مدعی هستیم. می خواهیم جهان را بگیریم اما سوادش را نداریم. برای همین است که گاه کم می آوریم. البته این، فقط آفت امت حزب الله نیست که گویی همه نسل امروز گرفتار آمده است به بلیه «کمخوانی- شما بخوان کم اندیشیدن- و پرگویی».
نه اینکه همه مان اینگونه باشیم. بسیاری از ما هم هستند که به بهانه خواندن و اندیشیدن گوشه غار خود خزیده اند و چشم را بر هر آنچه بر کشور و انقلاب میگذرد بسته اند. گویی گمان میبرند درمان این درد، عافیت طلبی است و چه بدگمانند بیچاره ها! البته باید اعتراف کنم غیر از دو دسته، هستند استثناهایی که هم باسوادند و هم اهل جهاد در راه خدا. هم میخوانند و هم کار میکنند. آنها گرفتار توهم تئوریک نشده اند!
خب شاید حالا که درد را فهمیده اید دارید با خود میگویید این چه دخلی به جمع دارد؟
بیایید با فرض اینکه بنا بر «غارنشینی» و «بخور، بخواب، رشد کن نیست!» وضعیت یک دانشجوی فعال در بسیج دانشجویی- یا هر گروه و تشکل دیگر مذهبی- را تصور کنیم.
اول ترم این دانشجوی فعال کلی برای خود برنامه مطالعاتی- به شکل شخصی-، فعالیت تشکیلاتی و .... تعریف میکند. اما اجرای این برنامه ها تنها برای چند هفته اول ترم است و با جدی تر شدن درسها، شروع شدن امتحانات و بالا رفتن حجم فعالیتها اولین بخش برنامه که به مسلخ رفته و ذبح میشود همان برنامه های مطالعاتی است! حالا فرض کنید اتفاقاتی مثل «حمله اسرائیل به غزه» یا «حوادث پس از انتخابات» هم پیش آید. دیگر کنار گذاشتن مطالعه را برای خودمان تئوریزه هم میکنیم. البته باز هم تاکید کرده که وقتی میگویم مطالعه، منظورم یک توهم تئوریک نیست که همه قبول داریم مطالعه، تنها یک ابزار و البته ابزاری ضروری برای فهم تئوریک است.
حالا فرض کنید شما در یک حلقه مطالعاتی عضو بودید که به شکل خیلی جدی برنامه مطالعاتی دارند و همه اعضا به دلیل جدیت و تعهد به دیگران ملزم به حفظ حداقل برنامه مطالعه هستند.
اصلا فرض کنید شما خیلی خفن هستید و حتی هنگامی که زیر فشار کاری و درسی قرار میگیرید هم از مطالعاتتان نمیزنید؛ آیا به نظرتان کار تمام شده و شما عمق تئوریک پیدا کرده اید؟! اگر یکبار و فقط یکبار طعم یک مباحثه خوب و یا تیمی مطالعه کردن- یعنی رجوع به متون مختلف و به بحث گذاشتن اختلاف نظرها- را چشیده بوده قطعا چنین فکری را نمیکنید. اصلا تراز فهم در هنگام مباحثه و به اشتراک گذاشتن زاویه دیدهای متفاوت بسیار بالاتر است از زمانی که به تنهایی مطالعه میشود. البته نباید فراموش کرد که اینها، تنها در صورتی محقق میشود که ملزومات یک گروه مطالعاتی خوب رعایت گردد. در ادامه از این ملزومات هم سخن خواهیم گفت.
2- 2)خلا خودسازی معنوی یا «علیکم بانفسکم!»
جمله ای از آقای بهجت میخواندم با این مضمون که «ممکن نیست بدون اصلاح نفس کاری برای جامعه بکنیم.»
حتما از دیگر بزرگان هم چنین جملاتی را شنیده اید. مثلا جمله معروف امام که «حودتان را بسازید؛ کشور اصلاح خواهد شد.»
به یقین چنین جملاتی به معنای کنج نشینی نیست که اگر چنین بود خود امام یا رهبر انقلاب چنین مسیری را نمی رفته و یا به دیگران توصیه نمیکردند. اما با همان یقین میگویم: از کسی که برای اصلاح نفس خود فکری نمیکند و دنبال اصلاح زندگی اش نیست کار درست و حسابی برای اصلاح جامعه برنمی آید.
اگر مدام روی فعالیت اجتماعی تاکید میکنیم؛ این تاکید باید ناشی از درد دین باشد. یعنی ما باید دغدغه دینی شدن زندگی ها و محیط پیرامونیمان را داشته و از این زاویه روی فعالیت اجتماعی تاکید کنیم. که اگر جز این باشد باید با تاسف فراوان گفت گرفتار ریشه های مارکسیستی شده و خود بیخبر از این انحرافیم!
پس اگر دغدغه ما دینی شدن زندگی است باید به فکر دینی شدن همه ساحات این زندگی بود. ما باید برای راز و نیاز شبانه خود فرصتی باز کنیم. باید به زندگی خود نظمی دینی بدهیم. باید برای وقت خواب،نوع خوراک، نحوه پوشش، ساده زیستی، قناعت، نحوه تعامل هایمان با دیگران و .... فکر کنیم. باید به فکر حذف رذائل اخلاقی و کسب فضائل اخلاقی خودمان باشیم. و هزاران باید دیگر بر گرده هایمان سنگینی میکند و ما با بیخیالی و به هوای دو تا کار اجتماعیمان کاری به آنها نداریم. گویی گمان نمیبریم که روزی زیر این سنگینی خرد شده و به جاده خاکی میزنیم. آن روز، زمانی است که مهره ای فعال در دست شیطان و مشغول فساد بوده، ولی گمان برده که اهل صلاحیم.
اینجاست که خودسازی، آنهم از طریق دینی اش معنا مییابد. اما حدس میزنم سوالی در ذهن میجنبد که «دیگر خودسازی را چه به حرکت جمعی؟! اینجا دیگر تو را به خدا بی خیال ما شوید تا در خلوت خویش مشغول اصلاح وضع خرابمان شویم!» البته پاسخ حقیر این نیست که نیازی به خلوت نبوده و.... بلکه سخن از نقطه ای دیگر است که انگار مشکل هم همان جاست. حداقل من راجع به خودم میدانم که مشکل در نبود عزم و اراده است و تا آن را نیابم کاری جلو نخواهد رفت. در یک جمع میتوانیم به هم کمک کنیم برای آسیب شناسی مسائل و انجام دادن تمرینها برای تقویت اراده هایمان در اصلاح هر مسالهای. مثلا فرض کنید یکی از مسائل جمع ما زیاد خوابیدن باشد. خب اگر برنامه ای تقریبا جمعی برای مدل خوابیدن طراحی کرده و همه، خود را به اعمال آن در زندگی هایمان مجبور کنیم کم کم میتوان به سمت اصلاح رفت. اما امان از وقتی که بخواهیم تنهایی به سمت اصلاح وضع نابسامان خوابها برویم. تنبلی با هزار جور توجیه و به وسوسه شیطان سراغمان را میگیرد و خیلی زود ما را از پای درمیآورد.
در اینجا باید به چند نکته توجه کرد: اولا آنکه قرار نیست اینجا یک کلیسا راه بیاندازیم و پیش کشیش مشغول اعتراف شویم. در حقیقت باید به شدت توجه داشت که روشهایمان اسلامی باشد. دوما اینکه در اینجور کارها حتما نیاز به استاد است تا حداقل برنامهه ای دین در حوزه مختلف را از او بگیریم. اگر قرار باشد به اجتهاد خود عمل کنیم عاقبت خطرناکی پیش رو خواهد بود. بنابراین باز هم این جمع است که مزیت می یابد، چرا که برای استفاده از استاد حتما به صورت جمعی کار راحت تر می شود.
ضمن اینکه وقتی در جمع نوعی روح برادری حاکم شده و همه هم درد دین داشته باشند می توان امیدوار بود که به دلیل وجود امر به معروف و نهی از منکر نوعی مراقبه جمعی بر فضا حاکم شده و جلوی خلاف کاری افراد حاضر در آن فضا را بگیرد. وگرنه در صورت عدم وجود چنین جمعی باید گفت هر فردی در هر لحظه می تواند در یک فضای اجتماعی قرار بگیرد و در صورت ضعف در مراقبه شخصی تحت تاثیر جو آن فضای اجتماعی رفتار خواهد کرد. رفتارهایی که بسته به شانس(!) افراد ممکن است درست باشد و یا غلط.
همین جا باید تذکر داد که وجود یک جمع، مثل تیغ دولبه است. یعنی هم میتواند باعث رشد اخلاقی شده و هم ظرفیتی شود برای لغو و لهو و لعب و نهایتا سقوط اخلاقی.
در یک جمله: با بودن کنار جمعی که مختصات اسلامی را دارا هست میتوان امیدوار شد به تقویت ارادهها، یاد گرفتن روشهای خودسازی و به وجود آمدن یک فضای مراقبه اجتماعی
این مطلب ادامه دارد...
از روز شنبه بعدظهر که دکتر فخرایی - دبیر همایش سوم نخبگان جوان - به من گفت صحبتهایم را برای دیدار رهبری آماده کنم، شروع کردم به فکر و مشورت. تصمیم داشتم صحبت را به دو بخش تقسیم کنم. چرا که از یک طرف به نظر میآمد بالاخره یکجا باید به حرف آمده و با زبان بیزبانی میگفتم که نباید فکر کرد اکثر یا همه فرزندان شهدا معترض به نظام هستند؛ بلکه بسیاری از آنها حاضرند جانشان را در راه دفاع از انقلاب و ولایت فقیه بدهند. از طرف دیگر هم به نظرم میرسید که باید حرفهایی را که دیگران نمیزنند میزدم. به قول دوستی حرفهای طیف ما از دانشجوها که انگار در بسیاری از این دیدارها جایی ندارد!
تنظیم یک سخنرانی، آنهم در محضر رهبر انقلاب از آنچه گمان میرفت سختتر بود. بالاخره مجبور شدم سهشنبه را در خانه نشسته و روی متن کار کنم. تقریبا 70 درصدش را نوشته و ویرایش نهایی کرده بودم که خبر دادند بنا به مصالحی _ این مصالح را به من گفتند. اما به علت شخصی بودن امکان بازگویی نیست. _ ترجیح داده شد که شما صحبت نکنید. البته احساسم، بیشتر این بود که مصلحتی در کار نیست و دوستان بیشتر به دنبال بهانهای برای پیچاندن هستند. خب به طور طبیعی افراد زیادی دوست دارند در محضر ایشان صحبت کرده و مسئولین بنیاد مجبور به انتخاب هستند.
از جهتی ناراحت شده و از جهت دیگری هم خوشحال شدم. ناراحت شده چون فکر میکردم خیلی خوب بود اگر آن حرفها زده میشد. مخصوصا که هنوز جلسه پارسال و سخنان نخبگان را یادم نرفته بود و خوشحال شده، چون از دست این بار سنگین راحت شده بودم. البته باید اعتراف کرد دوست داشتم که میشد از نزدیک به محضر ایشان عرض ارادت کرده. اما سلب توفیق شد...
به هر حال صبح زود چهارشنبه آمدیم به سالن اجلاس سران تا از آنجا به سمت بیت حرکت کنیم. پس از صبحانه که الحق و الانصاف نسبت به سال قبل سادهتر شده بود و پیدا کردن دوستان سوار اتوبوس شده و حرکت کردیم.
وقتی به بیت رسیدیم، تقریبا تا ورود اکثر افراد بیرون ایستادم. بنابراین طبیعی بود که جای خیلی خوبی گیر نیاید؛ اما پس از ورود به جمع تشکیل شده توسط دوستان رفتم که هرچند به خاطر تراکم بچهها جا کم بود، ولی در قسمت مناسبی از حسینیه بود.
پس از گذشت چند دقیقه رهبری وارد شدند و با شعارهای دانشجویان مورد استقبال قرار گرفتند. بچهها میگفتند « صل علی محمد، نائب مهدی آمد »، « ما همه سرباز توئیم خامنهای، گوش به فرمان توئیم خامنهای »و « خونی که در رگ ماست، هدیهای به رهبر ماست »
قرآن تلاوت شد و پس از گزارش رئیس بنیاد، نخبگان یک به یک میآمدند تا چند دقیقهای صحبتهایشان را بگویند. انصافا سطح صحبتها نسبت به سال قبل رشد زیادی کرده بود. اکثرا حرفهای حسابی و به دردبخور زده میشد و این را با دقت در سیمای رهبری هم میشد فهمید که به نظر راضیتر از همیشهاند. هرچند که این دقت لازم نبود و چند دقیقه بعد خودشان به این نکته اشاره کردند.
چند نفری که سخن گفتند مجری خطاب به رهبر انقلاب گفت که اگر صلاح دانسته ما را از سخنانشان مستفیض کنند. ایشان پرسیدند که «از دوستانی كه قرار بوده صحبت كنند، كسی باقی ماند؟» که مجری پاسخ میدهد «اگر شما اجازه بدهید، همهی جمع هزار نفرهای كه اینجا هستند، دوست دارند صحبت كنند...» یکی از بچهها انگار خودش را برای صحبت آماده کرده، بلند میشود تا بگوید که میخواهد صحبت کند. او را میشناختم. محمود وحیدنیا از بچههای 87 دانشگاه بود. هرچند با هم اختلافات اساسی در فکر و مباحث سیاسی داشتیم، اما او را فردی مودب و منطقی یافته و میدانستم که به هیچ گروهی در دانشگاه وابسته نیست. نگران بودم که چه اتفاقی خواهد افتاد؟ انگار دیگران هم چنین بودند، چون کسی پیراهن او را از آستین گرفته و مشغول کشیدن بود تا شاید موفق به نشاندن او شود. در این کشاکش بالاخره محمود شکست خورد و نشست. اما انگار قسمت جور دیگری نوشته شده بود، چرا که رهبری این صحنه را دیده بود و پس از چند لحظه فرمود «آن آقایی كه ایستاده بودند و نشاندنشان! شما بفرمائید...»
چون صدای محمود نمیآمد پشت تریبون رفته و شروع به صحبت نمود. با شروع حرفهایش نگرانی ما بیشتر شد. گویا آمده بود که انتقادهای تند و تیزی بکند. از صداوسیما شروع کرد و گفت که غیرمنصفانه، یکطرفه و خلاف واقع برنامه پخش میکند. انتقاد دومش این بود که چرا در فضای عمومی و به خصوص در مطبوعات و مجلس خبرگان نقدی نسبت به رهبری دیده نمیشود؟ میگفت که اگر این نقدها صورت نگیرد موجب به وجود آمدن نفاق و کینه میشود.
چند دقیقهای میشد که سخن میگفت. بنابراین با کاغذی وقت را به او تذکر دادند و او با اشاره به اتمام وقت از رهبری خواست صحبتش را ادامه دهد که پاسخ شنید: «من موافقم كه شما ادامه بدهید. وقت از اول هم تمام شده بود، ولی شما ادامه بدهید...»
مدام به خودم و بچهها میگفتم که این اتفاق، بسیار برای نظام مفید است، از مظلومیت آن خواهد کاست و حق را بیش از پیش نزد حقطلبان روشن خواهد کرد. ته دلم روشن بود. دوستان میگفتند به خاطر ماجرای صحبت نکردن من، باید بلند شده و اجازه صحبت میخواستم. گفتم رهبری اجازه نمیدهد؛ اما میگفتند همین بلند شدن و گفتن حرفی، اثر خودش را میگذارد. چرا که حداقل میگویی قرار بوده صحبت کنی و به تو هم اجازه ندادند. قبول کرده و شروع کردم به شکلدهی چند جملهای که باید میگفتم.
در انتقاد سوم به برخورد خشن با مردم اشاره کرد و پرسید که آیا نمیشد اقناعیتر با مردم برخورد کرد؟ بعد از آن، از فرصتی که رهبری برای گفتن سخنانش به او داده بود تشکر کرد و گفت من، بسیار نسبت به آینده جامعهمان امیدوارم. از شنیدن این جمله آخر بیش از قبل متعجب شده و به نظرات قبلیام نسبت به محمود ایمان آوردم. اینجور مواقع انسان حکمت آن جمله را میفهمد که شخصیت هر کس پشت زبانش پنهان است.
وقتی صحبت وحیدنیا تمام شد بلند شدم که سخن بگویم. مردی آستین مرا هم گرفت تا وادار به نشستنم کند؛ اما طبیعتا زورش نرسید و مرا به حال خودم رها کرد.پیش از آنکه بتوانم چیزی بگویم یکی لب به سخن گشود و درخواست کرد برای ابراز ارادت و گرفتن چفیه خدمت ایشان برسد. به گمانم این کار را کرده بود تا بگوید که نخبگان به شما ارادتی ویژه دارند. رهبری پاسخ دادند که من به شما چفیه را خواهم داد. به محض اتمام جمله ایشان شرو ع کرده و گفتم که همین حرفهای ایشان نشان میدهد فضای نقد وجود دارد. گفتم که ما هم احساس میکردیم نقد به جاهای دیگری بیشتر وارد است و میخواستیم حرف بزنیم، اما به ما هم اجازه ندادند و فرصت نشد...
همانطور که فکر میکردم رهبری صلاح نداستند صحبت کنم و فرمودند «این را به حساب كم بودن وقتها بگذارید و تحمل بفرمائید. انشاءالله خدای متعال شرح صدر خواهد داد به همهی ما كه درست بفهمیم، درست ببینیم و درست بیان كنیم.»
میدانستم که آن دل روشن به خاطر اعتمادم به رهبری بود. ایشان سخنانش را شروع کرد و در میان بحثهایی متناسب با جلسه، به سوالات محمود نیز اشارات کرده و پاسخ میدادند.
رهبری از صدا و سیما گفتند كه ایشان هم به بخشی از عملكرد این دستگاه انتقاد دارند. اما مثل همیشه انصاف را یكی از شروط نقد سالم عنوان كردند: «در انتقاد از بىانصافىِ یك دستگاه یا یك كس، خود ما باید دچار بىانصافى نشویم؛ به این توجه كنیم.» این نوع نگاه رهبری به مساله نقد خیلی جالب و حقیقتا خلا امروز جامعه در هر دو جناح است.
رهبر انقلاب نسبت به صدا و سیما دو انتقاد عمده را وارد دانسته و گفتند: «خیال نكنید آن حرفهائى كه صدا و سیما میزند، این، همهى حرفهاست؛ نه، خیلى مطلب هست. "یك سینه حرف موج زند در دهان ما". اینجور نیست كه هر چه كه انسان احساس میكند، این را گفته باشد یا بتواند بگوید. خیلى حرفهاى زیادى هست. شما جوانها الحمدللَّه باهوشید، بااستعدادید، بهتدریج خیلى از حقائق براى شماها روشن خواهد شد.»
«آیا صدا و سیما وضعیت واقعى كشور را نشان میدهد؟ نه، ناقص نشان میدهد. خیلى پیشرفتهاى برجسته و بزرگ هست كه صدا و سیما نشان نمیدهد. دلیلش هم این است كه شما مجموعهى مرتبط با حوادث گوناگون، از خیلى از حقائق كشور و پیشرفتهاى كشور مطلع نیستید؛ نقص صدا و سیماى ماست. والّا اگر صدا و سیما میتوانست همانجور كه تلویزیون فلان كشور غربى با یك سابقه و تجربهى فراوان و با استفادههاى هنرى دروغهاى خودش را راست جلوه میدهد، واقعیات موجود كشور را درست منعكس كند، شما بدانید امروز امید نسل جوان، دلبستگى نسل جوان به كشورش، به دینش، به نظام جمهورى اسلامىاش، بهمراتب بیشتر از حالا بود.»
بعد شروع کردند به توضیح نظراتشان راجع به بحث نقد رهبری و گفتند که «بنده توى جلساتِ دانشجوئى، دانشگاهى كه اینجا هستند، گاهى كه ببینم حالا بعضىها روى ملاحظه، روى احترام، روى هرچه، بعضى از این حرفها را كه خیال میكنند من خوشم نمىآید، نمیزنند؛ از نگفتنش ناراحت میشوم؛ از گفتنش مطلقاً ناراحت نمیشوم. اى كاش مجال بود تا گفته میشد، تا آنوقت انسان میتوانست آن برگهاى بر روى هم گذاشتهى كتاب حرف را، باز كند تا خیلى از حقائق روشن بشود. آینده، البته این كارها خواهد شد.»
اواخر سخنرانی انتظار كسانی كه هنوز نظر رهبرشان را در واکنش به آن جوان دانشجو درباره «انتقاد از رهبری» نفهمیده بودند به سر آمد و ایشان گفتند:
«ما كه نگفتیم از ما كسى انتقاد نكند؛ ما كه حرفى نداریم. من از انتقاد استقبال میكنم؛ از انتقاد استقبال میكنم. البته انتقاد هم میكنند. دیگر حالا جاى توضیحش نیست؛ انتقاد هم هست، فراوان هست، كم هم نیست؛ بنده هم میگیرم، دریافت میكنم و انتقادها را میفهمم.»
رهبری جملات آخر را گفته، دعا نموده و بلند شدند تا بروند. جالب ایناست که یادشان نرفت چفیه را به آن دانشجو داده و گفتند آن جوان بیاید و چفیه را بگیرد.
وقتی به آنچه گذشته بود میاندیشیم به یاد اوامر حضرت امیر به مالک افتاده که میفرمودند: « براى مراجعان خود وقتى مقرر كن كه به نياز آنها شخصا رسيدگى كنى، مجلس عمومى و همگانى براى آنها تشكيل ده و درهاى آنرا به روى هيچكس نبند... تا هر كس با صراحت و بدون ترس و لكنت سخنان خود را با تو بگويد. زيرا من بارها از رسول خدا اين سخن را شنيدم: ملتى كه حق ضعيفان را از زورمندان با صراحت نگيرد هرگز پاك و پاكيزه نمىشود و روى سعادت نمىبيند.»
بعضیها خودشان را گول زده و مدام میگویند چرا ولی فقیه را با معصوم مقایسه میکنید. با آنها که چنین آشکارمغالطه میگنند چه باید کرد؟ وقتی از صدر اسلام مثال میزنیم دنبال برداشت دینی و یافتن پاسخی متناسب با مکتب اسلامی هستیم، نه مشابهتسازیهای تاریخی. اگر منظورشان ایناست که وجود جریان حق و باطل را منکر شویم، نمیتوان چنین بود. چرا که این، سنت الهی است برای تمام تاریخ. باید به جای این مغالطات، خودمان را در جبهه حق قرار دهیم. البته حق بودن یک جبهه به معنای نبود خطا نیست، که ما در این عالم تنها 14 معصوم داریم. ما چنین نکرده. بلکه میگوییم ولی فقیه نصب عام از سوی معصوم است. مثل مالک؛ ولی با این تفاوت که او نصب خاص حضرت امیر(ع) بود و باید بگویم از عمق وجود خوشحالم که ولی متقیمان به فرمان مولای متقیان عمل میکند و ما، مالکی برای ایران اسلامی داریم.
پس از جلسه تنها یک نگرانی داشته و آن، برخورد بد عناصر خودسر با محمود بود. بهش زنگ زدم، اما تلفتش خاموش بود. پیامک دادم که بهم زنگ بزند. یک ساعت بعد که تماس گرفت حالش را پرسیده و راجع به اینکه آیا کسی مزاحمش شده بود سوال کردم. الحمدلله کسی مزاحم نشده بود. گفتم اگر کسی گیر داد بهم زنگ بزن تا یک کاری بکنیم. و امروز بعد 48 ساعت با یکی از بچهها که با او صحبت کرده بود حرف میزدم؛ و شنیدم کسی بهش کاری نداشته است.
وقتی چنین اتفاقاتی را از نزدیک دیده و با وضعیتهای مشابه در ایران و کشورهای دیگر در تاریخ معاصر یا صدر اسلام مقایسه میکنم بسیار نسبت به آینده این حکومت و جامعه امیدوار میشوم. با هزار جور مشکل و نقص میتوان ساخت، وقتی چنین شباهتهایی را با آرمانشهری مثل جامعه علوی و نبوی میبینیم. این نشانهها است که انسان را امیدوار میکند و مملو از توکل و اراده تا انشاالله "با او بسپاریم پرچم به موعود."
ولی فقیه ما وظیفه خود را نسبت به امت خویش شناخته و عمل میکند؛ اما آیا ما نیز وظایف خودمان را نسبت به او انجام میدهیم؟ یقینا پاسخ منفی است؛ وقتی میشنویم مطالبات همین رهبر از خودمان و گلایهاش بابت عمل نکردن به آنها را:
«بنده گفتم كرسى آزادفكرى را در دانشگاهها به وجود بياوريد. خوب، شما جوانها چرا به وجود نياورديد؟ شما كرسى آزادفكرى سياسى را، كرسى آزاد فكرى معرفتى را تو همين دانشگاه تهران، تو همين دانشگاه شريف، تو همين دانشگاه اميركبير به وجود بياوريد. چند نفر دانشجو بروند، آنجا حرفشان را بزنند، حرف همديگر را نقد كنند، با همديگر مجادله كنند. حق، آنجا خودش را نمايان خواهد كرد. حق اينجورى نمايان نميشود كه كسى يك انتقادى را پرتاب بكند. اينجورى كه حق درست فهميده نميشود. ايجاد فضاى آشفتهى ذهنى با لفاظىها هيچ كمكى به پيشرفت كشور نمي كند.»
از روز شنبه بعدظهر که دکتر فخرایی - دبیر همایش سوم نخبگان جوان - به من گفت صحبتهایم را برای دیدار رهبری آماده کنم، شروع کردم به فکر و مشورت. تصمیم داشتم صحبت را به دو بخش تقسیم کنم. چرا که از یک طرف به نظر میآمد بالاخره یکجا باید به حرف آمده و با زبان بیزبانی میگفتم که نباید فکر کرد اکثر یا همه فرزندان شهدا معترض به نظام هستند؛ بلکه بسیاری از آنها حاضرند جانشان را در راه دفاع از انقلاب و ولایت فقیه بدهند. از طرف دیگر هم به نظرم میرسید که باید حرفهایی را که دیگران نمیزنند میزدم. به قول دوستی حرفهای طیف ما از دانشجوها که انگار در بسیاری از این دیدارها جایی ندارد!
تنظیم یک سخنرانی، آنهم در محضر رهبر انقلاب از آنچه گمان میرفت سختتر بود. بالاخره مجبور شدم سهشنبه را در خانه نشسته و روی متن کار کنم. تقریبا 70 درصدش را نوشته و ویرایش نهایی کرده بودم که خبر دادند بنا به مصالحی _ این مصالح را به من گفتند. اما به علت شخصی بودن امکان بازگویی نیست. _ ترجیح داده شد که شما صحبت نکنید. البته احساسم، بیشتر این بود که مصلحتی در کار نیست و دوستان بیشتر به دنبال بهانهای برای پیچاندن هستند. خب به طور طبیعی افراد زیادی دوست دارند در محضر ایشان صحبت کرده و مسئولین بنیاد مجبور به انتخاب هستند.
از جهتی ناراحت شده و از جهت دیگری هم خوشحال شدم. ناراحت شده چون فکر میکردم خیلی خوب بود اگر آن حرفها زده میشد. مخصوصا که هنوز جلسه پارسال و سخنان نخبگان را یادم نرفته بود و خوشحال شده، چون از دست این بار سنگین راحت شده بودم. البته باید اعتراف کرد دوست داشتم که میشد از نزدیک به محضر ایشان عرض ارادت کرده. اما سلب توفیق شد...
به هر حال صبح زود چهارشنبه آمدیم به سالن اجلاس سران تا از آنجا به سمت بیت حرکت کنیم. پس از صبحانه که الحق و الانصاف نسبت به سال قبل سادهتر شده بود و پیدا کردن دوستان سوار اتوبوس شده و حرکت کردیم.
وقتی به بیت رسیدیم، تقریبا تا ورود اکثر افراد بیرون ایستادم. بنابراین طبیعی بود که جای خیلی خوبی گیر نیاید؛ اما پس از ورود به جمع تشکیل شده توسط دوستان رفتم که هرچند به خاطر تراکم بچهها جا کم بود، ولی در قسمت مناسبی از حسینیه بود.
پس از گذشت چند دقیقه رهبری وارد شدند و با شعارهای دانشجویان مورد استقبال قرار گرفتند. بچهها میگفتند « صل علی محمد، نائب مهدی آمد »، « ما همه سرباز توئیم خامنهای، گوش به فرمان توئیم خامنهای »و « خونی که در رگ ماست، هدیهای به رهبر ماست »
قرآن تلاوت شد و پس از گزارش رئیس بنیاد، نخبگان یک به یک میآمدند تا چند دقیقهای صحبتهایشان را بگویند. انصافا سطح صحبتها نسبت به سال قبل رشد زیادی کرده بود. اکثرا حرفهای حسابی و به دردبخور زده میشد و این را با دقت در سیمای رهبری هم میشد فهمید که به نظر راضیتر از همیشهاند. هرچند که این دقت لازم نبود و چند دقیقه بعد خودشان به این نکته اشاره کردند.
چند نفری که سخن گفتند مجری خطاب به رهبر انقلاب گفت که اگر صلاح دانسته ما را از سخنانشان مستفیض کنند. ایشان پرسیدند که «از دوستانی كه قرار بوده صحبت كنند، كسی باقی ماند؟» که مجری پاسخ میدهد «اگر شما اجازه بدهید، همهی جمع هزار نفرهای كه اینجا هستند، دوست دارند صحبت كنند...» یکی از بچهها انگار خودش را برای صحبت آماده کرده، بلند میشود تا بگوید که میخواهد صحبت کند. او را میشناختم. محمود وحیدنیا از بچههای 87 دانشگاه بود. هرچند با هم اختلافات اساسی در فکر و مباحث سیاسی داشتیم، اما او را فردی مودب و منطقی یافته و میدانستم که به هیچ گروهی در دانشگاه وابسته نیست. نگران بودم که چه اتفاقی خواهد افتاد؟ انگار دیگران هم چنین بودند، چون کسی پیراهن او را از آستین گرفته و مشغول کشیدن بود تا شاید موفق به نشاندن او شود. در این کشاکش بالاخره محمود شکست خورد و نشست. اما انگار قسمت جور دیگری نوشته شده بود، چرا که رهبری این صحنه را دیده بود و پس از چند لحظه فرمود «آن آقایی كه ایستاده بودند و نشاندنشان! شما بفرمائید...»
چون صدای محمود نمیآمد پشت تریبون رفته و شروع به صحبت نمود. با شروع حرفهایش نگرانی ما بیشتر شد. گویا آمده بود که انتقادهای تند و تیزی بکند. از صداوسیما شروع کرد و گفت که غیرمنصفانه، یکطرفه و خلاف واقع برنامه پخش میکند. انتقاد دومش این بود که چرا در فضای عمومی و به خصوص در مطبوعات و مجلس خبرگان نقدی نسبت به رهبری دیده نمیشود؟ میگفت که اگر این نقدها صورت نگیرد موجب به وجود آمدن نفاق و کینه میشود.
چند دقیقهای میشد که سخن میگفت. بنابراین با کاغذی وقت را به او تذکر دادند و او با اشاره به اتمام وقت از رهبری خواست صحبتش را ادامه دهد که پاسخ شنید: «من موافقم كه شما ادامه بدهید. وقت از اول هم تمام شده بود، ولی شما ادامه بدهید...»
مدام به خودم و بچهها میگفتم که این اتفاق، بسیار برای نظام مفید است، از مظلومیت آن خواهد کاست و حق را بیش از پیش نزد حقطلبان روشن خواهد کرد. ته دلم روشن بود. دوستان میگفتند به خاطر ماجرای صحبت نکردن من، باید بلند شده و اجازه صحبت میخواستم. گفتم رهبری اجازه نمیدهد؛ اما میگفتند همین بلند شدن و گفتن حرفی، اثر خودش را میگذارد. چرا که حداقل میگویی قرار بوده صحبت کنی و به تو هم اجازه ندادند. قبول کرده و شروع کردم به شکلدهی چند جملهای که باید میگفتم.
در انتقاد سوم به برخورد خشن با مردم اشاره کرد و پرسید که آیا نمیشد اقناعیتر با مردم برخورد کرد؟ بعد از آن، از فرصتی که رهبری برای گفتن سخنانش به او داده بود تشکر کرد و گفت من، بسیار نسبت به آینده جامعهمان امیدوارم. از شنیدن این جمله آخر بیش از قبل متعجب شده و به نظرات قبلیام نسبت به محمود ایمان آوردم. اینجور مواقع انسان حکمت آن جمله را میفهمد که شخصیت هر کس پشت زبانش پنهان است.
وقتی صحبت وحیدنیا تمام شد بلند شدم که سخن بگویم. مردی آستین مرا هم گرفت تا وادار به نشستنم کند؛ اما طبیعتا زورش نرسید و مرا به حال خودم رها کرد.پیش از آنکه بتوانم چیزی بگویم یکی لب به سخن گشود و درخواست کرد برای ابراز ارادت و گرفتن چفیه خدمت ایشان برسد. به گمانم این کار را کرده بود تا بگوید که نخبگان به شما ارادتی ویژه دارند. رهبری پاسخ دادند که من به شما چفیه را خواهم داد. به محض اتمام جمله ایشان شرو ع کرده و گفتم که همین حرفهای ایشان نشان میدهد فضای نقد وجود دارد. گفتم که ما هم احساس میکردیم نقد به جاهای دیگری بیشتر وارد است و میخواستیم حرف بزنیم، اما به ما هم اجازه ندادند و فرصت نشد...
همانطور که فکر میکردم رهبری صلاح نداستند صحبت کنم و فرمودند «این را به حساب كم بودن وقتها بگذارید و تحمل بفرمائید. انشاءالله خدای متعال شرح صدر خواهد داد به همهی ما كه درست بفهمیم، درست ببینیم و درست بیان كنیم.»
میدانستم که آن دل روشن به خاطر اعتمادم به رهبری بود. ایشان سخنانش را شروع کرد و در میان بحثهایی متناسب با جلسه، به سوالات محمود نیز اشارات کرده و پاسخ میدادند.
رهبری از صدا و سیما گفتند كه ایشان هم به بخشی از عملكرد این دستگاه انتقاد دارند. اما مثل همیشه انصاف را یكی از شروط نقد سالم عنوان كردند: «در انتقاد از بىانصافىِ یك دستگاه یا یك كس، خود ما باید دچار بىانصافى نشویم؛ به این توجه كنیم.» این نوع نگاه رهبری به مساله نقد خیلی جالب و حقیقتا خلا امروز جامعه در هر دو جناح است.
رهبر انقلاب نسبت به صدا و سیما دو انتقاد عمده را وارد دانسته و گفتند: «خیال نكنید آن حرفهائى كه صدا و سیما میزند، این، همهى حرفهاست؛ نه، خیلى مطلب هست. "یك سینه حرف موج زند در دهان ما". اینجور نیست كه هر چه كه انسان احساس میكند، این را گفته باشد یا بتواند بگوید. خیلى حرفهاى زیادى هست. شما جوانها الحمدللَّه باهوشید، بااستعدادید، بهتدریج خیلى از حقائق براى شماها روشن خواهد شد.»
«آیا صدا و سیما وضعیت واقعى كشور را نشان میدهد؟ نه، ناقص نشان میدهد. خیلى پیشرفتهاى برجسته و بزرگ هست كه صدا و سیما نشان نمیدهد. دلیلش هم این است كه شما مجموعهى مرتبط با حوادث گوناگون، از خیلى از حقائق كشور و پیشرفتهاى كشور مطلع نیستید؛ نقص صدا و سیماى ماست. والّا اگر صدا و سیما میتوانست همانجور كه تلویزیون فلان كشور غربى با یك سابقه و تجربهى فراوان و با استفادههاى هنرى دروغهاى خودش را راست جلوه میدهد، واقعیات موجود كشور را درست منعكس كند، شما بدانید امروز امید نسل جوان، دلبستگى نسل جوان به كشورش، به دینش، به نظام جمهورى اسلامىاش، بهمراتب بیشتر از حالا بود.»
بعد شروع کردند به توضیح نظراتشان راجع به بحث نقد رهبری و گفتند که «بنده توى جلساتِ دانشجوئى، دانشگاهى كه اینجا هستند، گاهى كه ببینم حالا بعضىها روى ملاحظه، روى احترام، روى هرچه، بعضى از این حرفها را كه خیال میكنند من خوشم نمىآید، نمیزنند؛ از نگفتنش ناراحت میشوم؛ از گفتنش مطلقاً ناراحت نمیشوم. اى كاش مجال بود تا گفته میشد، تا آنوقت انسان میتوانست آن برگهاى بر روى هم گذاشتهى كتاب حرف را، باز كند تا خیلى از حقائق روشن بشود. آینده، البته این كارها خواهد شد.»
اواخر سخنرانی انتظار كسانی كه هنوز نظر رهبرشان را در واکنش به آن جوان دانشجو درباره «انتقاد از رهبری» نفهمیده بودند به سر آمد و ایشان گفتند:
«ما كه نگفتیم از ما كسى انتقاد نكند؛ ما كه حرفى نداریم. من از انتقاد استقبال میكنم؛ از انتقاد استقبال میكنم. البته انتقاد هم میكنند. دیگر حالا جاى توضیحش نیست؛ انتقاد هم هست، فراوان هست، كم هم نیست؛ بنده هم میگیرم، دریافت میكنم و انتقادها را میفهمم.»
رهبری جملات آخر را گفته، دعا نموده و بلند شدند تا بروند. جالب ایناست که یادشان نرفت چفیه را به آن دانشجو داده و گفتند آن جوان بیاید و چفیه را بگیرد.
وقتی به آنچه گذشته بود میاندیشیم به یاد اوامر حضرت امیر به مالک افتاده که میفرمودند: « براى مراجعان خود وقتى مقرر كن كه به نياز آنها شخصا رسيدگى كنى، مجلس عمومى و همگانى براى آنها تشكيل ده و درهاى آنرا به روى هيچكس نبند... تا هر كس با صراحت و بدون ترس و لكنت سخنان خود را با تو بگويد. زيرا من بارها از رسول خدا اين سخن را شنيدم: ملتى كه حق ضعيفان را از زورمندان با صراحت نگيرد هرگز پاك و پاكيزه نمىشود و روى سعادت نمىبيند.»
بعضیها خودشان را گول زده و مدام میگویند چرا ولی فقیه را با معصوم مقایسه میکنید. با آنها که چنین آشکارمغالطه میگنند چه باید کرد؟ وقتی از صدر اسلام مثال میزنیم دنبال برداشت دینی و یافتن پاسخی متناسب با مکتب اسلامی هستیم، نه مشابهتسازیهای تاریخی. اگر منظورشان ایناست که وجود جریان حق و باطل را منکر شویم، نمیتوان چنین بود. چرا که این، سنت الهی است برای تمام تاریخ. باید به جای این مغالطات، خودمان را در جبهه حق قرار دهیم. البته حق بودن یک جبهه به معنای نبود خطا نیست، که ما در این عالم تنها 14 معصوم داریم. ما چنین نکرده. بلکه میگوییم ولی فقیه نصب عام از سوی معصوم است. مثل مالک؛ ولی با این تفاوت که او نصب خاص حضرت امیر(ع) بود و باید بگویم از عمق وجود خوشحالم که ولی متقیمان به فرمان مولای متقیان عمل میکند و ما، مالکی برای ایران اسلامی داریم.
پس از جلسه تنها یک نگرانی داشته و آن، برخورد بد عناصر خودسر با محمود بود. بهش زنگ زدم، اما تلفتش خاموش بود. پیامک دادم که بهم زنگ بزند. یک ساعت بعد که تماس گرفت حالش را پرسیده و راجع به اینکه آیا کسی مزاحمش شده بود سوال کردم. الحمدلله کسی مزاحم نشده بود. گفتم اگر کسی گیر داد بهم زنگ بزن تا یک کاری بکنیم. و امروز بعد 48 ساعت با یکی از بچهها که با او صحبت کرده بود حرف میزدم؛ و شنیدم کسی بهش کاری نداشته است.
وقتی چنین اتفاقاتی را از نزدیک دیده و با وضعیتهای مشابه در ایران و کشورهای دیگر در تاریخ معاصر یا صدر اسلام مقایسه میکنم بسیار نسبت به آینده این حکومت و جامعه امیدوار میشوم. با هزار جور مشکل و نقص میتوان ساخت، وقتی چنین شباهتهایی را با آرمانشهری مثل جامعه علوی و نبوی میبینیم. این نشانهها است که انسان را امیدوار میکند و مملو از توکل و اراده تا انشاالله "با او بسپاریم پرچم به موعود."
ولی فقیه ما وظیفه خود را نسبت به امت خویش شناخته و عمل میکند؛ اما آیا ما نیز وظایف خودمان را نسبت به او انجام میدهیم؟ یقینا پاسخ منفی است؛ وقتی میشنویم مطالبات همین رهبر از خودمان و گلایهاش بابت عمل نکردن به آنها را:
«بنده گفتم كرسى آزادفكرى را در دانشگاهها به وجود بياوريد. خوب، شما جوانها چرا به وجود نياورديد؟ شما كرسى آزادفكرى سياسى را، كرسى آزاد فكرى معرفتى را تو همين دانشگاه تهران، تو همين دانشگاه شريف، تو همين دانشگاه اميركبير به وجود بياوريد. چند نفر دانشجو بروند، آنجا حرفشان را بزنند، حرف همديگر را نقد كنند، با همديگر مجادله كنند. حق، آنجا خودش را نمايان خواهد كرد. حق اينجورى نمايان نميشود كه كسى يك انتقادى را پرتاب بكند. اينجورى كه حق درست فهميده نميشود. ايجاد فضاى آشفتهى ذهنى با لفاظىها هيچ كمكى به پيشرفت كشور نمي كند.»

این
این تحلیل یکی دو ماه پیش برای مصارف شخصی(!) نوشته و پس از ارائه به بعضی از دوستان با اصلاحاتی هم اکنون منتشر میشود. البته یکبار هم در اردوی طرح شهید بهشتی ۸۷ ارائه شد. آنچه در زیر آمده قسمت اول از متن است که بدلیل طولانی بودن در چند پست تقدیم حضور میگردد.در صورتصلاحدید نظرات اصلاحی تان را بفرمائید:
كلام نخست
در اين نوشتار سعي بر اين است كه بتوان تحليلي از فضاي پيش روي جبهه انقلاب اسلامي در حوزههاي مختلف سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي ارائه كرد تا با شناختي دقيقتر از سنگرهاي مهم و خالي مانده در اين جبهه براي پر كردن آنها كاري انجام شود.
ضرورت این بحث از چند زاویه قابل بحث است :
1) نگاه کلان و از بالا به جبهه انقلاب باعث میشود که هرکس در انتخاب فعالیت خویش از فکر و بصیرت بیشتری استفاده کند و در نتیجه به تعبیر رهبر انقلاب که هر کس در هر جایی کار میکند آنجا را نقطه کانونی عالم بداند نزدیکتر شود.
2) این نگاه کلان باعث میشود که در دید هرکس دغدغه کل جبهه انقلاب به وجود آمده و بنابراین در فعالیتهای خود با رویکرد جبههای عمل نموده و ربط کارهای مختلف را به هم درک کند و همچنین ماموریت مرتبط با فعالیت خود را بهتر درک کند .
Ø مقدمه
· مقدمه اول: پیش فرضهای مبنایی
تحليل مذكور بر چند پيش فرض مبتني است:
1) انقلاب اسلامي رسالت خود را در تعجيل فرج و حركت در مسير مورد خواست امام زمان خويش تعريف كرده است. به عبارت ديگر قرارست مردان انقلاب كاري بكنند كه امام معصومشان ميخواهد و در مسير حكومت جهاني آن حضرت حركت نمايند. به تعبير رهبر انقلاب اين مسير متشكل از پنج مرحله انقلاب اسلامي، تشكيل نظام اسلامي، تشكيل دولت اسلامي، ايجاد كشور اسلامي( جامعه اسلامي) و رسيدن به تمدن اسلامي( دنيا در عصر ظهور) ميباشد.
البته نباید امور مختلف را با هم خلط کرده و این امر را درک کنیم که به تعبیر رهبر انقلاب جمهوری اسلامی تلاشی کودکانه برای تحقق حکومت معصوم است. پس نباید فکر کنیم به همین زودیها قرارست به انتهای قصه برسیم!
2) در تبيين نظام سياسي جامعه اسلامي بناي ما بر نظريه ولايت فقيه ميباشد. ولي فقيه در اين تبيين سياسي، نائب عام امام معصوم بود. بنابراين ولايت و رهبري جامعه اسلامي بر عهده اوست. همچنين نگاه ما در تبيين نظام اجتماعي جامعه اسلامي هم متكي بر نظريه « خواص و عوام » و « امام و امت » ميباشد. در شرح اين نگاه بايد گفت كه ما به نبرد تاريخي حق و باطل اعتقاد داريم و هرم اجتماعي هر جامعه اسلامی را هم به شكل امام _ امت ميبينيم. بنابراين هرچند رهبر جامعه اسلامي خود با امت خويش ارتباط ميگيرد، اما بنا به شهادت تاريخ اگر خواص اهل حق نقش خود را بازي نكرده و در نتيجه نتوانند سازمان رهبري اجتماعي را شكل داده و به تبع آن جامعه اسلامي را در مسير پر پيچ و خم حق به تشخيص رهبر امت جلو ببرند ؛ اين خواص اهل باطل خواهند بود كه ميداندار گشته ، حتي امكان دارد عوام را با خود همراه نموده و رابطه رهبر _ امت را به هم بزنند. با كمي جستجو در تاريخ اسلام ميتوان بارها به نظاره اين حادثه دردناك نشست. در خانهنشيني حضرت امير(ع)، دوران پر چالش حكومت ايشان، صلح امام حسن(ع) و قيام و شهادت سيدالشهدا(ع) به خوبي رد پاي اين پديده دردناك اجتماعي قابل مشاهده ميباشد.
رهبر انقلاب در باب نقش نخبگان بسیار فرمودند ؛ از جمله در دیدار با اغضای سپاه ولی امر پس از حوادث اخیر :
« اگر من بخواهم يك توصيه به شما بكنم، آن توصيه اين خواهد بود كه بصيرت خودتان را زياد كنيد؛ بصيرت. بلاهائى كه بر ملتها وارد ميشود، در بسيارى از موارد بر اثر بىبصيرتى است. خطاهائى كه بعضى از افراد ميكنند - مىبينيد در جامعهى خودمان هم گاهى بعضى از عامهى مردم و بيشتر از نخبگان، خطاهائى ميكنند. نخبگان كه حالا انتظار هست كه كمتر خطا كنند، گاهى خطاهايشان اگر كماً هم بيشتر نباشد، كيفاً بيشتر از خطاهاى عامهى مردم است - بر اثر بىبصيرتى است؛ خيلىهايش، نميگوئيم همهاش . بصيرت خودتان را بالا ببريد، آگاهى خودتان را بالا ببريد. من مكرر اين جملهى اميرالمؤمنين را به نظرم در جنگ صفين در گفتارها بيان كردم كه فرمود: «الا و لايحمل هذا العلم الّا اهل البصر و الصّبر» . ميدانيد، سختى پرچم اميرالمؤمنين از پرچم پيغمبر، از جهاتى بيشتر بود؛ چون در پرچم پيغمبر دشمن معلوم بود، دوست هم معلوم بود؛ در زير پرچم اميرالمؤمنين دشمن و دوست آنچنان واضح نبودند. دشمن همان حرفهائى را ميزد كه دوست ميزند؛ همان نماز جماعت را كه تو اردوگاه اميرالمؤمنين ميخواندند، تو اردوگاه طرف مقابل هم - در جنگ جمل و صفين و نهروان – ميخواندند. حالا شما باشيد، چه كار ميكنيد؟ به شما ميگويند: آقا! اين طرفِ مقابل، باطل است. شما ميگوئيد: اِ، با اين نماز، با اين عبادت! بعضىشان مثل خوارج كه خيلى هم عبادتشان آب و رنگ داشت؛ خيلى. اميرالمؤمنين از تاريكى شب استفاده كرد و از اردوگاه خوارج عبور كرد، ديد يكى دارد با صداى خوشى ميخواند: «أمّن هو قانت ءاناء اللّيل» - آيهى قرآن را نصفه شب دارد ميخواند؛ با صداى خيلى گرم و تكان دهندهاى - يك نفر كنار حضرت بود، گفت: يا اميرالمؤمنين! به به! خوش به حال اين كسى كه دارد اين آيه را به اين قشنگى ميخواند. اى كاش من يك موئى در بدن او بودم؛ چون او به بهشت ميرود؛ حتماً، يقيناً ؛ من هم با بركت او به بهشت ميروم. اين گذشت، جنگ نهروان شروع شد. بعد كه دشمنان كشته شدند و مغلوب شدند، اميرالمؤمنين آمد بالاسر كشتههاى دشمن، همين طور عبور ميكرد و ميگفت بعضىها را كه به رو افتاده بودند، بلندشان كنيد؛ بلند ميكردند، حضرت با اينها حرف ميزد. آنها مرده بودند، اما ميخواست اصحاب بشنوند. يكى را گفت بلند كنيد، بلند كردند. به همان كسى كه آن شب همراهش بود، حضرت فرمود: اين شخص را ميشناسى؟ گفت: نه . گفت: اين همان كسى است كه تو آرزو كردى يك مو از بدن او باشى ، كه آن شب داشت آن قرآن را با آن لحن سوزناك ميخواند! اينجا در مقابل قرآن ناطق، اميرالمؤمنين (عليه افضل صلوات المصلّين) ميايستد، شمشير ميكشد! چون بصيرت نيست؛ بصيرت نيست، نميتواند اوضاع را بفهمد.
بنده بارها اين جبهههاى سياسى و صحنههاى سياسى را مثال ميزنم به جبههى جنگ. اگر شما تو جبههى جنگ نظامى، هندسهى زمين در اختيارتان نباشد، احتمال خطاهاى بزرگ هست. براى همين هم هست كه شناسائى ميروند. يكى از كارهاى مهم در عمل نظامى، شناسائى است؛ شناسائى از نزديك، كه زمين را بروند ببينند: دشمن كجاست، چه جورى است، مواضعش چگونه است، عوارضش چگونه است، تا بفهمند چه كار بايد بكنند. اگر كسى اين شناسائى را نداشته باشد، ميدان را نشناسد، دشمن را گم بكند، يك وقت مىبينيد كه دارد خمپارهاش را، توپخانهاش را آتش ميكند به طرفى، كه اتفاقاً اين طرف، طرفِ دوست است، نه طرفِ دشمن. نميداند ديگر. عرصهى سياسى عيناً همين جور است. اگر بصيرت نداشته باشيد، دوست را نشناسيد، دشمن را نشناسيد، يك وقت مىبينيد آتش توپخانهى تبليغات شما و گفت و شنود شما و عمل شما به طرف قسمتى است كه آنجا دوستان مجتمعند، نه دشمنان. آدم دشمن را بشناسد؛ در شناخت دشمن خطا نكنيم. لذا بصيرت لازم است، تبيين لازم است. يكى از كارهاى مهم نخبگان و خواص، تبيين است؛ حقائق را بدون تعصب روشن كنند؛ بدون حاكميت تعلقات جناحى و گروهى و بر دل آن گوينده. اينها مضر است. جناح و اينها را بايد كنار گذاشت، بايد حقيقت را فهميد. در جنگ صفين يكى از كارهاى مهم جناب عمار ياسر تبيين حقيقت بود. چون آن جناح مقابل كه جناح معاويه بود، تبليغات گوناگونى داشتند. همينى كه حالا امروز به آن جنگ روانى ميگويند، اين جزو اختراعات جديد نيست، شيوههاش فرق كرده؛ اين از اول بوده. خيلى هم ماهر بودند در اين جنگ روانى؛ خيلى. آدم نگاه ميكند كارهايشان را، مىبيند كه در جنگ روانى ماهر بودند. تخريب ذهن هم آسانتر از تعمير ذهن است. وقتى به شما چيزى بگويند، سوءظنى يك جا پيدا كنيد، وارد شدن سوء ظن به ذهن آسان است، پاك كردنش از ذهن سخت است. لذا آنها شبههافكنى ميكردند، سوء ظن را وارد ميكردند؛ كار آسانى بود. اين كسى كه از اين طرف، خودش را موظف دانسته بود كه در مقابل اين جنگ روانى بايستد و مقاومت كند، جناب عمار ياسر بود، كه در قضاياى جنگ صفين دارد كه با اسب از اين طرف جبهه، به آن طرف جبهه و صفوف خودى ميرفت و همين طور اين گروههائى را كه - به تعبيرِ امروز، گردانها يا تيپهاى جدا جداى از هم - بودند، به هر كدام ميرسيد، در مقابل آنها مىايستاد و مبالغى براى آنها صحبت ميكرد؛ حقائقى را براى آنها روشن ميكرد و تأثير ميگذاشت. يك جا ميديد اختلاف پيدا شده، يك عدهاى دچار ترديد شدند، بگو مگو توى آنها هست، خودش را بسرعت آنجا ميرساند و برايشان حرف ميزد، صحبت ميكرد، تبيين ميكرد؛ اين گرهها را باز ميكرد. بنابراين، بصيرت مهم است. نقش نخبگان و خواص هم اين است كه اين بصيرت را نه فقط در خودشان، در ديگران به وجود بياورند. آدم گاهى مىبيند كه متأسفانه بعضى از نخبگان خودشان هم دچار بىبصيرتىاند؛ نميفهمند؛ اصلاً ملتفت نيستند. يك حرفى يكهو به نفع دشمن ميپرانند؛ به نفع جبههاى كه همتش نابودى بناى جمهورى اسلامى است به نحوى . نخبه هم هستند، خواص هم هستند، آدمهاى بدى هم نيستند، نيت بدى هم ندارند؛ اما اين است ديگر. بىبصيرتى است ديگر. اين بىبصيرتى را بخصوص شما جوانها با خواندن آثار خوب، با تأمل، با گفتگو با انسانهاى مورد اعتماد و پخته، نه گفتگوى تقليدى - كه هر چه گفت، شما قبول كنيد. نه، اين را من نميخواهم - از بين ببريد. كسانى هستند كه ميتوانند با استدلال، آدم را قانع كنند؛ ذهن انسان را قانع كنند. و حتّى حضرت ابىعبداللَّهالحسين (عليهالسّلام) هم از اين ابزار در شروع نهضت و در ادامهى نهضت استفاده كرد. حالا چون ايام مربوط به امام حسين (عليهالسّلام) است، اين جمله را عرض كرده باشيم: امام حسين را فقط به جنگِ روز عاشورا نبايد شناخت؛ آن يك بخش از جهاد امام حسين است. به تبيين او، امر به معروف او، نهى از منكر او، توضيح مسائل گوناگون در همان منى و عرفات، خطاب به علما، خطاب به نخبگان - حضرت بيانات عجيبى دارد كه تو كتابها ثبت و ضبط است - بعد هم در راه به سمت كربلا، هم در خود عرصهى كربلا و ميدان كربلا، بايد شناخت. در خود عرصهى كربلا حضرت اهل تبيين بودند، ميرفتند، صحبت ميكردند. حالا ميدان جنگ است، منتظرند خون هم را بريزند، اما از هر فرصتى اين بزرگوار استفاده ميكردند كه بروند با آنها صحبت بكنند، بلكه بتوانند آنها را بيدار كنند. البته بعضى خواب بودند، بيدار شدند؛ بعضى خودشان را به خواب زده بودند و آخر هم بيدار نشدند. آنهائى كه خودشان را به خواب ميزنند، بيدار كردن آنها مشكل است، گاهى اوقات غير ممكن است. »
· مقدمه دوم: تحلیلی کوتاه از وقایع اخیر
پيش از ورود به بحث تبيين جبهه انقلاب اسلامي و شرايط پيش روي آن لازم است كه مروري كوتاه ولي تحليلي بر آنچه در اين چند ماهه _ از قبل انتخابات تا نتيجه انتخابات و حوادث پس از آن _ داشته تا فرصتها و تهديدهاي جديد به وجود آمده را هم در نگاهمان دخالت داده باشيم.
آنچه در صحنه آرايي قبل انتخابات میديديم اين بود كه دو جريان روبروي هم صف آرايي كرده بودند. در يك طرف آقاي احمدينژاد بود كه خواسته یا ناخواسته پرچمدار شعارهاي اصيل انقلاب اسلامي گشته و مهمتر از همه در جريان معتقدان به نظام ولايي جمهوري اسلامي و مصداق امروزش قرار گرفته بود.
در جبهه ديگر هم مستقل از مصاديقش به عنوان نامزد انتخابات تقريبا تمام كساني كه يا اين نظام ولايي را برنتافته و يا حداقل قلبا پايبند به آن نبوده و در حصار قانون محدودش ميكرده در اين جريان بودند. هرچند به دليل عملكردهاي بعضا اشتباه احمدي نژاد، افرادي از جريان ولايت محور هم در جريان مقابل قرار گرفته بودند، اما اكثريت اين جريان متعلق به افرادي با مختصات ذكرشده بود. باید تاکید کرد که منظور از جريان ولايت محور، جرياني است كه به ولايت فقيه با همان مختصات بالا معتقد بوده. طبيعتا منظور ما اين نيست كه تنها افراد حاضر در اين جبهه خانواده نظام محسوب ميشوند. بلكه در کلام رهبر انقلاب حتی هنوز هم میتوان دید که سعه صدر نظام اسلامي بيش از اين بوده و اين تنها يك صف بندي در داخل خود نظام ميباشد.
در حقیقت میتوان گفت هر کس که از یک جهت با یک گوشه از گفتمان انقلاب مشکل داشته در این جبهه جایی برای خود پیدا کرده بود . از آنها که ولایت فقیه را محور نمیدانستند تا آنهایی که دشمنی به نام آمریکا را به رسمیت نمیشناختند. از طرفداران اسلام آمریکایی تا طرفداران اسلام متحجرین . از نهضت آزادی لیبرال مسلک تا سازمان مجاهدین با آن صبغه چپ . از تکنوکراتهای راست تا تکنوکراتهای چپ . *
تحلیل بدنه اجتماعی دو جریان
جريان ولايت محور در اين انتخابات ، تشكيل شده از يك بدنه ضعيف نخبگاني و يك بدنه نسبتا قوي مردمي بود. البته پاسخ به چرايي اين امر كار خيلي سختي نيست. به خاطر رفتارهاي ضد نخبگاني احمدينژاد، ميتوان گفت كه اكثريت همين بدنه جمع و جور نخبگاني هم در عين انتقادهاي بسيار زيادشان از او حمايت میکرد و میکند. دليل اصلي آنها براي اينكار هم همان نگاه جرياني است که توضیح داده بودیم. آن طرف قضیه هم بدیهی است كه به دلیل عملكرد دولت و به خصوص مدل رفتاري رئيس جمهور ، بسياري از مردم به او رای دادند. در حقیقت به خاطر سادهزیستی ، روحیه استکبارستیزی ، مشی عدالت محور و نگاه مردمی شخص احمدینژاد جنوب شهريها و حاشيه نشينها در شهرهاي بزرگ، ساكنان شهرهاي كوچك و روستايي و در يك كلام اكثريت مسضعفين نه تنها به او راي داده كه در حمايت از او به صحنه هم میآمدند.
اما این قصه طرف دیگری هم داشت. بسياري از نخبگان جامعه در بدنه اجتماعي جريان مقابل قرار گرفته بودند. به اين بدنه نخبگاني نسبتا قوي که شامل دانشجو، استاد، هنرمند و صنعتگر میشد بايد يك بدنه مردمي را هم اضافه كرد. اين بدنه مردمي بيشتر متشكل از قشر متوسط به بالاي شهرنشين بود . شاید به دليل همين شهرنشيني متصل به آن بدنه نخبگاني گشت و بنابراین به همراه آنها در صحنه رسانهاي و اجتماعي حاضر بودند.
نکتهای که باید به آن اشارهای ویژه بشود اینست که هرچند بعضا در سفرهاي استاني احمدينژاد يا در ميتينگهاي انتخاباتي او در تهران ، بدنه مردمي او هم ديده ميشد، اما جريان مقابل متکی به غلبه خویش در فضاي رسانهاي و همينطور حضور مستمرش در فضاي شهري سعي داشت به القاي اكثريت مطلق بودن خود بپردازد. **
نتيجه انتخابات نشان داد كه احمدينژاد طيف گستردهاي_24.5ميليون_ از عام مردم را با خود همراه كرده است. همچنين اتفاقات بعد از انتخابات موجب گشت تا اين بدنه مردمي به سرعت به يك پشتوانه عظيم براي انقلاب و شخص رهبر انقلاب تبديل شود. بنابراين بايد بگوييم كه الحمدلله در حال حاضر رابطه قويتر و عميقتري نسبت به هميشه ميان امت و رهبر شكل گرفته و ظرفيتي عظيم به وجود آمده است. هرچند عام جامعه اكنون در پشت رهبر انقلاب و بنابراین در راه انقلاب اسلامي هستند ؛ اما بايد به تبعات نگران كنندهاي كه نتيجه اين انتخابات و حوادث پس از آن داشت هم اشاره كرد.
اكنون در فضاي نخبگاني شاهد وضع خطرناكي هستيم. حوادث فتنه گونه پس از انتخابات نه تنها جمع كثيري از نخبگان حاضر در جبهه مقابل را روبروي نظام قرار داده است؛ بلكه حتي ما شاهد يك ريزش _هر چند جزئي_ از همان بدنه ضعيف نخبگاني در جريان ولايت محور هم بوديم.
به اين ريزش اندك بايد دو نكته ديگر را هم اضافه كرد. اولا اين كه به دليل تداوم اشتباهات احمدينژاد مثل انتصاب مشائی و رحیمی بسياري از اين جريان ديگر حاضر نيست به عنوان حامي_ حداقل همچون روزهاي انتخابات_ پشت او بايستد و دوما هماكنون در بين اكثر اين بدنه نخبگاني يك سرگرداني، بهت، حيراني و حتي بعضا نااميدي ديده ميشود كه بسيار نگران كننده است.
همانطور كه عرض كردم بسياري از بدنه نخبگاني جريان مقابل اكنون به عناصري مخالف با اصل نظام و ولايت گشتهاند. اين فضا ميتواند بسيار خطرناك باشد. چرا كه هرچند آنها اينبار نتوانستند نقش خود را به عنوان خواص بازي كرده، اما به هر حال اين افراد گروههاي مرجع بوده و در دانشگاهها، فضاي فرهنگي، فضاي اقتصادي ، فضاي سياسي و فضای رسانهاي ميتوانند ميدانداري كنند. اين ميدان داري در صورت تحقق از سه جهت خطرناك ميباشد. اولا فعاليت آنها ميتواند باز هم موجب ريزش در بدنه خواص حزباللهي شده، دوما ميتوانند آن بدنه متوسط و مرفه شهرنشين را باز هم به صحنه بياورند. كما اينكه در اتفاقات اخير یا حتی در روز قدس هم آوردند. به صحنه آمدن اين بخش از مردم هم به دليل آنكه در شهرهاي بزرگ هستند و قابليت شورش دارند و هم به دليل تشديد فضاي دوقطبي اجتماعي و تهديد وحدت امت بسيار خطرناك ميباشد. سوما هم اينكه با ابزار رسانه و ... ميتوانند بدنه مردمي خود را وسيعتر كرده و در نتيجه بدنه مردمي جريان انقلابي و ولايت محور را ضعيف نمايند. به خصوص که ما هر روز شاهد توسعه کمی وکیفی رسانههای ناتوی فرهنگی هستیم.***
این مطلب ادامه دارد...
.....................................................
*برای درک بهتر تقابل این دو جریان به تقابل سه گونه اسلام نوشتهای از مجتبی عربمازار در وبلاگ نظر 3 مراجعه کنید.
**شرح بیشتری پیرامون علل باور کردن افسانه تقلب توسط این طبقه متوسط شهری را در وبلاگ سجاد صفارهرندی بخوانید.
*** برای مطالعات بیشتر پیرامون بدنه اجتماعی دو طرف و علل آن به مقاله وقتی نخبگان به تحلیل رسیدند مجتبی عرب دروبلاگ نظر3 مراجعه کنید.
* این نوشتار به قلم حجه الاسلام مهدی همازاده میباشد.بنابراین مستند بودن متن پای نویسنده است:
.......................
توضیح: در جریان درگیری های صدر اسلام به مواردی برمی خوریم که علیرغم قواعد شرعی و دستورات پیامبر اسلام، زنان و کودکان به قتل رسیده اند یا کسانی که خون شان حرمت داشته (نظیر قبیله ای مسلمان یا دارندگان امان نامه یا ...) جان خویش را از دست داده اند. البته تمامی این موارد شبیه هم نبوده و در برخی از آنها تعمّد و نیّت سوء دیده می شود و در برخی دیگر اشتباه و جهالت. اما همگی در این مسئله شبیه اند که منجر به کشته شدن گروهی بی گناه توسط عوامل حکومت اسلامی به رهبری پیامبر اسلام شده اند. طبیعتا رسول خدا از بروز چنین اتفاقاتی سخت ناراحت شده و در مواردی که ضرورت فقهی داشته برای جبران مالی هم اقدام کرده اند اما هیچگاه این حوادث تلخ به تزلزل پایه های مشروعیت حکومت اسلامی نینجامیده و بحث از دیکتاتوری بودن آن را به میان نیاورده است! بلکه این وقایع، ناشی از قصورها و تقصیرهای مامورین پیامبر قلمداد می شوند.
حتی در برخی روایات و فتاوای فقهای تاریخ اسلام، مواردی وجود دارد که کشتن مسلمانان بی گناه یا زنان و بچه گان (از روی علم و آگاهی)، تجویز شده است. قطعاً همان گونه که مصادیق تخلّف عمدی از دستورات پیامبر با موارد تخلّف اشتباهی تفاوت دارد، مصادیق جواز شرعی نیز به کلّی متفاوت خواهد بود اما این نکته را پررنگ می سازد: اهمیت حفظ حکومت اسلامی تا بدانجاست که "گاه"، جان های محترم را نیز حلال می کند.
موارد تاریخ صدر اسلام:
(به ترتیب زمان وقوع)
آخرین سریه ای (جنگی که به فرماندهی غیر رسول خدا برگزار می شد) که قریب یک ماه و نیم پیش از غزوه بدر صورت گرفت، سریه نخله به فرماندهی عبدالله بن جحش بود. رسول خدا(ص) نامه ای سربسته به دست او سپرد و گفت که پس از گذشت دو روز از حرکت، نامه را گشوده و به آنچه در آن است عمل کند. وقتی عبدالله نامه را خواند تازه محل اصلی عملیات را که منطقه نخله بود، دانست. او می بایست در آنجا در کمین کاروانی از قریش باشد که حامل مویز و پوست برای تجارت بود. قریش از حضور مسلمانان آگاهی یافت اما یکی از همراهان عبدالله سر خود را تراشیده بود تا اینطور وانمود شود که قصد انجام عمره دارد. بدین ترتیب قریشیان آرام گرفتند. فقط یک مشکل وجود داشت؛ آن روز، روز آخر ماه رجب یعنی ماه حرام بود و طبعا مسلمانان نمی بایست جنگ را آغاز می کردند. از سوی دیگر اگر تا فردای آن روز صبر می کردند و همراه قریش آرام می رفتند، وارد مکان حرم می شدند. کسانی در این که آخر ماه رجب است یا اول شعبان، تردید کردند و در نهایت مصمّم به جنگ شدند. مسؤول کاروان تجارتی را کشتند، دو نفر را به اسارت گرفتند، اموال کاروان را تصاحب کردند و به مدینه بازگشتند. اما رسول خدا فرمود که آنان اجازه جنکگ در ماه حرام نداشتند. مشرکان مکه نیز لب به سرزنش گشودند که چگونه محمد (ص) با ریختن خون و تصاحب اموال، حرمت ماه حرام را شکسته است.
مردم تا آن زمان فرهنگ پیشین را در بزرگداشت ماه های حرام (که باقیمانده تعالیم ابراهیم (ع) بود) می دانستند اما با این رخدا از رسول خدا درباره حکم اسلام می پرسیدند. آیه نازل شد که: «از تو درباره ماه حرام می پرسند. بگو جنگ کردن در آن ماه، گناهی بزرگ است ولی بازداشتن مردم از راه حق و کافرشدن به او و بازداشتن مردم از مسجدالحرام و بیرون راندن مردمش از آنجا نزد خداوند گناهی بزرگتر است، و فتنه انگیزی از قتل، بدتر و بزرگتر است.» (بقره، 217) خداوند حرمت ماه حرام را حفظ و اشتباه مسلمین را گوشزد کرد اما سرچشمه مسئله (فتنه انگیزی مشرکین) را اساسی تر و قبیح تر معرفی کرد. چرا که برای مشرکین در اقدام علیه مسلمانان هیچ حرمتی وجود نداشت و پیش از این رخداد، آنها به عملیات هایی علیه حکومت مدینه و مسلمانان مشغول شده بودند. اما اکنون که حادثه ای غلط بر ضد آنها صورت گرفته، فریاد شکسته شدن حرمت ها و قوانین الهی سر می دادند.
المغازی، ج1، ص 16
رسول خدا صلی الله علیه و آله چهل (تا هفتاد) نفر ازصحابه را در سال چهارم هجری به ناحیه «بئر معونه» فرستاد تا درخواست قبیله بنی عامر را پاسخی مثبت داده باشد. اما عامربن طفیل که از سران این قبیله بود، متوجه حضور آنان شده و با استمداد از قبیله های بنی سلیم و رِعل و ذکوان، گروه اعزامی را به شهادت رساند. فقط عمرو بن امیه (و احتمالا یک نفر دیگر) از این گروه باقی ماند که خبر را به رسول خدا رساند. اما در راه بازگشت دو نفر از بنی عامر را کشت. این دو نفر امان نامه ای از رسول الله داشتند که عمرو بن امیه نمی دانست. اندکی نگذشت که عامر بن طفیل پیکی نزد پیامبر فرستاد و درخواست دیه کرد. آن حضرت هم برای پرداخت دیه به سراغ بنی النضیر رفت که هم پیمانان بنی عامر بودند.
السیره النبویه، ابن هشام، ج3، ص 186
یکی از سرایا (جنگ هایی که به فرماندهی شخصی غیر از رسول خدا برگزار می شد)، سریه «بشیربن سعد» بود که به همراه سی نفر به سوی بنی مرّه رفت. مسلمانان در آغاز موفق شدند تا گوسفندان و شترانی به غنیمت گیرند اما در راه بازگشت مورد حمله قرار گرفته و جز بشیربن سعد همه گریختند. او خود را به مدینه رساند. رسول خدا «غالب بن عبدالله»را به همراه دویست نفر بدان سو گسیل داشت. آنها موفق به شکست دشمن شدند اما در این سریه، «اسامه بن زید» مردی را تعقیب کرد و زمانی که به او رسید، با آن که آن مرد اظهار اسلام کرد، وی را به قتل رسانید. پس از آن که رسول خدا این خبر را شنید، اسامه را سخت نکوهش کرد. اسامه در پاسخ گفت که او از ترس، اظهار اسلام کرده بود. حضرت فرمودند: مگر تو قلب او را شکافتی و دانستی که صادق بود یا دروغ گو؟
المغازی، ج2، ص 725-723
سریه دیگری به فرماندهی «ابوقتاده انصاری» به سوی منطقه بطن اِضَم حرکت کرد. ابن سعد می گوید این حادثه پیش از آمدن برای فتح مکه بود. حادثه مهم این رویداد آن بود که «عامر بن اضبط اشجعی» از کنار مسلمانان رد شد و در شکل تحیت گفتن مسلمانان، بر آنان سلام کرد. سپاه اسلام از حمله به وی خودداری کرد ولی یکی از مسلمین به قصد غنیمت و با بهانه نامسلمانی اش به او حمله کرد و جانش را گرفت. پس از آن این آیه نازل شد: یا ایها الذین آمنوا اذا ضربتم فی سبیل الله فتبیّنوا و لا تقولوا لمن القی الیکم السلام لست مومنا تبتغون عرض الحیوه الدنیا فعندالله مغانم کثیره ... .(نساء، 94)
ای کسانی که ایمان آورده اید، چون برای جهاد رهسپار شوید، نیک تفحّص کنید. و به آن کس که بر شما سلام گوید مگویید که مؤمن نیستی. شما برخورداری از زندگی دنیا را می جویید و حال آنکه غنیمت های بسیار نزد خداست ... .
طبقات الکبری، ج2، ص 133
زمانی که رسول خدا در مکه بودند، (در ایام فتح مکه) «خالد بن ولید» را همراه گروهی به سوی قبیله بنی جذیمه فرستاد تا به اسلام دعوتشان کند. این قبیله در ناحیه «یَلَملَم» سکونت داشتند. زمانی که آنان خالد را با جمعی از مسلمانان – حدود سیصد و پنجاه نفر _ دیدند، به اتکاء اسلام و اذان و مسجد خود، آسوده خاطر بودند که آسیبی نخواهند دید. خالد در برابر آنان ایستاد و پرسید: چرا سلاح در دست دارید؟ گفتند برای دفاع از خود. (و به نقلی برای دفاع از اسلام) پس از آن به دستور خالد سلاح ها را بر زمین گذاشتند اما خالد آنان را به اسارت گرفت و برخی را به برخی دیگر بست. در میان مسلمین اختلاف شد تا این که در نیمه های شب، منادی خالد فریاد زد هرکس اسیر خویش را بکشد! کسانی از بنی سلیم که همراه خالد بودند، اسیرشان را کشتند اما مهاجرین و انصار از دستور او سرپیچی کردند. پس از آن که به مکه آمدند، عمر و عبدالرحمن بن عوف به خالد گفتند: تو به خاطر عمویت که در جاهلیت به دست بنی جذیمه کشته شده، چنین کردی. رسول خدا نیز با شنیدن خبر بر خالد خشم گرفت و صورتش را از او برگردانید. خالد می گفت پیامبر مرا برای جنگ فرستاد در حالی که دروغ می گفت زیرا رسول خدا خود فرمودند که من خالد را برای دعوت فرستادم نه جنگ. به علاوه افراد سریه همگی مسجد و اذان بنی خذیمه را دیده و شنیده بودند. آن حضرت فرمودند: خدایا! من از آنچه خالد انجام داده به تو تبرّی می جویم.
السیره النبویه، ابن هشام، ج4، صص 430- 429 – المغازی، ج3، ص 883
پس از آنکه در جنگ حنین لشکر مسلمین گریختند، پایداری تنی چند و بازگشت شماری از مهاجرین و انصار، قبیله هوازن را با شکست مواجه ساخت. شماری از آنان به اسارت درآمدند. برخی از مسلمانان به قتل کودکان دست زدند. رسول خدا از این اقدام سخت ناراحت شدند. در این جنگ، زنی هم به دست خالد بن ولید کشته شد. به دنبال آن رسول خدا با تاکید بیشتری از کشتن کودکان و زنان و بردگان نهی فرمود.
سبل الهدی و الرشاد، ج5، ص488 – المغازی، ج3، ص905
نکات روایی در جواز برخی موارد:
عن حفص بن غیاث قال: سالت اباعبدالله علیه السلام عن مدینه من مدائن الحرب هل یجوز ان یرسل علیها الماء او تحرق بالنار او ترمی بالمنجنیق حتی یقتلوا و منهم النساء و الصبیان و الشیخ الکبیر و الاساری من المسلمین و التجار؟ فقال: یفعل ذلک بهم و لایمسک عنهم لهؤلاء و لا دیه و لا کفّاره ... .
الکافی 5، 28/6 – التهذیب 6، 142/242
حفص بن غیاث می گوید از امام صادق علیه السلام پرسید آیا جائز است در شرایط جنگ آب زیادی را به سمت شهر دشمن روانه کنیم یا شهرشان را آتش بزنیم یا با منجنیق بمباران شان کنیم در حالیکه بین آنها زنان و کودکان و سالخوردگان هستند و همچنین اسیران و تاجران مسلمین؟ فرمود: این کار جائز است و به خاطر زنان و بچه ها و مسلمانان اسیر و ... اجتناب نمی شود و حتی دیه و کفاره هم نخواهد داشت.
( البته فقهای عظام در مقام جمع بین امثال این روایت با آیات و روایات ناهیه، می فرمایند که این جواز منحصر به شرایطی است که چاره و گریزی نداشته باشیم و راه حل های دیگر بسته شده باشد)
***
عن حفص بن غیاث قال: سالت اباعبدالله علیه السلام عن الطائفتین من المؤمنین احداهما باغیه و الاخری عادله، فهزمت العادله الباغیه، قال: لیس لاهل العدل آن یتبعوا مدبرا و لا یقتلوا اسیرا و لایجهزوا علی جریح و هذا اذا لم یبق من اهل البغی احد و لم یکن فئه یرجعون الیها فاذا کانت لهم فئه یرجعون الیها فان اسیرهم یقتل و مدبرهم یتبع و جریحهم یجاز علیه.
الکافی 5، 32/2 – التهذیب 6، 144/246
حفص بن غیاث می گوید از امام صادق علیه السلام در مورد دو طایفه از مسلمین سؤال کردم که وارد جنگ شده اند و گروه تحت فرماندهی امام عادل، گروه سرکش و باغی را شکست می دهد. امام فرمود: گروه اهل حق نباید فرارکنندگان از گروه مقابل را تعقیب کنند و نباید اسیری را بکشند و نباید بر مجروحان بتازند. و این حکم در شرایطی است که از گروه سرکش، عقبه ای باقی نمانده باشد تا به سوی آنها بازگردند. اما اگر عقبه ای داشتند یا سران شان باقی مانده بودند، اسیرشان هم کشته می شود و فرارکننده شان هم تعقیب می شود و بر مجروح شان هم می تازیم.
***
ابان بن تغلب از تفاوت سیره علی (علیه السلام) در دو جنگ صفین و جمل می پرسد که در جنگ صفین، فرارکنندگان را تعقیب کرد و کشت و بر مجروحان تاخت و در جمل برعکس این عمل کرد.
فقال: انّ اهل الجمل قتل طلحه و الزبیر و انّ معاویه کان قائما بعینه و کان قائدهم.
امام صادق پاسخ دادند: در جنگ جمل طلحه و زبیر (سران بُغات) کشته شدند اما در صفین، معاویه زنده مانده بود و رهبری باغیان را ادامه می داد.
الکافی5، 33/5 – التهذیب6، 155/276
***
مسئله «تترّس» در فقه:
و لو تترسوا بالنساء و الصبيان منهم و نحوهم ممن لا يجوز قتله منهم كالمجانين كف عنهم مع إمكان التوصل إليهم بغير ذلك للمقدمة، و إلا كما أشار إليه المصنف بقوله إلا في حال التحام الحرب جاز و إن استلزم قتل الترس، خصوصا إذا خيف من الكف عنهم الغلبة، ترجيحا لما دل على الأمر بقتلهم على ما دل على حرمة قتل الترس بخبر حفص بن غياث السابق و الشهرة أو عدم الخلاف و غير ذلك. و كذا لو تترسوا بالأسارى من المسلمين و إن قتل الأسير ... و نحوه ما في التبصرة و الإرشاد بل و التذكرة قال: «لو تترس الكفار بنسائهم و صبيانهم فإن دعت الضرورة إلى الرمي بأن كانت الحرب ملتحمة و خيف لو تركوا لغلبوا جاز قتالهم، و يجوز قتل الترس، و إلا كف عنهم لأجل الترس، لقول الصادق عليه السلام «و لا تمسك عنهم لهؤلاء» و لأن ترك الترس يؤدي إلى تعطيل الجهاد، لئلا يتخذوا ذلك ذريعة إليه».
جواهر الكلام في شرح شرائع الإسلام، ج21، صص:68 _69
اگر لشکر دشمن، زنان و بچه هایشان را سپر خویش قرار دهد نباید آنها را به قتل رسانید در حالی که امکان دسترسی به دشمن از طریقی غیر از قتل زنان و بچه ها وجود داشته باشد. اما اگر جنگ به بن بست رسیده باشد، قتل آنها جائز است. خصوصا در شرایطی که اجتناب از قتل شان، احتمال غلبه دشمن را تقویت نماید... همچنین است اگر اسیران مسلمان را سپر خویش قرار دهند حتی اگر آن اسیران در اثر حمله سپاه اسلام کشته شوند ... و همین فتوا را فقهاء بزرگ شیعه در کتاب تبصره و ارشاد و لمعه و مسالک و ... آورده اند. حتی علامه حلی در کتاب تذکره الفقهاء می فرماید: کشتن زنان و بچه ها و اسیران مسلمان در این شرایط جائز است به دلیل روایت حفص بن غیاث و به این دلیل که اگر به خاطر سپر انسانی از جنگ اجتناب شود، مورد سوءاستفاده قرار گرفته و به تعطیلی جهاد خواهد انجامید.

با تاکسی خط تجریش _ انقلاب که آمده بودم سر قریب پیاده شده و به سمت انقلاب آمدم . تقریبا در میدان سبزپوشها دور هم جمع شده بودند و شعار میدادند. امت حزبالله هم روبرویشان ایستاده و شعار میدادند . اینها مرگ بر روسیه و مرگ بر دیکتاتور میگفتند و آنها مرگ بر آمریکا و مرگ بر منافق و نه شرغی نه غربی . گاهی از طرف سبزها شعارهای عجیبی هم شنیده میشد که گویی حامی اسرائیلند . مثل شعار " نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران " . دو طرف مدام از این خیابان به آن خیابان میرفتند تا در 16 آذر خیلی جدی روبروی هم ایستادند .
هر از چندی هم اینها هل میدادند یا آنها . تا اینکه سبزها عقب رفته و به بلوار کشاورز رسیدند. در بلوار کشاورز انگار که از جایی خبردار شده بودند باقی جمعیتشان هم داشت میرسید . میآمدند و در تقاطع انقلاب _ بلوار تجمع میکردند . حالا که همه جمعیتشان دور هم جمع شده بود جان گرفته ؛ مخصوصا که بخاطر خطبهها هم یک مقدار از امت حزبالله ول کرده و به سمت مصلای دانشگاه رفته بودند . من که در تقاطع کارگر _ کشاورز ایستاده بودم با خودم گفتم بهتره بروم ببینم آخر جمعیتشان کجای خیابان انقلابست . برای همین راه افتاده و داشتم از پیادهرو خیابان کارگر پایین میآمدم که یکبار دیگر مشاهده صحنه عجیبی مرا به بهت فرو برد. در پیاده رو عده زیادی از سبزها ایستاده و مشفول نوشجان کردن انواع و اقسام تنقلات بودند ! آب ، ساندویچ ، کیک ، آبمیوه و .... به وفور یافت میشد . حتی یک ساندویچی هم کرکره را بالا زده بود که فکر کنم با دیدن چند ریشو مثل من کشید پایین . نمیدانستم باید بهشان چه بگویم؛ فقط ناخودآگاه یاد حرفهای میرحسین میافتادم. اینکه میگفت رنگ سبز نشانه اعتقادات ماست . اینکه میگفت پس از سالها شاهد بودیم که جوانان به ارزشهای انقلاب رو آوردند . یاد شعارهای جمعیت هم میافتادم . "بسیجی واقعی همت بود و باکری" ، " یا حسین میرحسین" . براستی که خواب رفته را میتوان بیدار کرد ؛ اما کسی که خود را به خواب میزند نه!
به پایین جمعیت سبزپوش در خیابان انقلاب رسیدم . حالا میشد تعدادشان را تخمینی زد. سرتا ته جمعیتشان از 50 متر بالای بلوار بود تا 200، 300 متر مانده به میدان انقلاب بود. اما فکر کرده بودند میتوانند جمعیت روبروی خودش را کنار بزنند و به میدان برسند . البته خداییش راه خوبی را هم انتخاب کردند ؛ با پرتاب سنگ جمعیت روبرویشان را متفرق کرده و هلهله کنان به سمت جلو میدویدند .دوباره حزباللهیها جمع میشدند و همان ماجرا تکرار میشد . البته بعضی از این طرفیها هم که از پرتاب سنگ شاکی بودند سنگها را برمیداشتند و به روبرو پرتاب میکردند. هرچند که آنقدر دیگران بهشان تذکر داده که آن چند نفر بیخیال شدند! تا اینکه یک جا بالاخره این امت حزبالله ایستادند و حیدرگویان آنها را به عقب راندند . امت حزبالله از دست اینها خیلی عصبانی بودند . انگار بالاخره بعد دو ، سه ماه یکجا پیدایشان کرده و حالا میتوانسته فریادهایشان را از آنچه در این مدت کشیده ، برآورند. همین موضوع باعث میشد که بعضیها گاهی در جواب بد و بیراههای آنها عصبانی شده و فحشی هم بدهند . یا دعوای راه بیندازند . اما چند لحظه نمیگذشت که تعدادی جلو آمده و آرامشان میکردند . البته کاش همان چند نفر هم عصبانی نمیشدند تا ....
پس از متفرق شدن جمعیت طرف مقابل آمدم سمت نماز جمعه تا خطبهها را گوش کرده و نماز را بخوانم . وقتی در صف نماز نشستم یکی از دوستان گفت که امروز یک چیزی دیدم خیلی جالب بود. و بعد شروع کرد به تعریف کردن:
نشسته بودیم یک گوشهای که دیدیم یکی از این سبزپوشها آمد به سمت یک مرد میانسالی که از ریشش مشخص بود بسیجیست. جلو آمد و گیر داد که تو را به خدا برو نامه خواهر شهید باکری را بخوان.... مرد میانسال بی تفاوتی میکرد ، ولی آن مرد سبزپوش بیخیال نمیشد . یکدفعه آن مرد میانسال پای خود را بالا آورد ، به سمت سینه آن سبزپوش برد و پاچه شلوارش را بالا زد . پاچه شلوارش را بالا زد و در حالی که میگفت نامه شهید باکری اینجاست پای مصنوعیش را به او نشان داد.
بازار تعریف کردن آنچه بچهها دیده بودند گرم شد . یکی دیگر از بچهها هم شروع کرد به گفتن . میگفت که در مسیر آمدن عکس یکی از این کودکان فلسطینی را دست گرفته و به سمت سبزپوش نشان میداده . میگفت که " بعضی از آنها بخصوص بعضی از خانمهای با ظاهری مذهبیتر با دیدن این عکس خودشان خجالت میکشیدند. حتی یکبار یکی از آنها به ما گفت مگر ما طرفدار اسرائیلیم که این عکس را سمت ما میگیرید؟ که من هم به او جواب دادم شما طرفدار اسرائیل نیستید ، ولی اسرائیل طرفدار شماست ! "
..............
پی نوشت : این اولین مطلبیست که در نظر۳ مینویسم.انشاالله از این به بعد اینجا...

