تبليغاتX
نظر سوم

باسم حق...

اردو جنوب فرصت بسیار خوبی است برای کار فرهنگی کردن حول انقلاب. شاید بهترین فرصت! در همین راستا چند  وقت پیش با چند تن از اساتید مشورت شد راجع به آنکه امسال از  این ظرفیت چگونه استفاده شود. البته خیلی از این ایده ها منحصر به اردوجنوب نیست. پیشنهادات این اساتید(همازاده/ ترکشدوز/ماندگاری/کوشکی/سیدعلی موسوی/وحید جلیلی) در زیر آمده است:

حاج­آقا همازاده(مهدی)

1-      جنگ یک مدل خوبی است از اینکه بچه­ ها کار جهادی انجام می­دادند و همین­طور صعود معنوی داشتند 2-      مدیریت غیر نظامی فرماندهان جنگ(نوع مدیریت فرمانده­ ها): چرا آن­ موقع این همه فرمانده­ ها خاکی بودند و قاطی بدنه. خب الان چرا این جوریه؟ بیشتر برای نهیب خود بچه­ ها می­گویم نه برای چماق کردن و کوبیدن بر سر مسئولین

3-       در دانشگاه­ ها که می­چرخم می­بینم اینها امام را دارند از آقایان سیاسی می­شناسند!!!! یک امام مورد پسند حضرات دارد ترویج می­شود... 4تا صحبت ساده از امام را اینها نمی­دانستند... در قضیه جنگ، امام دیدش چه بود؟ جنگ جنگ تا یک پیروزی کجا و جنگ جنگ تا رفع فتنه از کل عالم کجا؟ تعامل امام با بسیجی­ ها و تعامل و ولایت­پذیری بسیجی­ ها با امام چگونه بود؟ وقتی امام گفت قطعنامه بچه­ بسیجی­ ها چه کردند؟ 4-      صحنه سیاسی و دیپلماتیک جنگ؟ در ستاد چه می­گذشت؟ آقای هاشمی، آقای رضایی، آقای موسوی. اینها دیدشان با دید امام در جنگ چه زاویه­ هایی داشته است؟

استاد ترکش­دوز

1-      ( البته نکته اول خیلی مستقیم به اردو جنوب ربط ندارد؛ ولی قابل ترجمان هست) یکی از اصلی­ترین مسائل فعلی ما تهدید خارجی است که کمتر بهش توجه می­شود. باید زمینه­ سازی فتنه و فتنه­ گران برای این تهدیدات خارجی برای مردم تبیین شود. ما با نیت آنها کار نداریم؛ بانتیجه کار داریم. باید برای خواص روشن شود که خط­ مشی آقایان صد انقلابی است. این موضوع که یک آدم خوب در یک خط مشی بد می­تواند عمل کند را باید برای دانشجویان روشن کرد. برای این کار می­توان به مثال­های تاریخی رجوع کرد. در نهضت مشروطه جلوی شیخ فضل­ الله چندتا از مراجع بودند...خب آخرش چی شد؟ امام هم مدام تذکر می­دادند که نگذارید مشروطه تکرار شود. باید یک بصیرت تاریخی به وجود آورد. همچنین باید جو ضد استکباری که بعد از یوم­ الله 9 دی به وجود امد را تقویت کرد. باید جو، جو ضد استکباری بشود. موسوی و خاتمی و کروبی در راستای آمریکایی دارند عمل می­کنند روی عوامل بازدارنده در مقابل تهدیدات استکبار باید تاکید کرد: اول، مقاومت مردمی به شکل منظم که در 9 دی مشابه آن را دیدیم. دوم، مقاومت مردمی به شکل نامنظم که ترجمانش می­شود تشکل­ های کوچک حزب­ الله که به فعالیت می­پردازند. سوم، فعال کردن همه ظرفیت­ های خارجی انقلاب. عیانش می­شود حزب­ الله و حماس. ولی باید باقی ملت­ها را هم فعال کرد. حماس باید بفهمد که این فتنه ضد منافع آنها هم هست. روی عوامل زمینه ساز  باید مدام تاکید کرد که ما با ادم­ها کار نداریم. آدم­های خوب ممکن است در خط مشی بد باشند جدی­ترین عامل، همین فتنه است. البته برخی کارهای دولت نیز اثرگذار است؛ ولی باید عامل اصلی و فرعی را فهمید و با هم خلط نکرد:

1)       حذف یارانه­ ها

2)       گسترش واردات

3)       گرایشاتی به سمت لیبرالیسم فرهنگی

پس باید به دولت هم انتقاد کرد. البته موضع ما، اصلاح­ طلبی نیست! برای ما گفتار امام، شهید مطهری و رهبری ملاک است. همانطور که گفته شد نباید اصلی، فرعی را قاطی کرد. هم­چنین نباید نسبت به این سران فتنه روشنفکربازی درآورد. اینها بالاخره ضد انقلاب را فعال کردند. ضد انقلاب باید بفهمد که حزب­ الله با کسی به راحتی درگیر نمی­شود ولی اگر درگیر شود دیگر به این راحتی بی­خیال نخواهد شد. باید بدانند نیروی اجتماعی در مقابلشان ایستاده. حذف نیروهای خودسر هم با فعال شدن نیروی اجتماعی و فرهنگ­ سازی ممکن خواهد بود. باید مطالبه اجتماعی برخورد قانونی با فتنه باشد. مثلا باید با این شعارنویسی­ ها برخورد کرد. اگر با اینها برخورد می­شد کار به کشتار نمی­رسید.  

-         باید روی این حرف تاکید کرد که با کارهای آقایان سناریوی عراقیزه کردن ایران که حرف تندروهایشان بود(قطعا استکبارگران یک سناریو در مورد ایران ندارند؛ بلکه کلی سناریو وجود دارد.) روی میز قرار گرفت. در عراق حدود یک میلیون نفر کشته شدند. باید این را جا بیندازیم که رهبری نه تنها به دین خدمت کرد بلکه در جهت حفظ ایران بزرگترین کارها را کرد. همه­ مان- چه ملی گرا و چه دیندار-  اگر می­خواهیم ایران عراق نشود باید برویم پشت سر آقای خامنه­ ای.

2-        اردوی جنوب فرصتی است برای بازگویی تفکر انقلاب به خصوص از روی سخنان انقلابیون. حالا چه خود حضرت امام، چه نخبگان سطوح فوقانی مثل شهید بهشتی، شهید مطهری، شهید رجایی و... و چه نخبگان سطوح میانی مثل بچه بسیجی­ ها و بچه رزمنده­ ها. باید روشن کرد که اول انقلاب چی بود که این آقایان این همه ادعای بازگشت به آن را دارند.

3-      باید برای بچه­ ها گفت که زندگی آرمانی تعطیل شدنی نیست. یک ترکیب مناسب از دین، دانش و انقلاب را ارائه کرد. زندگی آرمان­ طلبانه را باید نشان داد که هم جذاب است و هم در زمان صلح امکان­پذیر و ضروری است. برای این می­توان به وصیت­نامه­ های شهدا رجوع کرد

-         نامه شهید سید علی جهان­ آرا به خانواده­ اش بسیار خواندنی است

-         کتاب خاطرات شهید حسن ساوه- از بچه­ های لانه-

-         سخنان شهید بهشتی، شهید رجایی، شهید قدوسی، شهید رجب­ بیگی، دیگر شهدای لانه مثل شهید ورامینی، شهید وزوایی

-         بازگویی کربلای هویزه

-         وصیت­نامه شهید محمد بروجردی و شهید باکری

-         متونی از دختران انقلاب مثل نامه­ های فهمیه و .... باید هم آن تفکر آن زمانی­ ها را بازشناسی کرد و هم آن سبک زندگی فراموش شده را احیا کرد. بلکه حتی می­توان بحث­هایی گذاشت راجع به اینکه چه جور می­شود اینها را در زندگی­ها دوباره زنده کرد. البته آن سبک زندگی ها باید آسیب­ شناسی هم بشود.

4-      جنگ را باید از فضای آرشیوی خارج کرد!!! ادامه جنگ یعنی ستیز با استعمار و استثمار و التقاط. یعنی جنگ پایان نیافته و تنها صورتش تغییر کرده است. 

دکتر کوشکی

-         در برگزاری اردو منظم باشید. منظورم همین مسائل ساده است. جایی ملت را ببرید که دستشویی و ... داشته باشد؛ روزی یک برنامه بیشتر نگذارید. برای همان یک برنامه هم اگر می­خواهید ببرید از قبلش زمینه­ سازی کنید. یعنی مثلا اگر می­خواهید ببرید اروند باید ذهن­ها را آماده کنید برای فضای تولید علمی نه گریه و روضه...

-         هر چقدر می­توانید ادم کم­تر ببرید؛ کیفیت کار بالا می­رود. کار حجمی فقط بازده را پایین می آورد

-         اگر شرایط اجرائی فراهم و فضا مساعد باشد آن­وقت می­توانید بحث­های فکری و معرفتی را مطرح کنید

حاج­ آقا موسوی(سیدعلی)

-         اردو جنوب باید ظرفیت­ ساز و انگیزه­ ساز باشد برای کارهای مختلف. بنابراین باید انگیزه­ های خوبی بدهیم. خوب است که به همین دلیل بچه­ها را با ادبیات حضرت امام و تاریخ انقلاب درگیر بکنیم. البته بستگی به نوع مخاطب­ها هم دارد. برای مخاطب صفر کیلومتر یک جور باید حرف زد و برای مخاطب­های آماده­ تر نیز یک جور دیگر... در مورد مخاطب آماده­ تر:

+ بحث­های نهضت­های آزادی­بخش و سپاه قدس. حالا هم نقدهایش و نقاط مثبتش.... در این فضاها هم  نیاز به باز کردن جبهه­ های خارجی خیلی مهم است

+ نسبت دولت و جنگ. همین­طور جریان­های مختلف با جنگ. مثلا آقای هاشمی، آقا و خود بچه­ های سپاه

** اگر مخاطب خاص را مدنظر قرار دهید خیلی کار راحت­تر هست. برای مخاطب خاص نشریه جواب می­دهد. ولی برای مخاطب عام باید رفت سراغ سخنرانی، گعده و یا حتی ساخت کلیپ اگر بتوانید کلیپی را بسازید که در کل اردوجنوب­ها پخش بشود و یا مثلا یک جا از مناطق مدام پخش بشود خیلی خوب است.

حاج­ آقا ماندگاری

-         گاهی وقت­ها وقتی یک فرصتی که گیر می­آوریم می­خواهیم همه مسائل اسلام و مسلمین را مطرح کنیم که آخرش هم هیچ کدام حل نمی­شود. یک موضوع را انتخاب کنید. به نظر من سه موضوع می­رسد که اولویت دارد

1-      بحث­ جریان­شناسی انقلاب

2-      بحث ولایت(نه فقط ولایت فقیه بلکه باید از ولایت الهی شروع شود)

3-      تکلیف چیست؟

باید این سه تا را هم ریز کرد. یا این که هر کدام را که مناسب­تر است. یا حتی مثلا سه تا دانشگاه موضوع 1، سه تا موضوع 2 و سه تا دانشگاه هم موضوع 3. بعد اینها را پیاده کرده و بعدا رویش کار کنید.

-          مخاطب را محدودتر کنید.

-         اقتضائات راهیان نور را هم که می­دانید. می­توانید آنجا نمایشگاه بزنید. در دوکوهه، هویزه و یا کنار اروند و.... در مورد روایت­گری باید با راوی­ها صحبت بشود. مثلا یک جزوه کوچکی تهیه شود در مورد همان موضوعات و تحویل داده شود در مورد نشست­ هایی که می­توانید در مقرها بگذارید. مثلا ساعت 9تا11 یک جلسه پرسش و پاسخ بگذارید

-         در تمام اینها باید منبعمان دین باشد، مصادیقمان شهدا باشد و نگاهمان به دهه چهارم باشد که رهبری فرمودند پیشرفت و عدالت

وحید جلیلی

-         من چند مقاله نوشتم راجع به جنگ که اصل حرفم همان­هاست(می­توانید از توی اینترنت پیدایش کنید: 1)      جنگی که بود جنگی که هست(شماره 11 سوره)

2)      شهدا اینقدرها هم نازنین نبودند(در اینترنت با جستجوی همین اسم قابل پیدا کردن است)

3)      جنگی دیگر(روی سایت مطابله یا جنبش به شکل جزوه است)

4)      یادم تو را فراموش(شماره 18نشریه امتداد. از خود سایت امتداد می­توانید پیدایش کنید)

-         روی خیلی چیزها می­شود کار کرد: مثلا آن تیکه­ های همت و باکری که در صدا و سیما راجع به ولایت فقیه پخش شد

-         روی وصیت­نامه­ های شهدا خیلی می­شود کار کرد مثلا نه غزه نه لبنان:روی سنگ قبر خیلی از شهدا عکس قدس هست... فدائیان ایران به قدس وصلند

-         شهدای غیر ایرانی دفاع مقدس: برای جلوی ای ایران ای مرز پر گهر ایستادن

-         هنر دفاع مقدس: از گرافیک/ شعر/ داستان: کسی که یک اردو می­آید با جبهه فرهنگی دفاع مقدس باید برگردد

-         نشانه­ شناسی: یکی از کارهایی که باید اتفاق بیفتد. ما باید چند نشانه جدید در جنگ علم بکنیم. مثلا در نمادهای شهادت به همت و باکری منحصر نشود. همین شهدای خارجی را باید همه ایران بشناسند. باید گشت از این نشانه­ ها گیر آورد. مثلا نقش اقشار مختلف در جنگ. مثلا یک پزشک شهید، یک استاد شهید و...

والعاقبه للمتقین

نوشته شده توسط محمدمهدی دادمان در جمعه چهاردهم اسفند 1388 ساعت 10:56 | لینک ثابت |

باسم حق...

استاد مشغول توضیح دادن مفهوم مدیریت اطلاعات است و مثل همیشه برای آنکه ما دانشجویان، درس را بهتر بفهمیم به سراغ یک case study میرود:

 «کازینو»

بله، درست خواندید! Case study این جلسه بررسی فواید مدیریت دانش در کازینو است. کازینو که میدانید چیست؟ یک مکان تجاری که میتوانید به آنجا رفته، قمار کرده و تفریح کنید! یعنی همان یک تفریح سالم مثل رستوران، سینما و...! اصلا گور بابای دین خدا که این چیزها را حرام کرده! میدانید از نظر استاد ما تنها تفاوت در این زمینه بین ایران و مملکت خارجه چیست؟ اینکه ما در اینجا همیشه می بازیم ولی در ممالک مترقی خارجه گاهی میبریم در قمار و گاهی هم می بازیم. استاد همچنان مشغول افاده است و ما دانشجویان جویای علم همچنان مشغول استفاده ­ایم:

«این کازینو برای مشتری احترام قائل است؛ برخلاف ایران که فقط میخواهند سر مشتری را کلاه بگذارند؛ چون فکر میکنند آن­قدر مشتری هست که هیچ وقت به مشکل نخورند.»

ذوب در ولایت را که شنیده اید؟! حتما ساعتها هم روضه­ شنیده اید که این، غلط است و حماقت است و عقب­ ماندگی است و تحجر است و ....! خب حالا یک سوال: اگر به جای کلمه ولایت بگذاریم غرب چه فرقی میکند؟ ذوب که ذوب است؛ پس چرا اینجوری میشویم یک انسان مترقی مدرن درست اندیش روشنفکر به روز؟! استاد ما اولین باری نیست که چنین می گوید! همین دو، سه جلسه قبل بود که هر چند جمله یک­بار میگفت «متاسفانه اینجا مثل آنجا نیست که....!» حالا به جای آن چند نقطه هر چه دل تنگت میخواهد بگذار! البته ذوب در غرب زیاد دیده بودیم در این چند سال؛ ولی تا به حال اینجورش را ندیده بودم که بیاید و سیاست­ های حیوانی را تئوریزه هم بکند:

« آنجا هر کی ضعیف تر باشد چاره ای ندارد جزء آنکه بمیرد!» جنگل است دیگر.... واقعا فوق­العاده است! ما گام به گام به سمت دانشگاه اسلامی می رویم و با تکیه بر این سرمایه های انسانی همینجور مشغول تمدنسازی هستیم!(سریع نگویید ناامید شده و دپ زده؛ امید به آینده از معدود سرمایه های نسل ماست...) آخر یکی بیاید به من دانشجوی جوان بی­ تجربه بگوید که با این اساتید چگونه می­ خواهیم جامعه را به طور بومی- دقت کنید که گفتم بومی نه حتی لزوما اسلامی!- و همچنین علمی اداره کنیم؟! البته من جسارت نکرده و نگفتم که این اساتید غرب­ زده را بندازید بیرون تا بروند همان جایی که جانشان برایش درمیرود؛ من فقط میگویم حداقل حق این بچه حزب اللهی ها را نخورید! چند نفر را در همین دانشگاه شریف برایتان بشمرم که شورای دانشکده­های مختلف- شامل همین اساتید محترم- با نامردی تمام حقشان را خورده و در انتها یک دور جلسات فشرده با حضور حضرات اساتید گران مایه، نماینده محترم آن شورا با لبخندی دلپذیر به آن جوان متخصص و متعهد گفته که متاسفانه از پذیرش شما به عنوان هیات علمی در دانشگاه شریف معذوریم! من حتی همین جسارت را به محضر مدیرت محترم دانشگاه نمی­ کنیم؛ آنها را هم هیات علمی نکنید و کرسی­های هیات علمی را بدهید به همین اساتید عزیز که ذوب در ولایت غربند! اما بدانید که ما دیگر مثل سیب­زمینی بی رگ نمی نشینیم تا استادمان بیاید سر کلاس و از کازینو بگوید. یا استاد دیگرمان بیاید.... مثل اینکه لازم است قصه این استاد دیگر را هم بدون سانسور توضیح دهم؛ البته پیشاپیش از بی پرده بودن روایت ماجرا عذرخواهی میکنم:

این استاد گران­قدر که به گمان بالای 70 از خدا عمر گرفته مشعول حضور غیاب بود و تا به نام «بیتا...» رسید، حس کنجکاوی مجبورش کرد به پرسش:

-          بیتا یعنی چی؟

-          یعنی بی همتا...

-          اوه؛ ببینمت! ......

-          واقعا هم که بی همتایی!

دیگر توضیحی نمی دهم. فقط این را می دانم که ما در مکتبمان یک مفهومی داریم به نام «غیرت دینی»*. مفهومی که انگار به طور کامل بی­ خیالش شدیم. لازم نیست برای من شروع به روضه خواندن بکنید که باید کارهای فرهنگی عمیق کرد و این، سطحی دیدن مسائل است و ....! من فقط خواستم عمق فاجعه را درست ببینیم. و البته یادمان نرود که این کارها نه توسط یک دانشجوی ساده که توسط اساتید و مسئولین دانشگاه دارد انجام میشود! منتظرم که بگویید چه کنیم؟ به شرط آنکه حرف کلی و .... نزنید!

..............................

پی­ نوشت: *حاج­آقا مجتبی تهرانی در محرم امسال بحثشان روی همین مفهوم «غیرت دینی» بود که با مراجعه به این لینک میتوانید از آن بحث­ها استفاده کنید.

نوشته شده توسط محمدمهدی دادمان در سه شنبه یازدهم اسفند 1388 ساعت 15:21 | لینک ثابت |

بسم حق...

در قسمت اول دو دلیل از دلایل ۶گانه ضرورت تشکبل جمعهایی با مختصات اسلامی شرح داده شد.در زیر ۴ دلیل باقیمانده را میتوانید بخوانید و انشاالله در قسمت سوم مختصات و اقتضائات چنین جمعی نوشته خواهد شد:

۳- نیاز به بصیرت یا «یکی منو بگیره نریزم! »

فتنه اخیر به همه­ مان اثبات کرد که بدون استثنا در معرض خطر بزرگ «ریزش» هستیم. به قول بزرگي آخرالزمان است و سنگینی فتنه ­ها و افزایش ریزش­ ها. از چرایی گرفتار شدن در دام چنین خطری ميتوان بسیار گفت و دلایل زیادی را برشمرد. اما یقینا یک از اصلی­ترین دلایل آن، نبود بصیرت است. سوال اصلي هم همين است كه بصیرت یعنی چه؟

بصیرت را در دنیای امروزی که در آن هر کس گرفتار بمباران اطلاعات است باید از نو شناخت و تعریف کرد. ما در دنیایی زندگی می­کنیم که حجم زیادی از اطلاعات در سرعت بسیار زیادی به وسیله رسانه­ها در حال انتشار است. سرعت انتشار و حجم اطلاعات آن­قدر بالا رفته که فرصتی برای فکر کردن، تامل نمودن و دقیق شدن در فهم­ مسائل گوناگون نمیماند. و جالب آن ­جاست که در عین فکر نکردن گمان میبریم بسیار اندیشیده و خلاصه آنکه خیلی خفن هستیم! این را میتوان از روی نگاه­های عاقل اندر سفیهی که به دیگران میاندازیم بفهمیم.

گاه این انفجار اطلاعات به شما اجازه نمیدهد که بتوانید صحنه نبرد را شناخته و یا وقایع پیرامونی را اصلی – فرعی کنید. بنابراین با دیدن چهار اتفاق- آن­ هم از دریچه­ای خاص- به اصطلاح کانالیزه شده،  مساله را از یک بعد تحلیل کرده و سپس اعلام موضع میکنیم. این، نوعي از استحمار بسیار پیچیده است و کیاست خاصی برای رهایی از آن نیاز ميباشد.  

حال باید دید وجود یک جمع چه کارکردی دارد؟ جمع اگر با مختصات اسلامی خویش- در مورد این مختصات در ادامه توضیح می­دهم.- تشکیل شده باشد میتواند به حفظ شما و تقویت بصیرتتان کمک کند. یعنی حضور شما در یک جمع بصیر باعث می­شود که فرصتی بیابید برای به اشتراک گذاشتن اطلاعات و فکر کردن روی آنها. اینجا شما فرصتی مییابید تا از زوایایی نو نيز به مسائل نگریسته و گرفتار تک بعدی نگاه کردن نشوید. الیته کتمان نمیکنم که خطر برای یک جمع نیز قابل تصور است. اما اگر نمیخواهید تفاوت بسیار زیاد این دو حالت را بپذیرید لحظه­ای بیاندیشید به آن روزی که ارتباط خود را با تشکل دانشجویی فعال در آن قطع کرده و در گوشه­ای از این مملکت مشغول کار شده ايد. آنهم بدون حفظ ارتباطات با دوستان هم تشکلی و هم دغدغه. برای آینده خود نمیترسید که هم­رنگ آن فضای جدید که احتمالا انقلابی هم نیست بشوید؟ آیا بسیاری از نسل­های قبلی انقلاب ما در همين فضاهای سکولار و غیر انقلابی هضم نشدند؟ آیا جز این بود که با دیدن مشکلات موجود در فضاهای اداری و اجتماعی گرفتار «عوضی گرفتن اصل با فرع» شده باشند؟ آیا همین سوپر حزب ­اللهی­ ها نبودند که به مرور چنان هضم در فضای غربی شدند که بیا و بپرس؟ اگر فضای جمعی اثری ندارد چرا همین الان کمترین ریزشها را در فعالین فعلی تشکیلاتی می­بینیم؟ پاسخ بنده برای این سوال آخر حضور این افراد در یک جمع انقلابی است که حداقل فرصت فکر کردن را به آنها می­دهد. یعنی شما فرصت دارید تا سوال­ها و تردیدهای خود را به محض پدیدار شدن در ذهنتان به دوستان خود منتقل کرده و پاسخ درخورش را بیابید. شاید شما به محض اولین تردید، از دایره انقلاب ریزش نکرده؛ اما یقین کنید که آن سوال در ذهن شما می­ماند و با انباشت این سوال ­هاست که شما نسبت به اصل انقلاب و حتی اسلام هم تردید خواهید کرد. به خصوص اگر دچار فشار هنجارهای اجتماعی هم بشوید. ضمن آنكه فشارهاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي در يك زندگي واقعي آنقدر زياد هست كه يك انقلابي دوآتشه را غفلت زده و گرفتار روزمرگي كند. منظورم اين است كه به فرض شما وارد درگيري هاي اجتماعي شده و ضد انقلاب هم نشديد، آيا كافيست؟ اگر پيام قطعنامه امام، فرمان هشت ماده اي رهبري و ...  را فراموش كرده، ولي همچنان رهبري را قبول داشتيد يك انقلابي هستيم؟!

تشکیل چنین جمع­ هایی به شرط دارا بودن مختصات اسلامی میتواند ضامنی هر چند نصفه و نیمه  برای حفظ ما در چهارچوب اندیشه اسلامی و انقلابی برای بلندمدت باشد. یعنی شاید بتواند از هضم ما در فضاهای سکولار جلوگیری کند. هرچند که نباید از نقش بی­بدیل توکل، توسل و تقوا به سادگی گذشت.

 ۴- خلا در برخی حوزه­ های مهارتی یا بینشی یا «میخواهم مسلمان و کآرآمد زندگی کنم!»

برای مسلمان مجاهد زیستن و کارآمد بودن سوالات بسیاری هست که یا اصلا به آنها نیندیشیده و یا به راحتی و با چند مشورت و بحث کوتاه نمیتوانیم برایشان پاسخی ارضاکننده بیابیم. سوالاتی از جنس «جهت­گیری تخصصی»، «معیارهای ازدواج»، «چگونگی همسرداری»، «الگوی مصرف اسلامی»، «تربیت فرزند» «استانداردهای یک کار حرفه­ای، کارآمد و اسلامی»، «برنامه روزانه ایده­آل» و ....

با توجه به عدم وجود پاسخ­هایی مناسب برای چنین سوالاتی چاره ­ای نیست به جز آنکه برای یافتن پاسخهايشان به پژوهش هاي کاربردی نيم بند روی آوریم. طبیعی است که برای  پژوهش هاي کاربردی وجود یک گروه بسیار مفیدتر خواهد بود از حالت انفرادي. اما باید توجه کرد که اولا در چنین کارهایی رجوع به اساتید فن به خصوص متخصصین دینی ضروری است، دوما احتمالا به خاطر عمق کم علمی پاسخ­ هاي ما قابلیت عمومی شدن را ندارد و سوما هم این­که حرکت جمعی نباید از چابکی خود کار کم کند.

همچنین معمولا در بسیاري از حوزه­های مهارتی نیز ضعیف هستیم و به نوعی چیزی نمبدانیم. مهارت ­هایی که یقینا برای کارآمدی در زندگی هایمان به آنها احتیاج داشته ولی متاسفانه در اکثر اوقات نابلديم. اگر قرار به مثال زدن باشد باید بگویم «روش کار علمی- چه از جنس پژوهشی و چه از جنس آموزشی- »، «نویسندگی»، «روش استفاده از رایانه در حد رفع نیازها»، «روش ارتباط گيري موثر» و....

برای یادگیری مهارت ­هایی این­چنین باید سراغ برگزاری کارگاه آموزشی یا کلاس رفت که در این صورت نیز باز حضور یک جمع پایه ­کار بسيار مفید خواهد بود. اهمیت وجود یک جمع در این بحث آن وقتی عيان تر می­شود که بدانیم وضعیت چنین کلاس ­هایی، هنگام برگزاری در موسسات گوناگون موجود از لحاظ غرب­زدگی و بلکه ضدیت با فرهنگ دینی چقدر خراب است!

 

۵- نیاز به داشتن دوستانی مومن یا «به خدا ما هم آدمیم! »  

نمیدانم آیا تا به حال مستقل از نکات بالا هم احساس نیاز به دوستی کردید یا نه؟ انسان فطرتا نیاز به انس با دیگران را دارد. هر چند که بخشی از این نیاز فطری با وجود همسری خوب تامین خواهد شد؛ ولی شنیده ها و بلكه دیده ها، همه حاکی از آن است که همه این نیاز را نمیتوان در چهارچوب خانواده تامین نمود. ضمن آنکه بسیاری از فواید نیز در دوستی های مومنانه کسب میشود که انسان نمیتواند از راه دیگری به سراغ آنها برود:

۱-۵) نیازهای مادی و معنوی در یک زندگی واقعی: قرار نیست در خلا زندگی کنیم! اگر معنای این جمله را به خوبی درک میکنیم باید اذعان کرد که زندگی پر است از فراز و فرود. گاهی به دلیلی، مشکلات مادی پیدا میکنید و در این هنگام نیاز به يك دوست واقعی بیش از پیش احساس میشود. دوستی که از زیر و بم زندگی شما خبر داشته باشد و نخواهید به او رو بیندازید. حتما توصیفات عمق این روابط برادرانه را در زمان ظهور حضرت صاحب الزمان شنیده ایم که مومنین به هنگام نیاز از جیب هم پول  برمیدارند؛ بدون آنکه کسی از دست دیگری ناراحت گردد.

یا حتی گاهی با مشکلاتی غیر مادی روبرو شده که نیاز به درد دل با کسی و همراهی او با خود را دارید. این احتمال وجود دارد که مساله را نمیتوانید با همسر خود نیز طرح نمایید. آنکس که در چنین روزی باید به کمک ما بیاید دوستی صمیمی و رازدار است. کسی که بتوان به او اعتماد نمود و درد دل کرد.

۲-۵) نیاز به تفریح و گذران اوقات فراغت: در بسیاری از روایات ما روی تفریحات سالم تاکید شده است. به نوعی در این روایات مشاهده می­کنیم که معصومین تفریح را به عنوان یک بخش اصلی زندگی برشمرده اند. هر چند تفریح به تنهایی- در دوران تجرد- یا به همراه خانواده- در دوران تاهل- هم میتواند معنا پیدا کند. اما به هر حال بخشی از تفریحات نیز معاشرات احتماعی است که اتفاقا به نوعی روی آنها هم در روایات تاکید شده است. باید پذیرفت که برای خلق محیطی سالم جهت این­گونه معاشرات تنها میتوان به سراغ خانواده هایی رفت که بين شما و آنها نوعی شباهت فرهنگی و اعتقادي دیده میشود. مثلا فرض کنید قرار است فرزند شما همبازی پیدا کند. اگر با نگاه­های صحیح تربیتی بنگریم این مساله که همبازی او در چه محیطی رشد کرده بسیار مهم خواهد شد و طبعا بهترین حالت برای این امر، زمانی است که فرهنگ و اندیشه خانواده همبازی فرزند شما نیز شبیه شما باشد.

۳-۵) برای کسانی که می­خواهند سرباز اسلام و انقلاب باشند حفظ سلامت تن و داشتن بدنی آماده بسیار مهم است. اما چه کنیم از وجود همان درد همیشگی «نبود عزم و اراده»؟! شاید یکی از راه های درمان این درد پیدا کردن چند همراه پایه کار برای برنامه ریزی عملیاتی برای شروع برنامه های ورزشی باشد.

۶- خلا وجود حرکت­های جمعی در تحقق ماموریت­های اجتماعی یا «این بارها سنگین است...»

بر حرکت­های تخصصی و اجتماعی که توسط بچه­های حزب اللهی انجام می­شود آسیب­های فراوانی مترتب است. قطعا یکی از جدی­ترین این آسیب­ها تیمي کار نکردن و عدم توجه به اثرات حرکات تشکیلاتی و جمعی می­باشد. امثال ما اصولا میخواهیم تنها کار کنیم و اگر سه نفرمان دور هم جمع شوند پس از مدتی تبدیل به سه گروه منشعب شده از هم میشویم! از همين روست که حرکت های حزب اللهی نمی تواند تبدیل به جریان های گسترده اجتماعی شود.

بنابراین یکی از نیازهای جدی فضای فعلی این است که تیم هایي با ماموریت های مشترک شکل گرفته و با کنار هم قرار گرفتن این تیم ها یک جریان تحولی در کشور متولد گردد. هر چند که ممکن است نتوان افرادی با یک ماموریت را گرد هم آورد؛ اما میتوان با تشکیل گروه از میان کسانی که نزدیکی ماموریتی داشته و پس از آن با مهندسی این ماموریت های گوناگون گروهی را به وجود آورد که اعضای آن با هم اشتراکات تخصصی جدی هم دارند. یعنی شاید همه کارهایشان با همدیگر تعریف نشود؛ ولی بخشی از کارهایشان به هم مربوط است و کار هر عضو گروه در طول یا عرض و یا منطبق بر کارهای دیگر اعضاي گروه خواهد بود.

 ادامه دارد...

نوشته شده توسط محمدمهدی دادمان در چهارشنبه پنجم اسفند 1388 ساعت 11:23 | لینک ثابت |

مقدمه

1)     اول از همه بابت نگذاشتن قسمت دوم تبیین جبهه عذرخواهی می­­کنم. باور کنید که من مقصر نیستیم؛ چون بنای دوستان بر انتشار در نشریه بهاران بود من هم گفتم تا انتشار قسمت دوم در شماره بعدی منتظر بمانیم. هرچند که همین­جا اخطار می­دهم: صبر ما هم اندازه­ ای دارد!!!

2)     با چند تن از دوستان مشغول بحث و بررسی پیرامون تشکیل یک جمع کوچک با خصوصیات مطلوب بودیم. خب در دوره ما(85) روش جمع شدن بچه­ ها دور هم کمی متفاوت است با دوره­ های دیگر. ما یک جلسه ماهیانه داریم که بیشتر کارکرد تجدید دیدار را دارد تا جمعی منسجم. بنابراین مشغول بحث شدیم برای تشکیل چنین جمعی. از آنجا که نمی­ خواستیم این کار هم شبیه خیل عظیم تجربیات قبلی در این حوزه به شکست منجر شود گفتیم «علیکم بالتامل»!!! یعنی قرار شد ابتدا هر کدام بنویسیم چرا به چنین جمعی احساس نیاز کرده و سپس ملزومات  تشکیل چنین جمعی- منظورم همان مختصات جمع اسلامی است که چندین بار در متن با آن روبرو خواهید شد.-  را مکتوب کنیم. و در انتها آنها را به بحث بگذاریم و اگر به نتیجه رسید انشاالله کار را شروع کنیم. من هم از خدا خواسته، تصمیم گرفت تا یک بار این بحث را نوشته و به معرض نقد دیگر دوستان بگذارم. بحثی که شاید نزدیک به سه سال است در ذهن حقیر پرورانده شده، برای این و آن روضه­ اش را می­خوانیم و البته به لطف خداوند در این چند وقت تکمیل­تر هم شده است.

3)     به دلیل طولانی شدن بحث تصمیم گرفتم آن را در چند قسمت روی وبلاگ بگذارم. امیدورم فرصت کرده، بخوانید و آن را به نقد بکشید. همان­طور که ذکر شد این نوشته دو بخش اصلی دارد: اولا چرایی لزوم تشکیل چنین جمعی و دوما اقتضائات و لوازم تشکیل چنین جمع­ هایی.  

Ø اول: چرا برای حرکت جهادی در مسیر انقلاب نیاز به یک جمع- با مختصات صحیح یک جمع دوستی مسلمان-  وجود دارد؟

1-    1)خلا فهم تئوریک یا «من به بی­سوادی جمیعمان اعتراف می­کنم!»

ما بی­سوادیم و در این زمینه نباید با خودمان تعارف کنیم! به لطف کتاب تاریخ دبیرستان و راهنمایی نه از تاریخ صدر اسلام چیز دقیقی می­دانیم و نه از تاریخ معاصر؛ به لطف کتاب دینی­ ها نه از معارف دینی چیزی درست فهمیدیم و به لطف کتب اجتماعی و تاریخ­ هایمان نه از معارف سیاسی فهم عمیق پیدا کردیم؛ امام را که این همه از آن دم می­زنیم نیز تنها در همان 17 صفحه معارف3 خواندیم و چندین جزوه از گلچین سخنانش. کی رفتیم سراغ فهم نظام فکری ایشان؟! کی در سخنان رهبری عمیق شدیم؟! علامه و آقای جوادی را نمی­ گویم که از سطح ما خیلی بالاتر است؛ از شهید مطهری که امام همه آثارش را تایید کرده و زبانی ساده دارد چقدر خوانده­ ایم؟! دیگر نظرات مخالف، حرف­های به روزتر، علم بومی یا دینی و ... پیش­کش!

اشتباه نشود یک وقت! اینجا اصالت با مطالعه و انبوه­ خوانی نیست. حرف سر آنست که در عین بی­سوادی زیاد، بسیار مدعی هستیم. می­ خواهیم جهان را بگیریم اما سوادش را نداریم. برای همین است که گاه کم می­ آوریم. البته این، فقط آفت امت حزب­ الله نیست که گویی همه نسل امروز گرفتار آمده است به بلیه «کم­خوانی- شما بخوان کم اندیشیدن- و پرگویی».

نه این­که همه­ مان این­گونه باشیم. بسیاری از ما هم هستند که به بهانه خواندن و اندیشیدن گوشه غار خود خزیده­ اند و چشم را بر هر آن­چه بر کشور و انقلاب می­گذرد بسته­ اند. گویی گمان می­برند درمان این درد، عافیت­ طلبی است و چه بدگمانند بیچاره­ ها! البته باید اعتراف کنم غیر از دو دسته، هستند استثناهایی که هم باسوادند و هم اهل جهاد در راه خدا. هم می­خوانند و هم کار می­کنند. آنها گرفتار توهم تئوریک نشده ­اند!    

خب شاید حالا که درد را فهمیده اید دارید با خود می­گویید این چه دخلی به جمع دارد؟

بیایید با فرض اینکه بنا بر «غارنشینی» و «بخور، بخواب، رشد کن نیست!» وضعیت یک دانشجوی فعال در بسیج دانشجویی- یا هر گروه و تشکل دیگر مذهبی- را تصور کنیم.

اول ترم این دانشجوی فعال کلی برای خود برنامه مطالعاتی- به شکل شخصی-، فعالیت تشکیلاتی و .... تعریف می­کند. اما اجرای این برنامه ­ها تنها برای چند هفته اول ترم است و با جدی­ تر شدن درس­ها، شروع شدن امتحانات و بالا رفتن حجم فعالیت­ها اولین بخش برنامه که به مسلخ رفته و ذبح می­شود همان برنامه­ های مطالعاتی است! حالا فرض کنید اتفاقاتی مثل «حمله اسرائیل به غزه» یا «حوادث پس از انتخابات» هم پیش آید. دیگر کنار گذاشتن مطالعه را برای خودمان تئوریزه هم می­کنیم. البته باز هم تاکید کرده که وقتی می­گویم مطالعه، منظورم یک توهم تئوریک نیست که همه­ قبول داریم مطالعه، تنها یک ابزار و البته ابزاری ضروری برای فهم تئوریک است.

حالا فرض کنید شما در یک حلقه مطالعاتی عضو بودید که به شکل خیلی جدی برنامه مطالعاتی دارند و همه اعضا به دلیل جدیت و تعهد به دیگران ملزم به حفظ حداقل برنامه مطالعه هستند.

اصلا فرض کنید شما خیلی خفن هستید و حتی هنگامی که زیر فشار کاری و درسی قرار می­گیرید هم از مطالعاتتان نمی­زنید؛ آیا به نظرتان کار تمام شده و شما عمق تئوریک پیدا کرده­ اید؟! اگر یک­بار و فقط یک­بار طعم یک مباحثه خوب و یا تیمی مطالعه کردن- یعنی رجوع به متون مختلف و به بحث گذاشتن اختلاف نظرها- را چشیده بوده قطعا چنین فکری را نمی­کنید. اصلا تراز فهم­ در هنگام مباحثه و به اشتراک گذاشتن زاویه دیدهای متفاوت بسیار بالاتر است از زمانی که به تنهایی مطالعه می­شود. البته نباید فراموش کرد که اینها، تنها در صورتی محقق می­شود که ملزومات یک گروه مطالعاتی خوب رعایت گردد. در ادامه از این ملزومات هم سخن خواهیم گفت.

    

2-  2)خلا خودسازی معنوی یا «علیکم بانفسکم!»

جمله­ ای از آقای بهجت می­خواندم با این مضمون که «ممکن نیست بدون اصلاح نفس کاری برای جامعه بکنیم.»

حتما از دیگر بزرگان هم چنین جملاتی را شنیده­ اید. مثلا جمله معروف امام که «حودتان را بسازید؛ کشور اصلاح خواهد شد.»

به یقین چنین جملاتی به معنای کنج­ نشینی نیست که اگر چنین بود خود امام یا رهبر انقلاب چنین مسیری را نمی­ رفته و یا به دیگران توصیه نمی­کردند. اما با همان یقین می­گویم: از کسی که برای اصلاح نفس خود فکری نمی­کند و دنبال اصلاح زندگی اش نیست کار درست و حسابی برای اصلاح جامعه برنمی­ آید.

اگر مدام روی فعالیت اجتماعی تاکید می­کنیم؛ این تاکید باید ناشی از درد دین باشد. یعنی ما باید دغدغه دینی شدن زندگی­ ها و محیط پیرامونی­مان را داشته و از این زاویه روی فعالیت اجتماعی تاکید کنیم. که اگر جز این باشد باید با تاسف فراوان گفت گرفتار ریشه­ های مارکسیستی شده و خود بی­خبر از این انحرافیم!

پس اگر دغدغه ما دینی شدن زندگی است باید به فکر دینی شدن همه ساحات این زندگی بود. ما باید برای راز و نیاز شبانه خود فرصتی باز کنیم. باید به زندگی خود نظمی دینی بدهیم. باید برای وقت خواب،نوع خوراک، نحوه  پوشش، ساده زیستی، قناعت، نحوه تعامل­ هایمان با دیگران و .... فکر کنیم. باید به فکر حذف رذائل اخلاقی و کسب فضائل اخلاقی خودمان باشیم. و هزاران باید دیگر بر گرده هایمان سنگینی می­کند و ما با بی­خیالی و به هوای دو تا کار اجتماعی­مان کاری به آنها نداریم. گویی گمان نمی­بریم که روزی زیر این سنگینی خرد شده و به جاده خاکی می­زنیم. آن روز، زمانی است که مهره­ ای فعال در دست شیطان و مشغول فساد بوده، ولی گمان برده که اهل صلاحیم.

این­جاست که خودسازی، آن­هم از طریق دینی­ اش معنا می­یابد. اما حدس می­زنم سوالی در ذهن می­جنبد که «دیگر خودسازی را چه به حرکت جمعی؟! اینجا دیگر تو را به خدا بی­ خیال ما شوید تا در خلوت خویش مشغول اصلاح وضع خرابمان شویم!» البته پاسخ حقیر این نیست که نیازی به خلوت نبوده و.... بلکه  سخن از نقطه­ ای دیگر است که انگار مشکل هم همان­ جاست. حداقل من راجع به خودم می­دانم که مشکل در نبود عزم و اراده است و تا آن را نیابم کاری جلو نخواهد رفت. در یک جمع می­توانیم به هم کمک کنیم برای آسیب­ شناسی مسائل و انجام دادن تمرین­ها برای تقویت اراده­ هایمان در اصلاح هر مساله­ای. مثلا فرض کنید یکی از مسائل جمع ما زیاد خوابیدن باشد. خب اگر برنامه­ ای تقریبا جمعی برای مدل خوابیدن طراحی کرده و همه، خود را به اعمال آن در زندگی­ هایمان مجبور کنیم کم­ کم می­توان به سمت اصلاح رفت. اما امان از وقتی که بخواهیم تنهایی به سمت اصلاح وضع نابسامان خواب­ها برویم. تنبلی با هزار جور توجیه و به وسوسه شیطان سراغمان را می­گیرد و خیلی زود ما را از پای درمی­آورد.

در اینجا باید به چند نکته توجه کرد: اولا آنکه قرار نیست اینجا یک کلیسا راه بیاندازیم و پیش کشیش مشغول اعتراف شویم. در حقیقت باید به شدت توجه داشت که روش­هایمان اسلامی باشد. دوما اینکه در این­جور کارها حتما نیاز به استاد است تا حداقل برنامه­ه ای دین در حوزه مختلف را از او بگیریم. اگر قرار باشد به اجتهاد خود عمل کنیم عاقبت خطرناکی پیش رو خواهد بود. بنابراین باز هم این جمع است که مزیت می­ یابد، چرا که برای استفاده از استاد حتما به صورت جمعی کار راحت­ تر می­ شود.

ضمن این­که وقتی در جمع نوعی روح برادری حاکم شده و همه هم درد دین داشته باشند می­ توان امیدوار بود که به دلیل وجود امر به معروف و نهی از منکر نوعی مراقبه جمعی بر فضا حاکم شده و جلوی خلاف­ کاری افراد حاضر در آن فضا را بگیرد. وگرنه در صورت عدم وجود چنین جمعی باید گفت هر فردی در هر لحظه می تواند در یک فضای اجتماعی قرار بگیرد و در صورت ضعف در مراقبه شخصی تحت تاثیر جو آن فضای اجتماعی رفتار خواهد کرد. رفتارهایی که بسته به شانس(!) افراد ممکن است درست باشد و یا غلط.

همین­ جا باید تذکر داد که وجود یک جمع، مثل تیغ دولبه است. یعنی هم می­تواند باعث رشد اخلاقی شده و هم ظرفیتی شود برای لغو و لهو و لعب و نهایتا سقوط اخلاقی.

در یک جمله: با بودن کنار جمعی که مختصات اسلامی را دارا هست می­توان امیدوار شد به تقویت اراده­ها، یاد گرفتن روش­های خودسازی و به وجود آمدن یک فضای مراقبه اجتماعی

این مطلب ادامه دارد...

نوشته شده توسط محمدمهدی دادمان در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388 ساعت 10:14 | لینک ثابت |

تاکید می کنیم بر این نکته که دانشجو هیچ قداست وِیژه ای ندارد و هر چه هست به خاطر علم و تقواست، وگرنه کیست آن کسی که فقط از دانشجویی پذیرفته شدن در کنکورش را درست انجام داده؟

روز شانزدهم آذر منزل بنده در خیابان ابوریحان، من داشتم تلویزیون نگاه می کردم. بیرون صدا هایی بلند شد. عده به رهبری و امام توهین کردند شعار مرگ دادند؛ خودم شنیدم.

با پلیس درگیر شدند، صورت هایشان را پوشانده بودند.

چرا بعضی ها این قدر دردشان می گیرد از نمایش تصویر پاره کردن عکس امام خمینی در تلویزیون؟ آیا واقعاً این هایی که این کار زشت را انجام دادند، نمی توانند دانشجو باشند؟ و اینکه بالاخره نظام قرار است چه کند؟ یعنی هی بگوییم که آقاجان نبود! چنین اتفاقی عمراً اگر افتاده باشد! این ها خلق الساعه شدند! این ها اصلاً مریخی بودند که آمدند به امام ما توهین کردند!

کجایند آنهایی که راه امام را پتک کرده بودند بر سر بعضی های دیگر بکوبند؟ چرا دفاع نمی کنند؟

آیا همه ی کسانی که در پوست معترضین به انتخابات نقش آفرین شدند؟ دردشان منحصراً این بود که احمدی نژاد را رئیس جمهور قانونی نمی دانستند؟

پس شعار "مرگ بر بسیجی" "مرگ بر ..." از کجا آمد؟

پس تکرار بی چون چرای شعار های پیشنهاد شده از سایت فارسی وزارت خارجه ی رژیم صهیونیستی چه معنی دارد؟ مثل "نه غزه، نه لبنان جانم فدای ایران"

و اینکه موسوی را چگونه هنوز عده ای درون نظام می دانند در حالی که در برابر شعار "استقلال آزادی جمهوری ایرانی" هیچ موضعی نمی گیرد؟

 

نوشته شده توسط مصطفي حسن پناه در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 ساعت 3:19 | لینک ثابت |

از روز شنبه بعدظهر که دکتر فخرایی - دبیر همایش سوم نخبگان جوان - به من گفت صحبت‏هایم را برای دیدار رهبری آماده کنم، شروع کردم به فکر و مشورت. تصمیم داشتم صحبت را به دو بخش تقسیم کنم. چرا که از یک طرف به نظر می‏آمد بالاخره یک‏جا باید به حرف آمده و با زبان بی‏زبانی می‏گفتم که نباید فکر کرد اکثر یا همه فرزندان شهدا معترض به نظام هستند؛ بلکه بسیاری از آن‏ها حاضرند جانشان را در راه دفاع از انقلاب و ولایت فقیه بدهند. از طرف دیگر هم به نظرم می‏رسید که باید حرف‏هایی را که دیگران نمی‏زنند می‏زدم. به قول دوستی حرف‏های طیف ما از دانشجوها که انگار در بسیاری از این دیدارها جایی ندارد!
 تنظیم یک سخنرانی، آن‏هم در محضر رهبر انقلاب از آن‏چه گمان می‏رفت سخت‏تر بود. بالاخره مجبور شدم سه‏شنبه را در خانه نشسته و روی متن کار کنم. تقریبا 70 درصدش را نوشته و ویرایش نهایی کرده بودم که خبر دادند بنا به مصالحی _ این مصالح را به من گفتند. اما به علت شخصی بودن امکان بازگویی نیست. _ ترجیح داده شد که شما صحبت نکنید. البته احساسم، بیشتر این بود که مصلحتی در کار نیست و دوستان بیشتر به دنبال بهانه‏ای برای پیچاندن هستند. خب به طور طبیعی افراد زیادی دوست دارند در محضر ایشان صحبت کرده و مسئولین بنیاد مجبور به انتخاب هستند.
از جهتی ناراحت شده و از جهت دیگری هم خوشحال شدم. ناراحت شده چون فکر می‏کردم خیلی خوب بود اگر آن حرف‏ها زده می‏شد. مخصوصا که هنوز جلسه پارسال و سخنان نخبگان را یادم نرفته بود و خوشحال شده، چون از دست این بار سنگین راحت شده بودم. البته باید اعتراف کرد دوست داشتم که می‏شد از نزدیک به محضر ایشان عرض ارادت کرده. اما سلب توفیق شد...
به هر حال صبح زود چهارشنبه آمدیم به سالن اجلاس سران تا از آن‏جا به سمت بیت حرکت کنیم. پس از صبحانه که الحق و الانصاف نسبت به سال قبل ساده‏تر شده بود و پیدا کردن دوستان سوار اتوبوس شده و حرکت کردیم.
وقتی به بیت رسیدیم، تقریبا تا ورود اکثر افراد بیرون ایستادم. بنابراین طبیعی بود که جای خیلی خوبی گیر نیاید؛ اما پس از ورود به جمع تشکیل شده توسط دوستان رفتم که هرچند به خاطر تراکم بچه‏ها جا کم بود، ولی در قسمت مناسبی از حسینیه بود.
پس از گذشت چند دقیقه رهبری وارد شدند و با شعارهای دانشجویان مورد استقبال قرار گرفتند. بچه‏ها می‏گفتند « صل علی محمد، نائب مهدی آمد »، « ما همه سرباز توئیم خامنه‏ای، گوش به فرمان توئیم خامنه‏ای »و « خونی که در رگ ماست، هدیه‏ای به رهبر ماست »
قرآن تلاوت شد و پس از گزارش رئیس بنیاد، نخبگان یک به یک می‏آمدند تا چند دقیقه‏ای صحبت‏هایشان را بگویند. انصافا سطح صحبت‏ها نسبت به سال قبل رشد زیادی کرده بود. اکثرا حرف‏های حسابی و به دردبخور زده می‏شد و این را با دقت در سیمای رهبری هم می‏شد فهمید که به نظر راضی‏تر از همیشه‏اند. هرچند که این دقت لازم نبود و چند دقیقه بعد خودشان به این نکته اشاره کردند.
چند نفری که سخن گفتند مجری خطاب به رهبر انقلاب گفت که اگر صلاح دانسته ما را از سخنانشان مستفیض کنند. ایشان پرسیدند که «از دوستانی كه قرار بوده صحبت كنند، كسی باقی ماند؟» که مجری پاسخ می‏دهد «اگر شما اجازه بدهید، همه‌ی جمع هزار نفره‌ای كه این‌جا هستند، دوست دارند صحبت كنند...» یکی از بچه‏ها انگار خودش را برای صحبت آماده کرده، بلند می‏شود تا بگوید که می‏خواهد صحبت کند. او را می‏شناختم. محمود وحیدنیا از بچه‏های 87 دانشگاه بود. هرچند با هم اختلافات اساسی در فکر و مباحث سیاسی داشتیم، اما او را فردی مودب و منطقی یافته و می‏دانستم که به هیچ گروهی در دانشگاه وابسته نیست. نگران بودم که چه اتفاقی خواهد افتاد؟ انگار دیگران هم چنین بودند، چون کسی پیراهن او را از آستین گرفته و مشغول کشیدن بود تا شاید موفق به نشاندن او شود. در این کشاکش بالاخره محمود شکست خورد و نشست. اما انگار قسمت جور دیگری نوشته شده بود، چرا که رهبری این صحنه را دیده بود و پس از چند لحظه فرمود «آن آقایی كه ایستاده بودند و نشاندن‌شان! شما بفرمائید...»
چون صدای محمود نمی‏آمد پشت تریبون رفته و شروع به صحبت نمود. با شروع حرف‏هایش نگرانی ما بیشتر شد. گویا آمده بود که انتقادهای تند و تیزی بکند. از صداوسیما شروع کرد و گفت که غیرمنصفانه، یک‏طرفه و خلاف واقع برنامه پخش می‏کند. انتقاد دومش این بود که چرا در فضای عمومی و به خصوص در مطبوعات و مجلس خبرگان نقدی نسبت به رهبری دیده نمی‏شود؟ می‏گفت که اگر این نقدها صورت نگیرد موجب به وجود آمدن نفاق و کینه می‏شود.
چند دقیقه‏ای می‏شد که سخن می‏گفت. بنابراین با کاغذی وقت را به او تذکر دادند و او با اشاره به اتمام وقت از رهبری خواست صحبتش را ادامه دهد که پاسخ شنید: «من موافقم كه شما ادامه بدهید. وقت از اول هم تمام شده بود، ولی شما ادامه بدهید...»
مدام به خودم و بچه‏ها می‏گفتم که این اتفاق، بسیار برای نظام مفید است، از مظلومیت آن خواهد کاست و حق را بیش از پیش نزد حق‏طلبان روشن خواهد کرد. ته دلم روشن بود. دوستان می‏گفتند به خاطر ماجرای صحبت نکردن من، باید بلند شده و اجازه صحبت می‏خواستم. گفتم رهبری اجازه نمی‏دهد؛ اما می‏گفتند همین بلند شدن و گفتن حرفی، اثر خودش را می‏گذارد. چرا که حداقل می‏گویی قرار بوده صحبت کنی و به تو هم اجازه ندادند. قبول کرده و شروع کردم به شکل‏دهی چند جمله‏ای که باید می‏گفتم.
در انتقاد سوم به برخورد خشن با مردم اشاره کرد و پرسید که آیا نمی‏شد اقناعی‏تر با مردم برخورد کرد؟ بعد از آن، از فرصتی که رهبری برای گفتن سخنانش به او داده بود تشکر کرد و گفت من، بسیار نسبت به آینده جامعه‏مان امیدوارم. از شنیدن این جمله آخر بیش از قبل متعجب شده و به نظرات قبلی‏ام نسبت به محمود ایمان آوردم. این‏جور مواقع انسان حکمت آن جمله را می‏فهمد که شخصیت هر کس پشت زبانش پنهان است.
وقتی صحبت وحیدنیا تمام شد بلند شدم که سخن بگویم. مردی آستین مرا هم گرفت تا وادار به نشستنم کند؛ اما طبیعتا زورش نرسید و مرا به حال خودم رها کرد.پیش از آن‏که بتوانم چیزی بگویم یکی لب به سخن گشود و درخواست کرد برای ابراز ارادت و گرفتن چفیه خدمت ایشان برسد. به گمانم این کار را کرده بود تا بگوید که نخبگان به شما ارادتی ویژه دارند. رهبری پاسخ دادند که من به شما چفیه را خواهم داد. به محض اتمام جمله ایشان شرو ع کرده و گفتم که همین حرف‌های ایشان نشان می‌دهد فضای نقد وجود دارد. گفتم که ما هم احساس می‏کردیم نقد به جاهای دیگری بیشتر وارد است و می‌خواستیم حرف بزنیم، اما به ما هم اجازه ندادند و فرصت نشد...
همان‏طور که فکر می‏کردم رهبری صلاح نداستند صحبت کنم و فرمودند «این را به حساب كم بودن وقت‌ها بگذارید و تحمل بفرمائید. ان‌شاءالله خدای متعال شرح صدر خواهد داد به همه‌ی‌ ما كه درست بفهمیم، درست ببینیم و درست بیان كنیم.»
می‏دانستم که آن دل روشن به خاطر اعتمادم به رهبری بود. ایشان سخنانش را شروع کرد و در میان بحث‏هایی متناسب با جلسه، به سوالات محمود نیز اشارات کرده و پاسخ می‏دادند.
رهبری از صدا و سیما گفتند كه ایشان هم به بخشی از عملكرد این دستگاه انتقاد دارند. اما مثل همیشه انصاف را یكی از شروط نقد سالم عنوان كردند: «در انتقاد از بى‌انصافىِ یك دستگاه یا یك كس، خود ما باید دچار بى‌انصافى نشویم؛ به این توجه كنیم.» این نوع نگاه رهبری به مساله نقد خیلی جالب و حقیقتا خلا امروز جامعه در هر دو جناح است.
رهبر انقلاب نسبت به صدا و سیما دو انتقاد عمده را وارد دانسته و گفتند: «خیال نكنید آن حرف‌هائى كه صدا و سیما می‌زند، این، همه‌ى حرف‌هاست؛ نه، خیلى مطلب هست. "یك سینه حرف موج زند در دهان ما". این‌جور نیست كه هر چه كه انسان احساس می‌كند، این را گفته باشد یا بتواند بگوید. خیلى حرف‌هاى زیادى هست. شما جوان‌ها الحمدللَّه باهوشید، بااستعدادید، به‌تدریج خیلى از حقائق براى شماها روشن خواهد شد.»
 «آیا صدا و سیما وضعیت واقعى كشور را نشان می‌دهد؟ نه، ناقص نشان می‌دهد. خیلى پیشرفت‌هاى برجسته و بزرگ هست كه صدا و سیما نشان نمی‌دهد. دلیلش هم این است كه شما مجموعه‌ى مرتبط با حوادث گوناگون، از خیلى از حقائق كشور و پیشرفت‌هاى كشور مطلع نیستید؛ نقص صدا و سیماى ماست. والّا اگر صدا و سیما می‌توانست همان‌جور كه تلویزیون فلان كشور غربى با یك سابقه و تجربه‌ى فراوان و با استفاده‌هاى هنرى دروغ‌هاى خودش را راست جلوه می‌دهد، واقعیات موجود كشور را درست منعكس كند، شما بدانید امروز امید نسل جوان، دلبستگى نسل جوان به كشورش، به دینش، به نظام جمهورى اسلامى‌اش، به‌مراتب بیشتر از حالا بود.»
بعد شروع کردند به توضیح نظراتشان راجع به بحث نقد رهبری و گفتند که «بنده توى جلساتِ دانشجوئى، دانشگاهى كه این‌جا هستند، گاهى كه ببینم حالا بعضى‌ها روى ملاحظه، روى احترام، روى هرچه، بعضى از این حرف‌ها را كه خیال می‌كنند من خوشم نمى‌آید، نمی‌زنند؛ از نگفتنش ناراحت می‌شوم؛ از گفتنش مطلقاً ناراحت نمی‌شوم. اى كاش مجال بود تا گفته می‌شد، تا آن‌وقت انسان می‌توانست آن برگ‌هاى بر روى هم گذاشته‌ى كتاب حرف را، باز كند تا خیلى از حقائق روشن بشود. آینده، البته این كارها خواهد شد.»
اواخر سخنرانی انتظار كسانی كه هنوز نظر رهبرشان را در واکنش به آن جوان دانشجو درباره «انتقاد از رهبری» نفهمیده بودند به سر آمد و ایشان گفتند:
«ما كه نگفتیم از ما كسى انتقاد نكند؛ ما كه حرفى نداریم. من از انتقاد استقبال می‌كنم؛ از انتقاد استقبال می‌كنم. البته انتقاد هم می‌كنند. دیگر حالا جاى توضیحش نیست؛ انتقاد هم هست، فراوان هست، كم هم نیست؛ بنده هم می‌گیرم، دریافت می‌كنم و انتقادها را می‌فهمم.»
رهبری جملات آخر را گفته، دعا نموده و بلند شدند تا بروند. جالب این‏است که یادشان نرفت چفیه را به آن دانشجو داده و گفتند آن جوان بیاید و چفیه را بگیرد.
وقتی به آن‏چه گذشته بود می‏اندیشیم به یاد اوامر حضرت امیر به مالک افتاده که می‏فرمودند: « براى مراجعان خود وقتى مقرر كن كه به نياز آن‏ها شخصا رسيدگى كنى، مجلس عمومى و همگانى براى آنها تشكيل ده و درهاى آنرا به روى هيچكس نبند... تا هر كس با صراحت و بدون ترس و لكنت سخنان خود را با تو بگويد. زيرا من بارها از رسول خدا اين سخن را شنيدم: ملتى كه حق ضعيفان را از زورمندان با صراحت نگيرد هرگز پاك و پاكيزه نمى‏شود و روى سعادت نمى‏بيند.»
بعضی‏ها خودشان را گول زده و مدام می‏گویند چرا ولی فقیه را با معصوم مقایسه می‏کنید. با آن‏ها که چنین آشکارمغالطه می‏گنند چه باید کرد؟ وقتی از صدر اسلام مثال می‏زنیم دنبال برداشت دینی و یافتن پاسخی متناسب با مکتب اسلامی هستیم، نه مشابهت‏سازی‏های تاریخی. اگر منظورشان این‏است که وجود جریان حق و باطل را منکر شویم، نمی‏توان چنین بود. چرا که این، سنت الهی است برای تمام تاریخ. باید به جای این مغالطات، خودمان را در جبهه حق قرار دهیم. البته حق بودن یک جبهه به معنای نبود خطا نیست، که ما در این عالم تنها 14 معصوم داریم. ما چنین نکرده. بلکه می‏گوییم ولی فقیه نصب عام از سوی معصوم است. مثل مالک؛ ولی با این تفاوت که او نصب خاص حضرت امیر(ع) بود و باید بگویم از عمق وجود خوشحالم که ولی متقی‏مان به فرمان مولای متقیان عمل می‏کند و ما، مالکی برای ایران اسلامی داریم.
پس از جلسه تنها یک نگرانی داشته و آن، برخورد بد عناصر خودسر با محمود بود. بهش زنگ زدم، اما تلفتش خاموش بود. پیامک دادم که بهم زنگ بزند. یک ساعت بعد که تماس گرفت حالش را پرسیده و راجع به این‏که آیا کسی مزاحمش شده بود سوال کردم. الحمدلله کسی مزاحم نشده بود. گفتم اگر کسی گیر داد بهم زنگ بزن تا یک کاری بکنیم. و امروز بعد 48 ساعت با یکی از  بچه‏ها که با او صحبت کرده بود حرف می‏زدم؛ و شنیدم کسی بهش کاری نداشته است.
 وقتی چنین اتفاقاتی را از نزدیک دیده و با وضعیت‏های مشابه در ایران و کشورهای دیگر در تاریخ معاصر یا صدر اسلام مقایسه می‏کنم بسیار نسبت به آینده این حکومت و جامعه امیدوار می‏شوم. با هزار جور مشکل و نقص می‏توان ساخت، وقتی چنین شباهت‏هایی را با آرمان‏شهری مثل جامعه علوی و نبوی می‏بینیم. این نشانه‏ها است که انسان را امیدوار می‏کند و مملو از توکل و اراده تا انشاالله "با او بسپاریم پرچم به موعود."
ولی فقیه ما وظیفه خود را نسبت به امت خویش شناخته و عمل می‏کند؛ اما آیا ما نیز وظایف خودمان را نسبت به او انجام می‏دهیم؟ یقینا پاسخ منفی است؛ وقتی می‏شنویم مطالبات همین رهبر از خودمان و گلایه‏اش بابت عمل نکردن به آن‏ها را:
«بنده گفتم كرسى آزادفكرى را در دانشگاه‌ها به وجود بياوريد. خوب، شما جوانها چرا به وجود نياورديد؟ شما كرسى آزادفكرى سياسى را، كرسى آزاد فكرى معرفتى را تو همين دانشگاه تهران، تو همين دانشگاه شريف، تو همين دانشگاه اميركبير به وجود بياوريد. چند نفر دانشجو بروند، آنجا حرفشان را بزنند، حرف همديگر را نقد كنند، با همديگر مجادله كنند. حق، آنجا خودش را نمايان خواهد كرد. حق اينجورى نمايان نميشود كه كسى يك انتقادى را پرتاب بكند. اينجورى كه حق درست فهميده نميشود. ايجاد فضاى آشفته‌ى ذهنى با لفاظى‌ها هيچ كمكى به پيشرفت كشور نمي كند.»

نوشته شده توسط محمدمهدی دادمان در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 10:38 | لینک ثابت |
http://alef.ir/1388/content/view/56183/

از روز شنبه بعدظهر که دکتر فخرایی - دبیر همایش سوم نخبگان جوان - به من گفت صحبت‏هایم را برای دیدار رهبری آماده کنم، شروع کردم به فکر و مشورت. تصمیم داشتم صحبت را به دو بخش تقسیم کنم. چرا که از یک طرف به نظر می‏آمد بالاخره یک‏جا باید به حرف آمده و با زبان بی‏زبانی می‏گفتم که نباید فکر کرد اکثر یا همه فرزندان شهدا معترض به نظام هستند؛ بلکه بسیاری از آن‏ها حاضرند جانشان را در راه دفاع از انقلاب و ولایت فقیه بدهند. از طرف دیگر هم به نظرم می‏رسید که باید حرف‏هایی را که دیگران نمی‏زنند می‏زدم. به قول دوستی حرف‏های طیف ما از دانشجوها که انگار در بسیاری از این دیدارها جایی ندارد!
 تنظیم یک سخنرانی، آن‏هم در محضر رهبر انقلاب از آن‏چه گمان می‏رفت سخت‏تر بود. بالاخره مجبور شدم سه‏شنبه را در خانه نشسته و روی متن کار کنم. تقریبا 70 درصدش را نوشته و ویرایش نهایی کرده بودم که خبر دادند بنا به مصالحی _ این مصالح را به من گفتند. اما به علت شخصی بودن امکان بازگویی نیست. _ ترجیح داده شد که شما صحبت نکنید. البته احساسم، بیشتر این بود که مصلحتی در کار نیست و دوستان بیشتر به دنبال بهانه‏ای برای پیچاندن هستند. خب به طور طبیعی افراد زیادی دوست دارند در محضر ایشان صحبت کرده و مسئولین بنیاد مجبور به انتخاب هستند.
از جهتی ناراحت شده و از جهت دیگری هم خوشحال شدم. ناراحت شده چون فکر می‏کردم خیلی خوب بود اگر آن حرف‏ها زده می‏شد. مخصوصا که هنوز جلسه پارسال و سخنان نخبگان را یادم نرفته بود و خوشحال شده، چون از دست این بار سنگین راحت شده بودم. البته باید اعتراف کرد دوست داشتم که می‏شد از نزدیک به محضر ایشان عرض ارادت کرده. اما سلب توفیق شد...
به هر حال صبح زود چهارشنبه آمدیم به سالن اجلاس سران تا از آن‏جا به سمت بیت حرکت کنیم. پس از صبحانه که الحق و الانصاف نسبت به سال قبل ساده‏تر شده بود و پیدا کردن دوستان سوار اتوبوس شده و حرکت کردیم.
وقتی به بیت رسیدیم، تقریبا تا ورود اکثر افراد بیرون ایستادم. بنابراین طبیعی بود که جای خیلی خوبی گیر نیاید؛ اما پس از ورود به جمع تشکیل شده توسط دوستان رفتم که هرچند به خاطر تراکم بچه‏ها جا کم بود، ولی در قسمت مناسبی از حسینیه بود.
پس از گذشت چند دقیقه رهبری وارد شدند و با شعارهای دانشجویان مورد استقبال قرار گرفتند. بچه‏ها می‏گفتند « صل علی محمد، نائب مهدی آمد »، « ما همه سرباز توئیم خامنه‏ای، گوش به فرمان توئیم خامنه‏ای »و « خونی که در رگ ماست، هدیه‏ای به رهبر ماست »
قرآن تلاوت شد و پس از گزارش رئیس بنیاد، نخبگان یک به یک می‏آمدند تا چند دقیقه‏ای صحبت‏هایشان را بگویند. انصافا سطح صحبت‏ها نسبت به سال قبل رشد زیادی کرده بود. اکثرا حرف‏های حسابی و به دردبخور زده می‏شد و این را با دقت در سیمای رهبری هم می‏شد فهمید که به نظر راضی‏تر از همیشه‏اند. هرچند که این دقت لازم نبود و چند دقیقه بعد خودشان به این نکته اشاره کردند.
چند نفری که سخن گفتند مجری خطاب به رهبر انقلاب گفت که اگر صلاح دانسته ما را از سخنانشان مستفیض کنند. ایشان پرسیدند که «از دوستانی كه قرار بوده صحبت كنند، كسی باقی ماند؟» که مجری پاسخ می‏دهد «اگر شما اجازه بدهید، همه‌ی جمع هزار نفره‌ای كه این‌جا هستند، دوست دارند صحبت كنند...» یکی از بچه‏ها انگار خودش را برای صحبت آماده کرده، بلند می‏شود تا بگوید که می‏خواهد صحبت کند. او را می‏شناختم. محمود وحیدنیا از بچه‏های 87 دانشگاه بود. هرچند با هم اختلافات اساسی در فکر و مباحث سیاسی داشتیم، اما او را فردی مودب و منطقی یافته و می‏دانستم که به هیچ گروهی در دانشگاه وابسته نیست. نگران بودم که چه اتفاقی خواهد افتاد؟ انگار دیگران هم چنین بودند، چون کسی پیراهن او را از آستین گرفته و مشغول کشیدن بود تا شاید موفق به نشاندن او شود. در این کشاکش بالاخره محمود شکست خورد و نشست. اما انگار قسمت جور دیگری نوشته شده بود، چرا که رهبری این صحنه را دیده بود و پس از چند لحظه فرمود «آن آقایی كه ایستاده بودند و نشاندن‌شان! شما بفرمائید...»
چون صدای محمود نمی‏آمد پشت تریبون رفته و شروع به صحبت نمود. با شروع حرف‏هایش نگرانی ما بیشتر شد. گویا آمده بود که انتقادهای تند و تیزی بکند. از صداوسیما شروع کرد و گفت که غیرمنصفانه، یک‏طرفه و خلاف واقع برنامه پخش می‏کند. انتقاد دومش این بود که چرا در فضای عمومی و به خصوص در مطبوعات و مجلس خبرگان نقدی نسبت به رهبری دیده نمی‏شود؟ می‏گفت که اگر این نقدها صورت نگیرد موجب به وجود آمدن نفاق و کینه می‏شود.
چند دقیقه‏ای می‏شد که سخن می‏گفت. بنابراین با کاغذی وقت را به او تذکر دادند و او با اشاره به اتمام وقت از رهبری خواست صحبتش را ادامه دهد که پاسخ شنید: «من موافقم كه شما ادامه بدهید. وقت از اول هم تمام شده بود، ولی شما ادامه بدهید...»
مدام به خودم و بچه‏ها می‏گفتم که این اتفاق، بسیار برای نظام مفید است، از مظلومیت آن خواهد کاست و حق را بیش از پیش نزد حق‏طلبان روشن خواهد کرد. ته دلم روشن بود. دوستان می‏گفتند به خاطر ماجرای صحبت نکردن من، باید بلند شده و اجازه صحبت می‏خواستم. گفتم رهبری اجازه نمی‏دهد؛ اما می‏گفتند همین بلند شدن و گفتن حرفی، اثر خودش را می‏گذارد. چرا که حداقل می‏گویی قرار بوده صحبت کنی و به تو هم اجازه ندادند. قبول کرده و شروع کردم به شکل‏دهی چند جمله‏ای که باید می‏گفتم.
در انتقاد سوم به برخورد خشن با مردم اشاره کرد و پرسید که آیا نمی‏شد اقناعی‏تر با مردم برخورد کرد؟ بعد از آن، از فرصتی که رهبری برای گفتن سخنانش به او داده بود تشکر کرد و گفت من، بسیار نسبت به آینده جامعه‏مان امیدوارم. از شنیدن این جمله آخر بیش از قبل متعجب شده و به نظرات قبلی‏ام نسبت به محمود ایمان آوردم. این‏جور مواقع انسان حکمت آن جمله را می‏فهمد که شخصیت هر کس پشت زبانش پنهان است.
وقتی صحبت وحیدنیا تمام شد بلند شدم که سخن بگویم. مردی آستین مرا هم گرفت تا وادار به نشستنم کند؛ اما طبیعتا زورش نرسید و مرا به حال خودم رها کرد.پیش از آن‏که بتوانم چیزی بگویم یکی لب به سخن گشود و درخواست کرد برای ابراز ارادت و گرفتن چفیه خدمت ایشان برسد. به گمانم این کار را کرده بود تا بگوید که نخبگان به شما ارادتی ویژه دارند. رهبری پاسخ دادند که من به شما چفیه را خواهم داد. به محض اتمام جمله ایشان شرو ع کرده و گفتم که همین حرف‌های ایشان نشان می‌دهد فضای نقد وجود دارد. گفتم که ما هم احساس می‏کردیم نقد به جاهای دیگری بیشتر وارد است و می‌خواستیم حرف بزنیم، اما به ما هم اجازه ندادند و فرصت نشد...
همان‏طور که فکر می‏کردم رهبری صلاح نداستند صحبت کنم و فرمودند «این را به حساب كم بودن وقت‌ها بگذارید و تحمل بفرمائید. ان‌شاءالله خدای متعال شرح صدر خواهد داد به همه‌ی‌ ما كه درست بفهمیم، درست ببینیم و درست بیان كنیم.»
می‏دانستم که آن دل روشن به خاطر اعتمادم به رهبری بود. ایشان سخنانش را شروع کرد و در میان بحث‏هایی متناسب با جلسه، به سوالات محمود نیز اشارات کرده و پاسخ می‏دادند.
رهبری از صدا و سیما گفتند كه ایشان هم به بخشی از عملكرد این دستگاه انتقاد دارند. اما مثل همیشه انصاف را یكی از شروط نقد سالم عنوان كردند: «در انتقاد از بى‌انصافىِ یك دستگاه یا یك كس، خود ما باید دچار بى‌انصافى نشویم؛ به این توجه كنیم.» این نوع نگاه رهبری به مساله نقد خیلی جالب و حقیقتا خلا امروز جامعه در هر دو جناح است.
رهبر انقلاب نسبت به صدا و سیما دو انتقاد عمده را وارد دانسته و گفتند: «خیال نكنید آن حرف‌هائى كه صدا و سیما می‌زند، این، همه‌ى حرف‌هاست؛ نه، خیلى مطلب هست. "یك سینه حرف موج زند در دهان ما". این‌جور نیست كه هر چه كه انسان احساس می‌كند، این را گفته باشد یا بتواند بگوید. خیلى حرف‌هاى زیادى هست. شما جوان‌ها الحمدللَّه باهوشید، بااستعدادید، به‌تدریج خیلى از حقائق براى شماها روشن خواهد شد.»
 «آیا صدا و سیما وضعیت واقعى كشور را نشان می‌دهد؟ نه، ناقص نشان می‌دهد. خیلى پیشرفت‌هاى برجسته و بزرگ هست كه صدا و سیما نشان نمی‌دهد. دلیلش هم این است كه شما مجموعه‌ى مرتبط با حوادث گوناگون، از خیلى از حقائق كشور و پیشرفت‌هاى كشور مطلع نیستید؛ نقص صدا و سیماى ماست. والّا اگر صدا و سیما می‌توانست همان‌جور كه تلویزیون فلان كشور غربى با یك سابقه و تجربه‌ى فراوان و با استفاده‌هاى هنرى دروغ‌هاى خودش را راست جلوه می‌دهد، واقعیات موجود كشور را درست منعكس كند، شما بدانید امروز امید نسل جوان، دلبستگى نسل جوان به كشورش، به دینش، به نظام جمهورى اسلامى‌اش، به‌مراتب بیشتر از حالا بود.»
بعد شروع کردند به توضیح نظراتشان راجع به بحث نقد رهبری و گفتند که «بنده توى جلساتِ دانشجوئى، دانشگاهى كه این‌جا هستند، گاهى كه ببینم حالا بعضى‌ها روى ملاحظه، روى احترام، روى هرچه، بعضى از این حرف‌ها را كه خیال می‌كنند من خوشم نمى‌آید، نمی‌زنند؛ از نگفتنش ناراحت می‌شوم؛ از گفتنش مطلقاً ناراحت نمی‌شوم. اى كاش مجال بود تا گفته می‌شد، تا آن‌وقت انسان می‌توانست آن برگ‌هاى بر روى هم گذاشته‌ى كتاب حرف را، باز كند تا خیلى از حقائق روشن بشود. آینده، البته این كارها خواهد شد.»
اواخر سخنرانی انتظار كسانی كه هنوز نظر رهبرشان را در واکنش به آن جوان دانشجو درباره «انتقاد از رهبری» نفهمیده بودند به سر آمد و ایشان گفتند:
«ما كه نگفتیم از ما كسى انتقاد نكند؛ ما كه حرفى نداریم. من از انتقاد استقبال می‌كنم؛ از انتقاد استقبال می‌كنم. البته انتقاد هم می‌كنند. دیگر حالا جاى توضیحش نیست؛ انتقاد هم هست، فراوان هست، كم هم نیست؛ بنده هم می‌گیرم، دریافت می‌كنم و انتقادها را می‌فهمم.»
رهبری جملات آخر را گفته، دعا نموده و بلند شدند تا بروند. جالب این‏است که یادشان نرفت چفیه را به آن دانشجو داده و گفتند آن جوان بیاید و چفیه را بگیرد.
وقتی به آن‏چه گذشته بود می‏اندیشیم به یاد اوامر حضرت امیر به مالک افتاده که می‏فرمودند: « براى مراجعان خود وقتى مقرر كن كه به نياز آن‏ها شخصا رسيدگى كنى، مجلس عمومى و همگانى براى آنها تشكيل ده و درهاى آنرا به روى هيچكس نبند... تا هر كس با صراحت و بدون ترس و لكنت سخنان خود را با تو بگويد. زيرا من بارها از رسول خدا اين سخن را شنيدم: ملتى كه حق ضعيفان را از زورمندان با صراحت نگيرد هرگز پاك و پاكيزه نمى‏شود و روى سعادت نمى‏بيند.»
بعضی‏ها خودشان را گول زده و مدام می‏گویند چرا ولی فقیه را با معصوم مقایسه می‏کنید. با آن‏ها که چنین آشکارمغالطه می‏گنند چه باید کرد؟ وقتی از صدر اسلام مثال می‏زنیم دنبال برداشت دینی و یافتن پاسخی متناسب با مکتب اسلامی هستیم، نه مشابهت‏سازی‏های تاریخی. اگر منظورشان این‏است که وجود جریان حق و باطل را منکر شویم، نمی‏توان چنین بود. چرا که این، سنت الهی است برای تمام تاریخ. باید به جای این مغالطات، خودمان را در جبهه حق قرار دهیم. البته حق بودن یک جبهه به معنای نبود خطا نیست، که ما در این عالم تنها 14 معصوم داریم. ما چنین نکرده. بلکه می‏گوییم ولی فقیه نصب عام از سوی معصوم است. مثل مالک؛ ولی با این تفاوت که او نصب خاص حضرت امیر(ع) بود و باید بگویم از عمق وجود خوشحالم که ولی متقی‏مان به فرمان مولای متقیان عمل می‏کند و ما، مالکی برای ایران اسلامی داریم.
پس از جلسه تنها یک نگرانی داشته و آن، برخورد بد عناصر خودسر با محمود بود. بهش زنگ زدم، اما تلفتش خاموش بود. پیامک دادم که بهم زنگ بزند. یک ساعت بعد که تماس گرفت حالش را پرسیده و راجع به این‏که آیا کسی مزاحمش شده بود سوال کردم. الحمدلله کسی مزاحم نشده بود. گفتم اگر کسی گیر داد بهم زنگ بزن تا یک کاری بکنیم. و امروز بعد 48 ساعت با یکی از  بچه‏ها که با او صحبت کرده بود حرف می‏زدم؛ و شنیدم کسی بهش کاری نداشته است.
 وقتی چنین اتفاقاتی را از نزدیک دیده و با وضعیت‏های مشابه در ایران و کشورهای دیگر در تاریخ معاصر یا صدر اسلام مقایسه می‏کنم بسیار نسبت به آینده این حکومت و جامعه امیدوار می‏شوم. با هزار جور مشکل و نقص می‏توان ساخت، وقتی چنین شباهت‏هایی را با آرمان‏شهری مثل جامعه علوی و نبوی می‏بینیم. این نشانه‏ها است که انسان را امیدوار می‏کند و مملو از توکل و اراده تا انشاالله "با او بسپاریم پرچم به موعود."
ولی فقیه ما وظیفه خود را نسبت به امت خویش شناخته و عمل می‏کند؛ اما آیا ما نیز وظایف خودمان را نسبت به او انجام می‏دهیم؟ یقینا پاسخ منفی است؛ وقتی می‏شنویم مطالبات همین رهبر از خودمان و گلایه‏اش بابت عمل نکردن به آن‏ها را:
«بنده گفتم كرسى آزادفكرى را در دانشگاه‌ها به وجود بياوريد. خوب، شما جوانها چرا به وجود نياورديد؟ شما كرسى آزادفكرى سياسى را، كرسى آزاد فكرى معرفتى را تو همين دانشگاه تهران، تو همين دانشگاه شريف، تو همين دانشگاه اميركبير به وجود بياوريد. چند نفر دانشجو بروند، آنجا حرفشان را بزنند، حرف همديگر را نقد كنند، با همديگر مجادله كنند. حق، آنجا خودش را نمايان خواهد كرد. حق اينجورى نمايان نميشود كه كسى يك انتقادى را پرتاب بكند. اينجورى كه حق درست فهميده نميشود. ايجاد فضاى آشفته‌ى ذهنى با لفاظى‌ها هيچ كمكى به پيشرفت كشور نمي كند.»

نوشته شده توسط محمدمهدی دادمان در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 10:28 | لینک ثابت |
                                         

 

« نفخ در صور آخرين مقاتله »

 

13 آبان امسال چه چيزي را بايد روشن كنيم؟

 

13 آبان روزي براي ابراز آشكاراي انزجار از استكبار است. خصوصا نماد بزرگ آن شيطان اكبر يعني آمريكا. اين سنتي بنيادين است كه براي آن تبديل و تغييري نخواهيم يافت. اما استكبار امروز با 30سال پيش در شكل و قيافه ، توان، هدف و برنامه هايش تفاوت هاي زيادي دارد. با ظهور انقلاب اسلامي عصر توبة بشريت از آخرين گام جاهليت يعني جاهليت مدرن فرا رسيد و با پيشرفت اين انقلاب كه در گذر زمان روز به روز عيان تر و آشكارتر به چشم مي‌آيد طبيعيست كه توان دشمن آن كمتر مي‌شود و درنتيجه شيوه هاي نبردش متفاوت‌تر. آمريكايي كه در رأس جهان دهكده شده قرار دارد در چهار ركن قدرت برتر بود كه البته اين چهار ركن ارتباط تنگاتنگي داشتند:

اقتدار نظامي، سلطة اقتصادي، قدرت علمي و تسلط رسانه اي.

1- هيمنة اقتدار نظامي آمريكا در باتلاق جنگي عراق و افغانستان فرو رفت و با جنگ هاي 33 روزه و 22روزه يعني جنگ‌هاي سپاه جبهة انقلاب اسلامي با نوچة آمريكا نابود شد و دنيا فهميد كه عبارت «آمريكا قدرت يكه تازيست كه اگر اراده كند هركشوري را نابود خواهد كرد» حقيقت دارد اما در فيلم هاي هاليوودي و نه واقعيت.

2- نظمي كه بنيانش بر قواعدي شيطاني باشد دوامي نخواهد داشت و با كوچكترين لرزه‌اي به فروپاشي خواهد انجاميد. اينگونه است كه با ورشكستگي يك شركت چندين بانك و كمپاني بزرگ و در نهايت مانند يك دومينو تمام اجزاي اقتصاد دهكدة جهاني و رأس پر ادعاي آن فرو ميريزد و اين آغاز قصة پر غصة فروپاشي هيمنة اقتصادي غول غرب بود كه هنوز هم ادامه دارد. هراندازه كه استقلال در ملتي كمتر وجو داشتد پس لرزه هاي اين زلزله در آمريكا بيشتر دامان آن ملت را فراگرفت و خواهد گرفت.

3- اما رنسانس كه عصر آغاز ولايت science به جاي ولايت الله بود با به بن بست رسيدن علوم تجربي در عرصة كارآمدي و آغاز عصر توبة بشريت از پرستش دنيا، غروب خويش را نظاره مي‌كند. البته اين بن‌بست راهيست تدريجي كه آهسته و پيوسته طي مي‌شود و ناگهان به انقلابي عظيم و تحولي سريع منجر خواهد شد و اين شايد پيچيده ترين عرصة تقابل با كفر مدرن است كه اينبار هم خيزش توحيدي عظيمي را از جانب شرق مي‌طلبد و البته با شروع عصر توبه ذائقة بشريت براي اين خيزش هرلحظه آماده تر از پيش است.

4- تنها بازماندة به ظاهر مستحكم از هيمنة شيطان بزرگ، تسلط رسانه‌اي اوست و اگر جنگ امروز با استكبار جنگ نرم نام مي‌گيرد بي ارتباط با اين تسلط رسانه‌اي و دركنارش بازماندة اقتدار علمي غرب و قلة آن(آمريكا) نيست. جنگ نرم، جنگ فرهنگهاست و غرب شكست خورده در عرصة اقتصاد و نظامي‌گري چاره‌اي جز پناه بردن به جنگ نرم براي بازتوليد ارتش سخت خود ندارد اما اينبار اين ارتش سخت بناست تا از دل ملل دشمن غرب ياربگيرد و نه از درون ملل غرب. اينست كه امروز جنگ ما با استكبار از جنس نرم است و پيچيده‌تر از گذشته چراكه ارتش غرب اينبار از غرب نيست كه مي خواهد برخيزد و به جنگ حق بيايد بلكه درست اينبار جنگ انقلاب و تمدن غرب در بين صفوف ملل انقلابي شكل خواهد گرفت.

 چه زيبا سيد شهيدان اهل قلم، بصيرانه آينده را ديد و براي امروز ما ترسيم كرد:

« از اين پس تا آنگاه كه شمس ولايت از افق حيثيت كلي وجود انسان سر زند و زمين و آسمان ها به غايت خلقت خويش واصل شوند ، همة نظاماتي كه بشر از چند قرن پيش در جست وجوي يوتوپياي لذت و فراغت _ كه همان جاودانگي موعود شيطان است براي آدم فريب خورده _ به مدد علم تكنولوژيك بنا كرده است يكي پس از ديگري فرو خواهد پاشيد و خلاف آنچه بسياري مي پندارند، آخرين مقاتلة ما _ به مثابه سپاه عدالت _ نه با دموكراسي غرب كه با اسلام آمريكايي است ، كه اسلام آمريكايي از خود آمريكا دير پاتر است . اگر چه اين يكي نيز و لو "هزار ماه " باشد به يك "شب قدر " فرو خواهد ريخت و حق پرستان و مستضعفان وراث زمين خواهند شد. »

چندسالي مي شود كه دموكراسي غرب در برابر مردم سالاري ديني شكستي سهمگين خورده است. با پيروزي دولتي برآمده از شعارهاي انقلاب در ايران و استحكام دوباره آن در باشكوه‌ترين انتخابات تاريخ رياست جمهوري آن هم با بيشترين رأي تاريخ كشور، با پيروزي دولت حماس، تحكيم قدرت سياسي حزب الله لبنان ، پيروزي دشمنان آمريكا و غرب در آمريكاي لاتين و اسلامگرايان در اقصي نقاط جهان مانند تركيه و كشورهاي آفريقايي و... اينها همه علائم پيروزي در چالشيست كه مردمسالاري انقلاب با تمدن غرب و دموكراسيش آغاز كرد.

در حقيقت سالهاست كه به صورت نرمي جنگ نرم آغاز شده، هرچه زمان گذشت و فروپاشي اركان قدرت استكبار عيان‌تر شد آنها بيشتر دريافتند كه راه نبرد با اسلام نابي كه كمر همت به فروپاشيشان بسته بود تنها و تنها از پشتيباني سازشكاران مي‌گذرد و نبرد با صراط مستقيم اسلام ناب جز با طرق معوج اسلام آمريكايي و اسلام متحجرين شكستي امتحان شده درپي خواهد داشت. امروز راه سدّ غرب در برابر فرودآمدن حق بر پيكرة تمدنش ترويج سكه‌هاي تقلبي در هركجاييست كه اسلام ناب نفوذ كرده و قلوبي را متشكّل به تسخير خود درآورده است. در فلسطين ابومازن و جنبش فتح علم مي‌شوند تا به عنوان صف مقدم جبهة آمريكا با دولت حماس رويارو شوند. آمريكا نه فقط تمام سلطة رسانه اي خويش را كه در زمان لازم آن اندك قدرت نظامي باقي مانده اش را نيز به ميدان مي‌آورد تا مبارزان اسلام ناب در كشور فلسطين را به زانو درآورد. البته «ومكروا و مكر الله و الله خيرالماكرين»

در لبنان رفيق حريري ناگهان در يك بمب گذاري مشكوك به نام سوريه، ترور مي‌شود و سعد حريري از فرانسه فراخوانده شده و ائتلاف 14مارس براي مبارزه با حزب الله از درون لبنان علم مي‌شود، جنگ 33روزه به راه مي‌افتد و پس از عدم موفقيت تمام توان رسانه اي و مالي غرب براي پيروزي ائتلاف 14مارس در انتخابات مجلس لبنان به ميدان مي‌آيد.

در ايران اما قضيه متفاوت است چون رهبري حكيم يك تنه در برابر نقشه هاي آنان ايستاده است لذا پرو‍‍ژة حاكميت چندگانه، عرفي سازي دين و ... كه در عصر دولت اصلاحات پي‌گرفته شد به بن بست رسيد و كيست نداند كه پشت اين بازيها چه كساني ايستاده بودند؟ بعد از آن هرآنچه از رسانه در عالم وجود داشت بسيج شد تا دولت برآمده از شعارهاي انقلاب را 4سال تمام مورد آماج قرار دهند، به انتخابات 88 رسيدند اينبار هم هجمة تبليغيشان اثري بر مردم نگذاشت و دستي كه با نام خميني و ظاهر اسلام و حقيقت اسلام آمريكايي بيرون آمده بود اين بارهم با راهبري آن ره‌بر حكيم و مردم ايران قطع شد. اما مأيوس نشدند و  فتنه اي عميق را ايجاد كردند و جنبش سبز را علم. جنبشي كه اينگونه تعريف مي‌شود: هرآن كس ظاهراً و باطناً با انقلاب دشمني دارد عضوي از اين جنبش است.

14مارس لبنان، حكومت خودگران فلسطين، كودتاگران عليه چاوز در ونزوئلا ، جنبش سبز و... همه سر در يك آخور دارند. همان آخوري كه بوش پسر در معدود حرفهاي راستي كه در زندگيش زده بود پيش از رفتن از كسوت رياست شيطان بزرگ اينگونه بيانش كرد: « ما از اصلاح طلبان در ايران، لبنان ، فلسطين و كل خاورميانه[ودر واقع كل دنيا] حمايت مي‌كنيم.»

امروز جنگ با استكبار در خط مقدمي پيگيري مي‌شود كه يك سوي آن خط سازش و سوي ديگرش خط مقاومت در برابر استكبار قرار دارد. خط سازشي كه آن را اصلاحات مي خوانند اما در واقع همان    Reformism  است كه با ظاهري اسلامي بذر افسادات آمريكايي را در فرهنگ ملل انقلابي مي‌كارد.

با حوادث پس از انتخابات رياست جمهوري ايران جنگ نرمي كه سالها بود زير پوست جوامع انقلابي در جريان بود آشكار شد و اينگونه شد كه فرمان آخرين مقاتله توسط رهبر انقلابيان جهان اعلان شد. امروز برائت از روسيه و چين را مطرح مي‌كنند اگر اين از روي صداقت و استقلال طلبي حقيقي بود، ما نيز به آنان مي‌پيوستيم اما ترديدي نيست كه پيروان اسلام آمريكايي براي انحراف اذهان از بت بزرگشان آمريكا به سراغ چين و روسيه رفته اند تا شعار مرگ بر آمريكا و مرگ بر اسرائيل را خط بزنند. 13 آبان روز برائت جويي از استكبار است ، استكباري كه هيكل تنومندش روز به روز نحيف‌تر از گذشته مي‌شود و هر روز نظامي از نظاماتش و ركني از اركانش فرو مي‌ريزد. امروز چشم اميد اسكتبار براي بقا به اسلام آمريكايي دوخته شده است. در 13 آبان اولين سالي كه جنگ نرم به صورت رسمي بروز يافته است ضمن آنكه نبايد اجازه داد بت بزرگ فراموش شود، بايد دست امروزين استكبار كه در قالب خط سازش در ميان ملل انقلابي از آستين بيرون آمده را نشان داد. مرگ اسلام منافقانه در آشكار شدن پليديهايي از آن است كه پس ظاهري اسلامي نهان كرده. بايد براي مردم ايران، همچنين در بازتاب اين حركت در سطح جهان نشان داد كه ما هنوز هم از استكبار و شيطان كوچك و بزرگ يعني انگليس و آمريكا منزجريم و اتفاقا دست جديد آنها را نيز خوب شناخته ايم. بايد نشان دهيم مبناي ما در جنگ امروز انتقام جويي ،تصفيه حساب سياسي يا حمايت از يك منتخب مردم نيست بلكه انزجار از خاتمي و موسوي و اصلاحاتشان(جنبش سبز) بر همان مبناي انزجار از ابومازن و دولت سازش كار خودگردان و سعدحريري و ائتلاف 14 مارس لبنان استوار است. ما چون با اسكتبار دشمنيم پس با خط سازش چه در ايران، چه در لبنان، چه در فلسطين و چه هركجاي ديگر دنيا دشمنيم.

13 آبان امسال زمان اعلام آمادگي براي آخرين مقاتله است وشعار "مرگ بر آمريكا" و  "مرگ بر اسلام آمريكايي"

 

 

 

نوشته شده توسط مجتبي عرب مازار يزدي در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 16:37 | لینک ثابت |

این

 

 

 

 

این تحلیل یکی دو ماه پیش برای مصارف شخصی(!) نوشته و پس از ارائه به بعضی از دوستان با اصلاحاتی هم اکنون منتشر میشود. البته یکبار هم در اردوی طرح شهید بهشتی ۸۷ ارائه شد. آنچه در زیر آمده قسمت اول از متن است که بدلیل طولانی بودن در چند پست تقدیم حضور میگردد.در صورتصلاحدید نظرات اصلاحی تان را بفرمائید: 

     كلام نخست

 در اين نوشتار سعي بر اين است كه بتوان تحليلي از فضاي پيش روي جبهه انقلاب اسلامي در حوزه­هاي مختلف سياسي، اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي ارائه كرد تا با شناختي دقيق­تر از سنگرهاي مهم و خالي مانده در اين جبهه براي پر كردن آن­ها كاري انجام شود.

ضرورت این بحث از چند زاویه قابل بحث است :

1)    نگاه کلان و از بالا به جبهه انقلاب باعث می­شود که هرکس در انتخاب فعالیت خویش از فکر و بصیرت بیشتری استفاده کند  و در نتیجه به تعبیر رهبر انقلاب که هر کس در هر جایی کار می­کند آن­جا را نقطه کانونی عالم بداند نزدیک­تر شود.

2)    این نگاه کلان باعث می­شود که در دید هرکس دغدغه کل جبهه انقلاب به وجود آمده و بنابراین در فعالیت­های خود با رویکرد جبهه­ای عمل نموده و ربط کارهای مختلف را به هم درک کند و همچنین ماموریت مرتبط با فعالیت خود را بهتر درک کند .

 Ø     مقدمه

 ·        مقدمه اول: پیش فرض­های مبنایی

 تحليل مذكور بر چند پيش فرض مبتني است:

1)    انقلاب اسلامي رسالت خود را در تعجيل فرج و حركت در مسير مورد خواست امام زمان خويش تعريف كرده است. به عبارت ديگر قرارست مردان انقلاب كاري بكنند كه امام معصومشان مي­خواهد و در مسير حكومت جهاني آن حضرت حركت نمايند. به تعبير رهبر انقلاب اين مسير متشكل از پنج مرحله انقلاب اسلامي، تشكيل نظام اسلامي، تشكيل دولت اسلامي، ايجاد كشور اسلامي( جامعه اسلامي) و رسيدن به تمدن اسلامي( دنيا در عصر ظهور) مي­باشد.

البته نباید امور مختلف را با هم خلط کرده و این امر را درک کنیم که به تعبیر رهبر انقلاب جمهوری اسلامی تلاشی کودکانه برای تحقق حکومت معصوم است. پس نباید فکر کنیم به همین زودی­ها قرارست به انتهای قصه برسیم!  

2)    در تبيين نظام سياسي جامعه اسلامي بناي ما بر نظريه ولايت فقيه مي­باشد. ولي فقيه در اين تبيين سياسي، نائب عام امام معصوم بود. بنابراين ولايت و رهبري جامعه اسلامي بر عهده اوست. همچنين نگاه ما در تبيين نظام اجتماعي  جامعه اسلامي هم متكي بر نظريه « خواص و عوام » و « امام و امت » مي­باشد. در شرح اين نگاه بايد گفت كه  ما به نبرد تاريخي حق و باطل اعتقاد داريم و هرم اجتماعي هر جامعه اسلامی را هم به شكل امام _ امت مي­بينيم. بنابراين هرچند رهبر جامعه اسلامي خود با امت خويش ارتباط مي­گيرد، اما بنا به شهادت تاريخ اگر خواص اهل حق نقش خود را بازي نكرده و در نتيجه نتوانند سازمان رهبري اجتماعي را شكل داده و به تبع آن جامعه اسلامي را در مسير پر پيچ و خم حق به تشخيص رهبر امت جلو ببرند ؛ اين خواص اهل باطل خواهند بود كه ميدان­دار گشته ، حتي امكان دارد عوام را با خود همراه نموده و رابطه رهبر _ امت را به هم بزنند. با كمي جستجو در تاريخ اسلام مي­توان بارها به نظاره اين حادثه دردناك نشست. در خانه­نشيني حضرت امير(ع)، دوران پر چالش حكومت ايشان، صلح امام حسن(ع) و قيام و شهادت سيدا­لشهدا(ع) به خوبي رد پاي اين پديده دردناك اجتماعي قابل مشاهده مي­باشد.

رهبر انقلاب در باب نقش نخبگان بسیار فرمودند ؛ از جمله در دیدار با اغضای سپاه ولی امر پس از حوادث اخیر :

« اگر من بخواهم يك توصيه به شما بكنم، آن توصيه اين خواهد بود كه بصيرت خودتان را زياد كنيد؛ بصيرت. بلاهائى كه بر ملت­ها وارد مي­شود، در بسيارى از موارد بر اثر بى‏بصيرتى است. خطاهائى كه بعضى از افراد مي­كنند - مى‏بينيد در جامعه‏ى خودمان هم گاهى بعضى از عامه‏ى مردم و بيشتر از نخبگان، خطاهائى مي­كنند. نخبگان كه حالا انتظار هست كه كمتر خطا كنند، گاهى خطاهايشان اگر كماً هم بيشتر نباشد، كيفاً بيشتر از خطاهاى عامه‏ى مردم است - بر اثر  بى‏بصيرتى است؛ خيلى‏هايش، نمي­گوئيم همه‏اش . بصيرت خودتان را بالا ببريد، آگاهى خودتان را بالا ببريد. من مكرر اين جمله‏ى اميرالمؤمنين را به نظرم در جنگ صفين در گفتارها بيان كردم كه فرمود: «الا و لايحمل هذا العلم الّا اهل البصر و الصّبر» . مي­دانيد، سختى پرچم اميرالمؤمنين از پرچم پيغمبر، از جهاتى بيشتر بود؛ چون در پرچم پيغمبر دشمن معلوم بود، دوست هم معلوم بود؛ در زير پرچم اميرالمؤمنين دشمن و دوست آنچنان واضح نبودند. دشمن همان حرف­هائى را ميزد كه دوست مي­زند؛ همان نماز جماعت را كه تو اردوگاه اميرالمؤمنين مي­خواندند، تو اردوگاه طرف مقابل هم - در جنگ جمل و صفين و نهروان – مي­خواندند. حالا شما باشيد، چه كار مي­كنيد؟ به شما مي­گويند: آقا! اين طرفِ مقابل، باطل است. شما مي­گوئيد: اِ، با اين نماز، با اين عبادت! بعضى‏شان مثل خوارج كه خيلى هم عبادتشان آب و رنگ داشت؛ خيلى. اميرالمؤمنين از تاريكى شب استفاده كرد و از اردوگاه خوارج عبور كرد، ديد يكى دارد با صداى خوشى مي­خواند: «أمّن هو قانت ءاناء اللّيل» - آيه‏ى قرآن را نصفه شب دارد مي­خواند؛ با صداى خيلى گرم و تكان دهنده‏اى - يك نفر كنار حضرت بود، گفت: يا اميرالمؤمنين! به به! خوش به حال اين كسى كه دارد اين آيه را به اين قشنگى مي­خواند. اى كاش من يك موئى در بدن او بودم؛ چون او به بهشت مي­رود؛ حتماً، يقيناً ؛ من هم با بركت او به بهشت مي­روم. اين گذشت، جنگ نهروان شروع شد. بعد كه دشمنان كشته شدند و مغلوب شدند، اميرالمؤمنين آمد بالاسر كشته‏هاى دشمن، همين طور عبور مي­كرد و مي­گفت بعضى‏ها را كه به رو افتاده بودند، بلندشان كنيد؛ بلند مي­كردند، حضرت با اينها حرف مي­زد. آنها مرده بودند، اما مي­خواست اصحاب بشنوند. يكى را گفت بلند كنيد، بلند كردند. به همان كسى كه آن شب همراهش بود، حضرت فرمود: اين شخص را مي­شناسى؟ گفت: نه . گفت: اين همان كسى است كه تو آرزو كردى يك مو از بدن او باشى ، كه آن شب داشت آن قرآن را با آن لحن سوزناك مي­خواند! اين­جا در مقابل قرآن ناطق، اميرالمؤمنين (عليه افضل صلوات المصلّين) مي­ايستد، شمشير مي­كشد! چون بصيرت نيست؛ بصيرت نيست، نميتواند اوضاع را بفهمد.
بنده بارها اين جبهه‏هاى سياسى و صحنه‏هاى سياسى را مثال مي­زنم به جبهه‏ى جنگ. اگر شما تو جبهه‏ى جنگ نظامى، هندسه‏ى زمين در اختيارتان نباشد، احتمال خطاهاى بزرگ هست. براى همين هم هست كه شناسائى مي­روند. يكى از كارهاى مهم در عمل نظامى، شناسائى است؛ شناسائى از نزديك، كه زمين را بروند ببينند: دشمن كجاست، چه جورى است، مواضعش چگونه است، عوارضش چگونه است، تا بفهمند چه كار بايد بكنند. اگر كسى اين شناسائى را نداشته باشد، ميدان را نشناسد، دشمن را گم بكند، يك وقت مى‏بينيد كه دارد خمپاره‏اش را، توپخانه‏اش را آتش مي­كند به طرفى، كه اتفاقاً اين طرف، طرفِ دوست است، نه طرفِ دشمن. نمي­داند ديگر. عرصه‏ى سياسى عيناً همين جور است. اگر بصيرت نداشته باشيد، دوست را نشناسيد، دشمن را نشناسيد، يك وقت مى‏بينيد آتش توپخانه‏ى تبليغات شما و گفت و شنود شما و عمل شما به طرف قسمتى است كه آنجا دوستان مجتمعند، نه دشمنان. آدم دشمن را بشناسد؛ در شناخت دشمن  خطا نكنيم. لذا بصيرت لازم است، تبيين لازم است.
يكى از كارهاى مهم نخبگان و خواص، تبيين است؛ حقائق را بدون تعصب روشن كنند؛ بدون حاكميت تعلقات جناحى و گروهى و بر دل آن گوينده. اين­ها مضر است. جناح و اين­ها را بايد كنار گذاشت، بايد حقيقت را فهميد. در جنگ صفين يكى از كارهاى مهم جناب عمار ياسر تبيين حقيقت بود. چون آن جناح مقابل كه جناح معاويه بود، تبليغات گوناگونى داشتند. همينى كه حالا امروز به آن جنگ روانى مي­گويند، اين جزو اختراعات جديد نيست، شيوه‏هاش فرق كرده؛ اين از اول بوده. خيلى هم ماهر بودند در اين جنگ روانى؛ خيلى. آدم نگاه مي­كند كارهايشان را، مى‏بيند كه در جنگ روانى ماهر بودند. تخريب ذهن هم آسانتر از تعمير ذهن است. وقتى به شما چيزى بگويند، سوءظنى يك جا پيدا كنيد، وارد شدن سوء ظن به ذهن آسان است، پاك كردنش از ذهن سخت است. لذا آنها شبهه‏افكنى مي­كردند، سوء ظن را وارد مي­كردند؛ كار آسانى بود. اين كسى كه از اين طرف، خودش را موظف دانسته بود كه در مقابل اين جنگ روانى بايستد و مقاومت كند، جناب عمار ياسر بود، كه در قضاياى جنگ صفين دارد كه با اسب از اين طرف جبهه، به آن طرف جبهه و صفوف خودى مي­رفت و همين طور اين گروه‏هائى را كه - به تعبيرِ امروز، گردان­ها يا تيپ­هاى جدا جداى از هم - بودند، به هر كدام مي­رسيد، در مقابل آنها مى‏ايستاد و مبالغى براى آنها صحبت مي­كرد؛ حقائقى را براى آنها روشن ميكرد و تأثير ميگذاشت. يك جا مي­ديد اختلاف پيدا شده، يك عده‏اى دچار ترديد شدند، بگو مگو توى آنها هست، خودش را بسرعت آنجا مي­رساند و برايشان حرف ميزد، صحبت مي­كرد، تبيين مي­كرد؛  اين گره‏ها را باز مي­­كرد. بنابراين، بصيرت مهم است. نقش نخبگان و خواص هم اين است كه اين بصيرت را نه فقط در خودشان، در ديگران به وجود بياورند. آدم گاهى مى‏بيند كه متأسفانه بعضى از نخبگان خودشان هم دچار بى‏بصيرتى‏اند؛ نمي­فهمند؛ اصلاً ملتفت نيستند. يك حرفى يكهو به نفع دشمن مي­پرانند؛ به نفع جبهه‏اى كه همتش نابودى بناى جمهورى اسلامى است به نحوى . نخبه هم هستند، خواص هم هستند، آدم­هاى بدى هم نيستند، نيت بدى هم ندارند؛ اما اين است ديگر. بى‏بصيرتى است ديگر. اين بى‏بصيرتى را بخصوص شما جوان­ها با خواندن آثار خوب، با تأمل، با گفتگو با انسانهاى مورد اعتماد و پخته، نه گفتگوى تقليدى - كه هر چه گفت، شما قبول كنيد. نه، اين را من نمي­خواهم - از بين ببريد. كسانى هستند كه مي­توانند با استدلال، آدم را قانع كنند؛ ذهن انسان را قانع كنند. و حتّى حضرت ابى‏عبداللَّه‏الحسين (عليه‏السّلام) هم از اين ابزار در شروع نهضت و در ادامه‏ى نهضت استفاده كرد. حالا چون ايام مربوط به امام حسين (عليه‏السّلام) است، اين جمله را عرض كرده باشيم: امام حسين را فقط به جنگِ روز عاشورا نبايد شناخت؛ آن يك بخش از جهاد امام حسين است. به تبيين او، امر به معروف او، نهى از منكر او، توضيح مسائل گوناگون در همان منى‏ و عرفات، خطاب به علما، خطاب به نخبگان - حضرت بيانات عجيبى دارد كه تو كتاب­ها ثبت و ضبط است - بعد هم در راه به سمت كربلا، هم در خود عرصه‏ى كربلا و ميدان كربلا، بايد شناخت. در خود عرصه‏ى كربلا حضرت اهل تبيين بودند، مي­رفتند، صحبت مي­كردند. حالا ميدان جنگ است، منتظرند خون هم را بريزند، اما از هر فرصتى اين بزرگوار استفاده مي­كردند كه بروند با آنها صحبت بكنند، بلكه بتوانند آن­ها را بيدار كنند. البته بعضى خواب بودند، بيدار شدند؛ بعضى خودشان را به خواب زده بودند و آخر هم بيدار نشدند. آن­هائى كه خودشان را به خواب مي­زنند، بيدار كردن آنها مشكل است، گاهى اوقات غير ممكن است. »

  ·        مقدمه دوم: تحلیلی کوتاه  از وقایع اخیر

 پيش از ورود به بحث تبيين جبهه انقلاب اسلامي و شرايط پيش روي آن لازم است كه مروري كوتاه ولي تحليلي بر آن­چه در اين چند ماهه _ از  قبل انتخابات تا نتيجه انتخابات و حوادث پس از آن _  داشته تا فرصت­ها و تهديدهاي جديد به وجود آمده را هم در نگاهمان دخالت داده باشيم.

آن­چه در صحنه آرايي قبل انتخابات می­ديديم اين بود كه دو جريان روبروي هم صف آرايي كرده بودند. در يك طرف آقاي احمدي­نژاد بود كه خواسته یا ناخواسته پرچم­دار شعارهاي اصيل انقلاب اسلامي گشته و مهم­تر از همه در جريان معتقدان به نظام ولايي جمهوري اسلامي و مصداق امروزش قرار گرفته بود.

در جبهه ديگر هم مستقل از مصاديقش به عنوان نامزد انتخابات تقريبا تمام كساني كه يا اين نظام ولايي را برنتافته و يا حداقل قلبا پايبند به آن نبوده و در حصار قانون محدودش مي­كرده در اين جريان بودند. هرچند به دليل عملكردهاي بعضا اشتباه احمدي ن‍ژاد، افرادي از جريان ولايت محور هم در جريان مقابل قرار گرفته بودند، اما اكثريت اين جريان متعلق به افرادي با مختصات ذكرشده بود. باید تاکید کرد که منظور از جريان ولايت محور، جرياني است كه به ولايت فقيه با همان مختصات بالا معتقد بوده. طبيعتا منظور ما اين نيست كه تنها افراد حاضر در اين جبهه خانواده نظام محسوب مي­شوند. بلكه در کلام رهبر انقلاب حتی هنوز هم می­توان دید که سعه صدر نظام اسلامي بيش از اين بوده و اين تنها يك صف بندي در داخل خود نظام مي­باشد.

در حقیقت می­توان گفت هر کس که از یک جهت با یک گوشه از گفتمان انقلاب مشکل داشته در این جبهه جایی برای خود پیدا کرده بود . از آ­ن­ها که ولایت فقیه را محور نمی­دانستند تا آنهایی که دشمنی به نام آمریکا را به رسمیت نمی­شناختند. از طرفداران اسلام آمریکایی تا طرفداران اسلام متحجرین . از نهضت آزادی لیبرال مسلک تا سازمان مجاهدین با آن صبغه چپ . از تکنوکرات­های راست تا تکنوکرات­های چپ . *

 تحلیل بدنه اجتماعی دو جریان

 جريان ولايت محور در اين انتخابات ، تشكيل شده از يك بدنه ضعيف نخبگاني و يك بدنه نسبتا قوي مردمي بود. البته پاسخ به چرايي اين امر كار خيلي سختي نيست. به خاطر رفتارهاي ضد نخبگاني احمدي­نژاد، مي­توان گفت كه اكثريت همين بدنه جمع و جور نخبگاني هم در عين انتقادهاي بسيار زيادشان از او حمايت می­کرد و می­کند. دليل اصلي آن­ها براي اين­كار هم همان نگاه جرياني است که توضیح داده بودیم. آن طرف قضیه هم بدیهی است كه به دلیل عملكرد دولت و  به خصوص مدل رفتاري رئيس جمهور ، بسياري از مردم به او رای دادند.  در حقیقت به خاطر ساده­زیستی ، روحیه استکبارستیزی ، مشی عدالت محور و نگاه مردمی شخص احمدی­نژاد  جنوب شهري­ها و حاشيه نشين­ها در شهرهاي بزرگ‌، ساكنان شهرهاي كوچك و روستايي و در يك كلام اكثريت مسضعفين نه تنها به او راي داده كه در حمايت از او به صحنه هم می­آمدند.

اما این قصه طرف دیگری هم داشت.  بسياري از نخبگان جامعه در بدنه اجتماعي جريان مقابل قرار گرفته بودند. به اين بدنه نخبگاني نسبتا قوي که شامل دانشجو، استاد، هنرمند و صنعتگر می­شد بايد يك بدنه مردمي را هم اضافه كرد. اين بدنه مردمي بيشتر متشكل از قشر متوسط به بالاي شهرنشين بود . شاید به دليل همين شهرنشيني متصل به آن بدنه نخبگاني گشت و بنابراین به همراه آن­ها در صحنه رسانه­اي و اجتماعي حاضر بودند.

نکته­ای که باید به آن اشاره­ای ویژه بشود اینست که هرچند بعضا در سفرهاي استاني احمدي­نژاد يا در ميتينگ­هاي انتخاباتي او در تهران ، بدنه مردمي او هم ديده مي­شد، اما جريان مقابل متکی به غلبه خویش در فضاي رسانه­اي و همينطور حضور مستمرش در فضاي شهري سعي داشت به القاي اكثريت مطلق بودن خود بپردازد. **

نتيجه انتخابات نشان داد كه احمدي­نژاد طيف گسترده­اي_24.5ميليون_ از عام مردم را با خود همراه كرده است. همچنين اتفاقات بعد از انتخابات موجب گشت  تا اين بدنه مردمي به سرعت به يك پشتوانه عظيم براي انقلاب و شخص رهبر انقلاب تبديل شود. بنابراين بايد بگوييم كه الحمدلله در حال حاضر رابطه قوي­تر و عميق­تري نسبت به هميشه ميان امت و رهبر شكل گرفته و ظرفيتي عظيم به وجود آمده است. هرچند عام جامعه اكنون در پشت رهبر انقلاب و بنابراین در راه انقلاب اسلامي هستند ؛ اما بايد به تبعات نگران كننده­اي كه نتيجه اين انتخابات و حوادث پس از آن داشت هم اشاره كرد.

اكنون در فضاي نخبگاني شاهد وضع خطرناكي هستيم. حوادث فتنه گونه پس از انتخابات نه تنها جمع كثيري از نخبگان حاضر در جبهه مقابل را روبروي نظام قرار داده است؛‌ بلكه حتي ما شاهد يك ريزش _هر چند جزئي_ از همان بدنه ضعيف نخبگاني در جريان ولايت محور هم بوديم.

 به اين ريزش اندك بايد دو نكته ديگر را هم اضافه كرد. اولا اين كه به دليل تداوم اشتباهات احمدي­نژاد مثل انتصاب مشائی و رحیمی بسياري از اين جريان ديگر حاضر نيست به عنوان حامي_ حداقل همچون روزهاي انتخابات_ پشت او بايستد و دوما هم­اكنون در بين اكثر اين بدنه نخبگاني يك سرگرداني، بهت، حيراني و حتي بعضا نااميدي ديده مي­شود كه بسيار نگران كننده است.

همانطور كه عرض كردم بسياري از بدنه نخبگاني جريان مقابل اكنون به عناصري مخالف با اصل نظام و ولايت گشته­اند. اين فضا مي­تواند بسيار خطرناك باشد. چرا كه هرچند آن­ها اين­بار نتوانستند نقش خود را به عنوان خواص بازي كرده، اما به هر حال اين افراد گروه­هاي مرجع بوده و در دانشگاه­ها، فضاي فرهنگي، فضاي اقتصادي ، فضاي سياسي و فضای رسانه­اي مي­توانند ميدان­داري كنند. اين ميدان داري در صورت تحقق از سه جهت خطرناك مي­باشد. اولا  فعاليت آن­ها مي­تواند باز هم موجب ريزش در بدنه خواص حزب­اللهي شده، دوما مي­توانند آن بدنه متوسط و مرفه شهرنشين را باز هم به صحنه بياورند. كما اين­كه در اتفاقات اخير یا حتی در روز قدس هم آوردند. به صحنه آمدن اين بخش از مردم هم به دليل آن­كه در شهرهاي بزرگ هستند و قابليت شورش دارند و هم به دليل تشديد فضاي دوقطبي اجتماعي و تهديد وحدت امت بسيار خطرناك مي­باشد. سوما هم اين­كه با ابزار رسانه و ... مي­توانند بدنه مردمي خود را وسيع­تر كرده و در نتيجه بدنه مردمي جريان انقلابي و ولايت محور را ضعيف نمايند. به خصوص که ما هر روز شاهد توسعه کمی وکیفی رسانه­های ناتوی فرهنگی هستیم.***

این مطلب ادامه دارد...

.....................................................

*برای درک بهتر تقابل این دو جریان به تقابل سه گونه اسلام نوشته­ای از مجتبی عرب­مازار در وبلاگ نظر 3 مراجعه کنید.

 **شرح بیشتری پیرامون علل باور کردن افسانه تقلب توسط این طبقه متوسط شهری را در وبلاگ سجاد صفارهرندی بخوانید.

*** برای مطالعات بیشتر پیرامون بدنه اجتماعی دو طرف و علل آن به مقاله وقتی نخبگان به تحلیل رسیدند مجتبی عرب دروبلاگ نظر3 مراجعه کنید.

نوشته شده توسط محمدمهدی دادمان در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 7:34 | لینک ثابت |
                                     

«وقتی نخبگان به تحلیل می‌رسند»

تأملی بر شيوه  نقش‌آفرینی دانشگاهیان و نخبگان در جريان هاي اجتماعي با نگاهي به انتخابات ریاست‌جمهوری دهم 

 

اشاره: اين مطلب چند هفته پيش براي هفته نامه پنجره نوشته شد كه در شماره اين هفته آن در قالب دو مطلب مجزا و با تغييراتي به چاپ رسيد. از آنجاكه با سخنان مهم ره بر عزيز انقلاب در چالوس بي مناسبت نبود در اولين فرصت ممكن يعني پس از انتشار آن را براي نقد دوستان در اينجا گذاشتم. در این نوشتار با بررسی تحلیلی حوادث ریاست جمهوری دهم به عنوان یک نمونۀ قابل عبرت‌گیری، به چگونگی و چرایی نقش نخبگان - خصوصاً دانشگاهیان - در کنار تودۀ مردم می‌‌پردازیم و تلاش می‌‌کنیم به مبنایی برای تحلیل نقش‌آفرینی سیاسی - اجتماعی نخبگان در جریان‌های مختلف برسیم.

برای بررسی نقش دانشگاهیان در انتخابات اخیر ریاست جمهوری و تحولات پس از آن باید 4سال به عقب بازگردیم. هفته ای که از شنبه 28خرداد شروع شد و به جمعه 3تیر ختم شد. طی این هفته یک صف آرایی تمام عیار شکل گرفت. یک طرف این مصاف اکثریت رسانه‌ها، اهالی هنر، نخبگان و رجال سیاسی، بسیاری از علمای مشهور، دانشگاهیان و ... همه حول نفی طرف دیگر جمع شده بودند. از طرف دیگر گروهی کم سروصدا با عقیدۀ جنگ فقر و غنا جمع شده بودند و تنها صداي بلندي كه از اين طرف در جامعه قابل استماع بود صداي كانديداي آنها بود. آن همه حول  نگرانی از آینده ای تاریک جمع شده بودند، نگرانی ای که بیش از آنکه به طور منطقی و عقلانی یافت شده باشد حاصل تبلیغات پرحجم و فشردۀ اصحاب رسانه و متنفذین سیاسی وقت بود. هفتۀ پرتلاطم گذشت و در 3تیر آن کسی حائز آرای اکثریت مردم شد که از منظر اهالی دانشگاه نمایندۀ طالبان ، حجتیه ، تحجر ، عقب گرد ، مخالفت با علم و تمامی‌ صفتهای مذموم ضد روشنفکری بود. مردم رأی داده بودند اما این مسئله نمی‌ توانست تصویری متفاوت از رئیس جمهور جدید در نگاه دانشگاهیان ایجاد کند. براي رسيدن به تحليلي دقيق تر بر چرايي اين فرآيند و آينده آن بايد سراغ چند نكته مبنايي در چرایی و چگونگی نگرش‌های سیاسی - اجتماعی نخبگان و تودۀ مردم رفت:

1) اینکه دانشجو جماعت و اصولاً اهالی دانشگاه اهل علم اند و اهل علم خود را صاحب تحلیل می‌‌دانند. درست یا غلطش مهم نیست اما نسبت به شرایط و نیازهای جامعه، خود را از تودۀ مردم آگاه‌تر می‌‌بینند. برای تحلیل‌های خود وزن نخبگی قائل‌اند و تودۀ مردم را عوامِ راحتُ الفریب می‌پندارند.

2) تحلیل نیاز به دو نوع داده دارد؛ یکی اطلاعات روز و دیگری اطلاعات تاریخی. آنچه که اطلاعات روز و حتی در اکثر موارد اطلاعات تاریخی اهالی دانشگاه (و در نگاهی کلی‌تر اهالی علم) را شکل می‌دهد عنصریست که در دنیای امروز آن را رسانه می‌نامند. در واقع تمامی‌ داده‌هایی که به نخبگان جامعه می‌رسد توسط رسانه کانالیزه می‌ شود. این رسانه‌ها هرچند در ظاهر دارای تنوع و تکثر باشند اما جملۀ صاحب نظرانِ مستقل دنیای امروز معترفند که پشت این کثرت ظاهری، وحدتی محتوایی نهفته است. در واقع تمام آنان که تشنۀ تحلیل و در نتیجه اطلاعات اند دنیا و ماوقع آن را از یک دریچه می‌نگرند. دریچه‌ای که شاید در هزار پنجرۀ رنگارنگ و با رنگهای گوناگون ظاهر شود اما چون همه یک دریچه است، لزوما همۀ حقیقت را به عنوان واقعیت نشان نمی‌ دهد هرچند تصویر انعکاسی آن بویی از حقیقت هم برده باشد. واقعیت این است که "عنصر رسانه" برای کشورهایی با فرهنگ و آرمانی متفاوت از تمدن غرب - مثل کشورمان - یک عنصر وارداتیست و عجیب نخواهد بود که همۀ رسانه‌های حرفه‌ای و پرمخاطب کشور ما جز قلیلی، ماوقع دنیای روز وکشورمان را از زاویه ای خاص و باگزینشی ویژه ولو از کانال‌های به ظاهر متکثر و مستقل برای مخاطبان ارائه دهند. خصوصاً که همراه رسانه، فرهنگ آن نیز وارد می‌شود و اکثر رسانه‌های حرفه ای، تحت مدیریت صاحبان قدرت و ثروت و منافع ویژه هستند. رسانه‌هایی که به همین سبب اکثراً پس از مدتی با برخورد حذفی حاکمیت اسلامی مواجه شده و پس از مدتی با نامی جدید دوباره ظاهر می‌شوند. واقعیت آن است که قلیل رسانه‌های مستقل درمیان قشر نخبه، مخاطب خاص دارند و صدایشان به گوش همه نمی‌رسد. پرقدرت‌ترین رسانۀ کشور یعنی رسانۀ ملی هم، بیش از آنکه بتواند از استعداد ذاتی خویش برای انتقال پیام بهره ببرد، دراین دنیای رقابت نفس‌گیر رسانه‌ها درگیر بروکراسی و قالب‌های کلیشه ای و اداری شده است و لااقل جذابیت نخبه پسند برای انتقال پیام ندارد. بگذریم که محافظه کاری‌های کوته نگرانۀ صداوسیما در عرصۀ بیان حقایق اجتماعی- فرهنگی- سیاسی موجب تاثیر معکوس در رسیدن پیام مد نظر رسانۀ ملی به مخاطبان عام و خاص شده است. قشر دانشگاهی، تشنۀ تحلیل کردن است بنابراین به اطلاعات روز و تاریخی نیاز مبرم دارد و هنگامیکه وصف رسانه‌های کشور چنین است که شرح آن رفت به سادگی می‌توان پیش‌بینی کرد چه تحلیل‌ها و تصوراتی در قشر دانشجو ودانشگاهی غلبه خواهد یافت. اما آن طرف تودۀ مردم، حریصانه در جست وجوی اطلاعات نیستند که همه چیز را از عینک "شبکۀ رسانه‌ها" ببینند. برای تحلیل‌هایشان همان اندک داده‌ها را، آن هم از مجاری اخبار عادی رسانۀ ملی پی می‌گیرند. جهت تحلیل و رسیدن به واقعیت بر حجم اطلاعات - آن هم اطلاعات شبکۀ حرفه ای رسانه‌ها - تکیه نمی‌ کنند بلکه تکیه شان بر تجربه‌های تاریخی است که مستقیم یا با انتقال سینه به سینه درک کرده اند و البته عنصر دیگری که در عامل بعدی به آن خواهیم پرداخت.

3) در نگاه صحیح شاید مهمترین معیار توانایی تحلیل، نه دامنۀ اطلاعات که قدرت تفکر باشد. در توان تحلیل و استنباط مسائلِ اجتماعی- سیاسی، تفکر، بسیار عمیق‌تر از اطلاع جزئی از مسائل روز نقش ایفا می‌کند. در متون دینی و به تبع آن در نظم و نثر تاریخی ما آمده است که علم می‌ تواند خود حجاب باشد، حجابی برای یافتن حقیقت. اهالی علم در معرض غرور ، خودشیفتگی و تکبر علم هستند؛ تکبری که به نام سواد، انسان عالم را از تکاپوی یافتن حقیقت باز می‌ دارد و سبب می‌ شود که با نگاهی حقیرانه به یافته‌های دیگران خصوصاً قشر عوام و بی سواد بنگرد. درحالیکه یک تحلیل درست از رهگذر یک تفکر صحیح حاصل می‌ شود و یکی از کلیدی‌ترین نیازهای تفکر صحیح هم نبودن حجب و آزادی تفکر است. البته مشغولیت‌های علمی‌، در معرض هجمۀ شدید اطلاعات و رسانه‌ها قرار داشتن ، بندهایی از جنس همین غرور علم و احساس استغنا همه عواملی هستند که می‌ توانند قدرت آزاد اندیشی را از انسان در معرض  بگیرند. شیوۀ امروزی ارتباطات به عنوان محصول تمدن مادی‌گرای غرب بر همان مبنای تبلیغات مدرن شکل گرفته است و تبلیغات، به جز فریفتن مخاطبان به وسیلۀ جلوه دادن و ایجاد یک تصویر پر اغراق و غیر واقعی در یک هجمۀ همه جانبۀ اطلاعاتی،  هدفی ندارد. اطلاعات هم به شکل "FastFood" حاضر و آماده در اختیار قشر مخاطبِ رسانه که اکثراً نخبگان هستند قرار می‌گیرد و درست به همان سبک "FastFood" کم‌کم ذائقۀ افراد را عوض می‌کند. بیهوده نیست اگر "عصر ارتباطات" را "عصر به بندکشیدن تفکر" و گرفته شدن فرصت آزاد و با فراغ بال اندیشیدن انسانها بنامیم. مسئله ای که در دنیای حاضر با یک جهل مرکب و توهّم تکامل مراتب فکری بشریّت هم گره خورده است.

4) نخبگان اهل مقایسه و تحلیل اند و درنتیجه برای "اقناع" تلاش می‌ کنند. در برابر آنان اما تودۀ مردم آنچنان اهل استدلال و بررسی دیدگاه‌ها نیستند. به آنچه که از منبعی مطمئن مانند رسانۀ ملی یا صاحب تحلیلی مورد وثوقشان شنیده اند و به مشاهدات شخصیِ محدود خود، قناعت می‌کنند و برای قضاوت بیش از آنکه به دنبال مقایسه و استدلال بروند به احساس درونی و جمع بندی کلی خود اتکا می‌کنند. در یک محیط آزاد و علمی‌ روش نخبگان به مراتب پسندیده تر است اما مشکل از آنجایی شروع می‌ شود که افکارِ نخبگان در معرض هجمۀ شدید رسانه‌هاست، رسانه‌هایی که اگر واقعا مستقل و به دنبال حقیقت و منافع مردم باشند قابل اعتماد خواهند بود و کمک می‌کنند تا محیطی واقعاً آزاد به وجود بیاید و آزاداندیشی و تحلیلهای عمیق و جان داری شکل بگیرد اما شرح آن رفت که اوضاع رسانه و اطلاع‌رسانی در جامعۀ ما چگونه است. از طرف دیگر هم روش اکثریت نخبگان در تحلیل، علمی‌ و متکی بر استدلال نیست بلکه آنها نیز همانند تودۀ مردم در تحلیل به استماع و تکرار "جمع بندی عقلای قوم" اکتفا می‌کنند و ازقضا عقلای قومی‌ هم که آنها می‌شناسند بیش از آنکه واقعاً عقلای قوم باشند، اکثراً افرادی با نظرگاه نزدیک به هم هستند که "شبکۀ رسانه‌ها" آنان را به عنوان عقلای قوم شناسانده اند و چه بسیار عقلایی که با منافع و دیدگاه‌های شبکۀ رسانه‌ها در تعارض اند.

5) تاریخ 30سالۀ انقلاب نشان داده است که پس از انقلاب اسلامی‌ رابطۀ امام - امت حاکم شده در جامعۀ ما، تعیین‌کننده‌ترین عامل در رقم‌زدن سرنوشت سیاسی - اجتماعی کشور است. بسیار شده که تودۀ مردم تصمیمی‌ خلاف اجماع نخبگان را اتخاذ کرده اند، این امر در دنیای تحت مدیریت دموکراسی امری غیرقابل تصور است که باید آن را حاصل ساختار هوشمندانۀ "جمهوری اسلامی‌" دانست که مبنای مردم سالاری دینی  را به زیبایی عینیت بخشیده است. اما در همین تاریخ مواردی چند نیز سراغ داریم که تودۀ مردم تصمیم غلطی را اتخاذ کرده اند و پس از روشنگری‌های ره‌بران انقلاب در بستری از برخودهای تربیتی، خود پس از چندسال به اصلاح  آن تصیم دست زدند اما از این نکته نباید غفلت کرد که شکاف تحلیلی بین نخبگان و توده اگر مدتی طولانی امتداد یابد و چاره نشود مسلماً بر جهت گیری و تصمیم‌‌های توده نیز اثر خواهد گذاشت.

تمام اتفاقاتی که 4سال قبل طی دوران انتخابات ریاست جمهوری رخ داد و به تبع آن تحلیل‌هایی که با اصرار متنفّذین سیاسی و اصحاب رسانه، پیش‌فرض ذهنی اکثریت قشر نخبۀ کشور شد ممکن نبود که با انتخاب متفاوت تودۀ مردم خط بخورد بلکه به عکس تودۀ مردم در نظر نخبگان همان عوام بی سواد و راحت الفریب اند که باید با تعظیم در برابر افکار وتحلیل‌های نخبگان به سمت صلاح خویش حرکت کنند. گرچه دنیای دموکراسی درظاهر برای هر یک شماره از آرای آنان ارزش قائل است اما در باطنِ دموکراسی غربی، رأی آنان زمانی ارزش دارد که با صلاحدید نخبگان هم جهت باشد. نخبگانی که ازقضا آنان هم زمانی نخبه اند که تحلیلشان با تحلیل شبکۀ رسانه‌ها یکی باشد. رأی این عوام در ذهن نخبگان تنها صفت "مردم فریب" را به صفات رئیس جمهور جدید اضافه می‌کرد و کمکی به اصلاح پیش‌فرض‌ها نمی‌کرد. حال درنظر بگیرید رئیس جمهوری که دیکته ننوشته از منظر دانشگاهیان و نخبگان مردود است، قرار باشد 4سال دیکته هم بنویسد و در آن دیکته‌ها کمی‌ تا قسمت قابل توجهی به سراغ سرشاخه‌های رسانه‌ها یعنی صاحبان قدرت و ثروت هم برود. تصویرکنید در انتهای این 4سال نگاه نخبگان به او و دولتش چگونه خواهد بود؟ در شکل‌گیری این نگاه مجموعه ای از عوامل اجتماعی درطول آن نکات مبنایی نقش ایفا می‌کنند. وقتی اکثریت مطلق رسانه‌های مؤثر یعنی کانال تحلیل نخبگان دشمن دولت باشند، وقتی دولت وی از ضعیفترین دولتها در عرصۀ اطلاع‌رسانی باشد، زمانیکه دولت جدید دلخوش از حمایت قاطع تودۀ مردم به جهت خدمت رسانی گسترده است و برای دیدگاه نخبگان نسبت به کارهایش مگر به صورت فرمایشی، تره هم خورد نمی‌کند، وقتی آن طیف اقلیت نخبگان - نسبی ونه اقلیت مطلق - هم به داد مردم و دولت منتخبشان نمی‌ رسند و واقعیات را برای جامعۀ نخبگان و مردم تبیین نمی‌کنند و اگر لطف کنند و خود نیز مشغول غرولند نشوند اکثراً سکوت پیشه می‌کنند و هنگامی‌که دیکتۀ نوشته شدۀ دولت و رئیس جمهور غلطهای غیرقابل اغماضی داشته باشد؛ جای تعجب نیست که اگر هزارهم تودۀ مردم به جهت خدمات و مسیر صحیح دولت از او راضی باشند، اکثریت نخبگان این بار نه مخالف جدی که مدعی کینه و دشمنی با دولت و همفکرانش باشند. پیش از انتخابات ریاست جمهوری دهم همین احساس عداوت و کینه یکی از واضح‌ترین مسائل قابل مشاهده در تعداد قابل توجهی از عناصر نخبه و دانشگاهی بود. این احساس و جمع‌بندی که طی یک فرآیند 4ساله شکل گرفته بود با هزار بحث علمی‌ و کارشناسی هم برایشان قابل حل نبود. هرچند این کینۀ ریشه‌دار درد همه نبود و در برابر این عده گروهی قابل مشاهده بودند که عکس نگاه آنان را داشتند و اتفاقاً دولت جدید با همۀ کم و کاستیهایش، امیدهای زیادی را در دل آنان زنده کرده بود اما واقعیت این بود که با گذشت این 4سال، پیش فرض ذهنی اولیۀ اکثریت دانشگاهیان که نه متعلَّق گروه اول بودند و نه متعلَّق گروه دوم به آن دستۀ کینه‌دار بسیار نزدیک‌تر شده بود. به همۀ اینها و دلایل گذشته این نکته را هم باید اضافه کرد که اکثریت نخبگان کشور، دانشگاهیانند و اکثریت دانشگاهیان، دانشجویان و این بزرگترین لشگر نخبگان جمله در یک امر دیگر نیز اشتراک دارند و آن هم زندگی در دورۀ جوانیست. از خصوصیات جوانی احساساتی بودن  و به دنبال مد و ژستهای روشنفکرانه حرکت‌کردن است. وقتی پای کینه و دشمنی و احساس عمیق بدبختی به خاطر رئیس‌جمهور بودن یک فرد در میان باشد و از طرف دیگر به کمک شبکۀ رسانه‌ها هم این تبدیل به مد و هنجار مقبول اکثریت دانشگاهیان شده باشد جای تعجب نیست که چندماه پیش از انتخابات عدۀ زیادی دانشجو را ببینی که از جان و دل نه برای رأی آوردن یک شخص که برای رأی نیاوردن دیگری نماد سبز بر دست وپا، از جان و دل کارکنند. حتی اساتید دانشگاه‌ها هم برای اولین بار در 10-20سال اخیر وسط میدان بیایند و تبلیغات میدانی یک کاندیدا را سامان دهند یا درست مثل گروه‌های دانشجویی پی‌گیر دعوت از او برای سخنرانی در دانشگاه‌ها شوند. سر بحث با هر کدام را هم که بازکنید و بپرسید این همه مخالفت چرا و به کدام دلیل؟ جوابی بیشتر از اینکه « خب معلوم است همه می‌گویند که فلانی اوضاع کشور و آینده را تاریک کرده است.» نمی شنوید. چند آمار از تورم و قیمت مسکن و وزارت کشور و ... هم تحویلت می‌ دهند و صفاتی را نسبت به رئیس جمهور بیان می‌ کنندکه از قضا همۀ آنها را پیش از این" بر چارده روایت" در رسانه‌های مکتوب و اینترنتی مشاهده کرده اید، به این هم اکتفا نکرده و عاجزانه از شما تقاضا کنند که با رأی‌دادن و تبلیغ برای او، آیندۀ وطن را خراب‌تر نکنید. در واقع گزارۀ نفرت از انتخاب مردم به یک پیش فرض و گزارۀ مقدس اکثریت دانشگاهیان و نخبگان کشور تبدیل شده بود. طی دوران پیش از انتخابات با صحنه‌گردانی احزاب و رسانه‌ها این نفرت مضاعف شد و دولت منتخب مردم به صفتهایی جدید مانند رمال ،دروغگو، بی‌اخلاق، بی‌عقل و ... هم مزین شد. درکنار آن چهره ای موجه، صادق و منجی گونه از کاندیدای رقیب دولت نیز در ذهن نخبگان و خصوصاً جوانان ساخته شد. انتخابات دهم نیز گذشت و مردم آنچنان غیرقابل انتظار رأی ندادند یعنی بر طریقی غیر از آنچه در این نزدیک به چهل وشش هفت سالی که از آغاز نهضت انقلاب و حکومت جمهوری اسلامی‌ می‌گذشت عمل نکردند. اما آن نفرت و امید به منجی صادق شکل‌گرفته در دورۀ پیش از انتخابات عاملی بنیادین شد که پس از انتخابات این بار نخبگان - خصوصاً قشر جوان و احساسی- دل به ادعای بدون مدرک و استدلال منجی صادق بدهند و در بادی امر دولت منتخب مردم را به دست بردن در آرایشان متهم کنند و پس از آن نیز به همراه منجی به ظاهر صادق تا زیر سؤال بردن تمام ارکان و پیشینه و حتی قوانین نظام جمهوری اسلامی‌ نیز پیش بروند و بشود آنچه نباید می‌شد. این سیر قهقرایی نه حاصل یک تعقل مورد انتظار از نخبگان که ماحصل مجموعه عوامل پیچیده ای بود که به پشتیبانی آتش رسانه‌ها و رجال سیاسی طی 4سال به صورت یک نفرت عمیق و تصویری اشتباه و اسطوره ای از فرد جایگزین ظاهر شد. اسطوره‌ای که زیرسؤال بردن تدبیر، عقلانیت و صداقت او این بار برای خود آن رجال سیاسی طرفدار اما نگران از تندروی‌های اسطوره نیز سخت می‌نمود. این همه در کنار سوء تدبیرها در مدیریت قضایای پس از انتخابات سبب شد به مراتب بیش از گذشته برای قشر عظیمی‌ از دانشگاهیان و حتی اقشار رفاه دوست‌تر مردم - مانند بخشی از مردم شمال شهر تهران - فضا غبارآلوده گردد و رؤیت حقایق و تشخیص اصل‌ها از فرع‌ها کاری دشوارتر بشود. نظام اسلامی‌ به خواست الهی از این چالش نیز عبور خواهد کرد چراکه سنت الهی در نبرد "حق" و "باطلی که پرده ای از حق روی آن را پوشانده است" چنین اقتضا می‌کند؛ اما خسارتهایی که به همراهی نخبگان با حرکت مردمی‌ نهضت اسلامی‌ وارد آمده و روز به روز هم با حرکت قطار بی‌ترمز و دندۀ کاندیدای شکست خوردۀ انتخابات ابعاد تازه ای می‌یابد به این سادگی‌ها قابل جبران نیست. با پیچیده‌تر شدن لحظه به لحظۀ ابزارهای اطلاع‌رسانی - مثلا به میدان آمدن Facebook و تلویزیون فارسی زبانBBC - و عزم شبکۀ رسانه ای جهانی برای رویارویی با انقلاب اسلامی‌ از یک طرف و ناکارآمدی رسانه‌های جبهۀ انقلاب اسلامی‌ - خصوصاً صداوسیما - برای اثرگذاری و جهت دهی به عموم نخبگان از سوی دیگر، در کنار افزایش کمی‌ دانشگاه‌ها و نپرداختن به امور کیفی از قیبل تربیت اسلامی‌ دانشجویان ، حرکت به سمت علوم مفید برای کشور و ... که بررسی هرکدام نیاز به مقاله ای جدا دارد، اگر این معضلات چاره نشود در آینده ای نه چندان دور بحران تحلیل در نخبگان و در نتیجه بد‌عمل‌کردن آنها با ابعادی تازه و بسیار پیچیده‌تر سرباز خواهد‌کرد. بحرانی که اگر پر‌دامنه و مکرر بشود منجر به فتنه‌هایی خواهد شد که بر تودۀ مردم نیز اثرخواهد گذاشت. باري، این مهم در وهلۀ اول همت نخبگان حامی‌ انقلاب را می‌طلبد که در پاسخ به ندای ره‌بری انقلاب در این جنگ نرم به یاری تودۀ مردم مستضعف و حامی‌ انقلاب بشتابند و با روشنگری مانع سقوط عدۀ زیادی از نخبگان بشوند.

...أ لَیسَ الصُّبحُ بِقَریبٍ

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: پنجره                                                    

 

نوشته شده توسط مجتبي عرب مازار يزدي در شنبه هجدهم مهر 1388 ساعت 16:43 | لینک ثابت |
 
business articles
Powered By Nazare3 Group