تبليغاتX
نظر سوم
 
پايگاه فكري تحليلي چند دانشجو كه بسیجی نیستند اما دوست دارند "بسيجي" باشند
 

باسم حق

در روزهای پس از انتخابات احساس میکردم که باید از نو به تحلیل شرایط انقلاب اسلامی پرداخت تا بتوان درک درستی از جبهه انقلاب و نیازهای آن داشت. این تحلیل هرچند با پیش فرضهایی مبتنی بر تجربیات حوادث پس از انتخابات نوشته شد، اما برای خود من پایه و مبنایی شد به قصد تفکر در موضوع جهت گیری تخصصی و جست و جو برای پاسخ این سوال که در کدامین سنگر از جبهه انقلاب باید به جهاد پرداخت؟

مطلب مذکور در بهاران 3 و4 منتشر شد. به همین دلیل هم از انتشار عمومی آن در نظر3 پرهیز میکردم تا پس از توزیع بهاران آن را در معرض دید عموم بگذارم.

با توجه به مقدمه ­های ذكر شده در قسمت اول این متن به نظر مي­رسد كه ما در سه محور بايد جبهه انقلاب و جهاد پيش رو را تبيين كنيم :

 

·        اول : اثرگذاری روی‌ عام جامعه

  آن­چه براي تحقق آرمان­هاي متعالي انقلاب اسلامي و اصولا هر حركت اجتماعي نياز است حفظ امت به عنوان پشتيبان اصلي رهبري جامعه مي­باشد. در حقيقت اصلي­ ترين رسالت خواص انقلاب در اين محور ، توجيه دائمي و در صحنه نگه داشتن امت مي­ باشد. و اين مهم تنها از طريق رسانه­ هاي سنتي _ منبر و خطابه_ و رسانه­ هاي مدرن _ صداوسيما_  ممكن مي­ باشد.

در حقيقت بايد بگوييم كه رشد و تعالي امت نيز طبق وعده الهي تنها از طريق در صحنه ماندن و پشتيباني از ولايت محقق مي­شود. با اين حال در كنار اين حركت رسانه­ اي،  ما به شدت نيازمند آن هستيم كه فضاي جامعه­ مان به سمت تعالي معنوي و اخلاقي حركت كند و اين موضوع از طريق كارهاي فرهنگي ممكن مي­باشد.

علاوه بر آن­چه گفته شد انقلاب اسلامي نيازمند آن است كه بدنه مردمي جناح مقابل را نيز به دايره نظام بازگردانده و دوباره وضعيت اجتماعي را از اين دو قطبي خطرناك به ملت واحد بازگرداند. اين كار تنها از طريق اعتمادسازي و اقناع صورت مي­ پذيرد. اعتمادسازي هم بايد به دو روش ذهني و عيني صورت بگيرد. در روش ذهني، ما باز هم نيازمند يك كار رسانه­ اي قوي به خصوص در صدا و سيما خواهيم بود. روش عيني هم با عملكرد درست مسئولين محقق مي­ شود كه آن را در ذيل بحث كارآمدسازي شرح خواهيم داد. البته لازم به ذکر می­ باشد که این به معنای آن نیست که نظام نسبت به ظلم­ هایی وارده به خود کوتاه بیاید و از گناه اغتشاش­ گران بگذرد. بلکه هنر نظام باید این باشد که اعتماد مردم را نسبت به فرآیند محاکمه آن­ها و همین­طور کارشکنی­ هایشان جلب کند.    

بنابر آن­چه گفته شد باید بگوییم جبهه انقلاب اسلامي در محور اثرگذاری روی عام جامعه نيازمند جهاد در سنگرهاي زير مي­باشد :

1)       حرکت رسانه­ ای :

 اثرگذاری رسانه­ ای به وسیله رسانه­ های سنتی و مدرن  برای حفظ امت در پشتيبانی از رهبري از طريق توجيه دائمي و تبيين شرايط . بدیهی است که اثرگذارترین این رسانه­ ها صدا و سیماست و متاسفانه باید اعتراف کرد که ما در این حوزه بسیار ضعیف هستیم.

   

2)       کار فرهنگی مستقیم :

حركت­هاي فرهنگي براي معنوي و اخلاقي كردن جامعه به جهت فاصله گرفتن از اين فضاي سياست زده بسیار لازم و ضروری می­نماید.

رهبر انقلاب در دیدار مبعث سال 1388 می­فرمایند :

« تربيت دوم، تربيت اخلاقى است كه: «بعثت لأتمّم مكارم الاخلاق» ؛ مكرمت‌هاى اخلاقى، فضيلتهاى اخلاقى را در ميان مردم كامل كند. اخلاق آن هواى لطيفى است كه در جامعه‏ى بشرى اگر وجود داشت، انسان­ها مي­ توانند با تنفس او زندگى سالمى داشته باشند. اخلاق كه نبود، بى‏اخلاقى وقتى حاكم شد، حرص­ها، هواى نفس­ها، جهالت­ها، دنياطلبى‏ها، بغض­هاى شخصى، حسادت­ها، بخل­ها، سوءظن به يكديگر وارد شد - وقتى اين رذائل اخلاقى به ميان آمد - زندگى سخت خواهد شد؛ فضا تنگ خواهد شد؛ قدرت تنفس سالم از انسان گرفته خواهد شد. لذا در قرآن كريم در چند جا - «يزكّيهم و يعلّمهم الكتاب و الحكمة» - تزكيه كه همان رشد اخلاقى دادن است، جلوتر از تعليم آمده است. در همين روايت هم كه راجع به عقل از پيغمبر اكرم عرض كرديم - بعد كه عقل را بيان مي­كند - می‌فرمايد كه آن وقت از عقل، حلم به وجود آمد؛ از حلم، علم به وجود آمد. ترتيب اين مسائل را انسان توجه كند: عقل، اول حلم را به وجود مى‏آورد؛ حالت بردبارى را، حالت تحمل را. اين حالت بردبارى وقتى بود، زمينه براى آموختن دانش، افزودن بر معلومات خود - شخص و جامعه - فراهم خواهد آمد؛ يعنى علم در مرتبه‏ى بعد از حلم است. حلم، اخلاق است. در آيه‏ى قرآن هم «يزكّيهم و يعلّمهم الكتاب و الحكمة»، تزكيه را جلوتر مى‏آورد. اين، تربيت اخلاقى است. امروز ما نهايت نياز را به اين تربيت اخلاقى داريم؛ هم ما مردم ايران، جامعه‏ى اسلامى در اين محدوده‏ى جغرافيائى، هم در همه‏ى دنياى اسلام؛ امت بزرگ اسلامى، جوامع مسلمان. اين‌ها نيازهاى اول ماست. »      

3)       اقناع مردم :

اعتمادسازي و اقناع براي آن دسته از ملت كه دچار سوء ظن نسبت به نظام شده­ اند، از طريق حركت­هاي رسانه­ اي هوشمند _ اقناع ذهني _ و نشان دادن كارآمدي نظام اسلامي _ اقناع عيني _

4)       اصلاح فرهنگ عمومی :

بنا بر تعالیم اسلامی یکی از اثرگذارترین حرکت­های فرهنگی درست رفتار کردن مسئولین نظام اسلامی است . اگر مبنا را بر«  الناس علی دین ملوکهم » بگذاریم باید گفت در صورت عدم انطباق رفتارهای مسئولین با الگوهای ارزشی نه تنها هیچ کار فرهنگی اثر نخواهد گذاشت ؛ بلکه تاثیر معکوس می­ گذارد و مردم به سمت ضد همان ارزش­هایی می­روند که ما مثلا می­خواهیم تبلیغ کنیم .

از دیگر نقاط کانونی در فرهنگ عمومی سبک­های زندگی است که در غیاب فرهنگ دینی فرصت بروز و رواج پیدا نموده و حتی به مرور زمان موجب تغییر در باورها و انگاره­ها­ی مردم می­گردد. در حقیقت ما باید بدانیم که نه تنها حاکمان، بلکه رفتارهای گروه­ های مرجع اجتماعی نیز در ساختن فرهنگ عمومی بسیار اثرگذار می­باشد.

به بیان دیگر فرهنگ مثل هوایی است که در آن تنفس می­کنیم و نمی­توان با  نگاهی محدود آن را دریافت. در حقیقت فرهنگ از همه پدیده­ های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی اطراف تاثیر می­گیرد و روی تمام آن­ها اثرگذارست. از این روی برای تعالی فرهنگی مردم نمی­توان فقط به حرکت­های مستقیم فرهنگی متکی بود و باید در نگاه نخبگان و مسئولینمان رویکردهای فرهنگی و ارزشی غلبه پیدا کند. 

 

نقش هنر در اثرگذاری :

یکی از مهم­ترین ابزارها در هر نوع از اثرگذاری اعم از حرکت­های فرهنگی یا رسانه ­ای هنر است. لازم به توضیح نیست که در هر جا که ما دنبال اثرگذاری فرهنگی یا انتقال محتواییم هنر باید معنا پیدا کند. اما به دلیل پرهیز از تکرار تنها در این بخش به آن اشاره می­شود.

شاید بهترین تبیین برای نقش هنر در جبهه انقلاب این کلام رهبری است که در ماه رمضان 88 در جمع شعرا فرمودند :

« من به شما عرض مي­كنم كه اين حركت عظيم انقلاب اسلامى، يك حركت تمام شده نيست. حالا يك گوشه‌‌‌‌‌‌‌ى از لشكر آن ، من و شمائيم كه حالا يك ذره مثلاً اهل ادب و فرهنگ و اين­ها محسوب ميشويم؛ «و للَّه جنود السّماوات و الارض»؛ لشكر او زمين و آسمان نمي­ شناسد؛ «و كان اللَّه عزيزا حكيما» ؛ خدا عزيز است - عزيز يعنى غالبِ لايغلب، يعنى بى‌‌‌‌‌‌‌نياز از همه - من و شما هم حالا يك گوشه‌‌‌‌‌‌‌اى از كار را در دست مي­گيريم. اين حركت عظيمى كه با انقلاب اسلامى شروع شد، يك حركت تمام شده نيست؛ مطلقاً تمام شده نيست، آن حركت ادامه دارد. همينى كه حالا معمول شده كه در بيان­ها و در تلويزيون و توى تبليغات و توى دادگاه و توى زبان همه، مي­گويند: جنگ نرم؛ راست است، اين يك واقعيت است؛ يعنى الان جنگ است. البته اين حرف را من امروز نمي­زنم، من از بعد از جنگ - از سال 67 - هميشه اين را گفته‌‌‌‌‌‌‌ام؛ بارها و بارها. علت اين است كه من صحنه را مى‌‌‌‌‌‌‌بينم؛ چه بكنم اگر كسى نمى‌‌‌‌‌‌‌بيند؟! چه كار كند انسان؟! من دارم مى‌‌‌‌‌‌‌بينم صحنه را، مى‌‌‌‌‌‌‌بينم تجهيز را، مى‌‌‌‌‌‌‌بينم صف‌‌‌‌‌‌‌آرائى‌‌‌‌‌‌‌ها را، مى‌‌‌‌‌‌‌بينم دهان­ هاى با حقد و غضب گشوده شده و دندان­ هاى با غيظ به هم فشرده شده عليه انقلاب و عليه امام و عليه همه‌‌‌‌‌‌‌ى اين آرمان­ها و عليه همه‌‌‌‌‌‌‌ى آن كسانى كه به اين حركت دل بسته‌‌‌‌‌‌‌اند را؛ اين­ها را انسان دارد مى‌‌‌‌‌‌‌بيند، خب چه كار كند؟ اين تمام نشده. چون تمام نشده، همه وظيفه داريم. وظيفه‌‌‌‌‌‌‌ى مجموعه‌‌‌‌‌‌‌ى فرهنگى و ادبى و هنرى هم وظيفه‌‌‌‌‌‌‌ى مشخصى است: بلاغ، تبيين؛ بگوئيد، خوب بگوئيد. من هميشه تكيه بر اين مي­كنم: بايستى قالب را خوب انتخاب كنيد و هنر را بايستى تمام عيار توى ميدان بياوريد؛ نبايد كم گذاشت، تا اثر خودش را بكند. »

قطعا هنر برای هنر نیست و برای تبیین هدفی می­باشد. اگر رویکرد ما این­ گونه است پس چاره­ ای نمی­ ماند به جز وارد کردن جدی هنر در عملکردهای فرهنگی. در حقیقت هنر برای کادوپیچ کردن همان محتوایی است که می­خواهیم در یک حرکت فرهنگی _ یا حتی سیاسی _ منتقل کنیم.    

 تحقق هنر متعهد نه تنها نیازمند حضور عناصر ارزشی در فضاهای تخصصی هنری ، بلکه مستلزم توجه به نکات دیگری هم هست. اولا این­که نباید فرض شود منظور از هنر تنها سینما ، ادبیات یا موسیقی است ؛ بلکه در قالب سنتی حرکت­های فرهنگی مثل هیئت هم نیاز به قالب­های هنری احساس می­شود. دوما این­که محیط هنر محیطی نیست که بتوان در آن بخشنامه­ ای عمل کرد و تنها راه برای هدایت آن یک رهبری هوشمند بوده که مثال بارز این مدل ، نسبت شکل گرفته میان رهبر انقلاب و هنرمندان است.

این مطلب ادامه دارد...

  نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 14:21  توسط محمدمهدی دادمان  | 

*در وجه اول به اخلاقیات و درونیات مصلحان پرداختیم و در قسمت سوم مطلب به وجه مرتبط با عمل اجتماعی مصلحان می پردازیم.(این مطلب با اضافاتی نسبت به آنچه در نشریه بهاران چاپ شده در اینجا منتشر شده است)

2-دست بردن به اصلاح اجتماعی  همراه با بصیرت:

وجه دوم مرتبط با عمل اجتماعی و روشهای حرکتی مصلحان در جامعه است. این وجه را با دو خاصیت دست زدن به اصلاح در حد توان، توأم با بصیرت و شناخت می توان مجتمع کرد. در اینجا 7 صفت و خصوصیت مصلحان را نام بردیم که 5مورد ابتدای آن زیربناییست و اصول اصلاح گری در تمامی جایگاه ها و عرصه ها به حساب می آیند. اما دو مورد انتها خاص تر و ناظر به اصلاح گری در جایگاه ویژه ایست.  بنابراین:

          2-1- اهل نظر، مرد عمل:

اصلاح بدون معرفت اگر منجر به افساد بشود جای تعجبی ندارد. مصلحان به دنبال اصلاح گری هستند پس بدون علم دست به اصلاح نخواهند برد، برای اصلاح، خود را نیازمند به نرم افزار مناسب می دانند. مصلح چون در جست و جوی اصلاح است یا خود را به مرتبه ای می رساند که نظریه پردازی کند یا خود را متصل به یک عقبۀ تئوریک قابل اطمینان خواهد کرد. از طرف دیگر اصلاح یک عمل است نه حرف و نظر و ... لذا مصلح مرد عمل است و فقط مرد میدانهای تئوریک نیست. اصلاح گران به آفت هایی که اغلب مردان اصلاح طلب دچار آنها می شوند آگاهند و در تلاشند تا چهارچوب حرکاتشان از این آفات مصون بماند.

الف) آفت انتزاع و نظرزدگی: اسیر ژستهای عالمانه شدن، توهمی و به دور از واقعیات صحبت کردن، حرفهای کلی و مبهم زدن، مستقل از شرایط اجتماعی و به طور کلی جامعه سخن گفتن، در چاه نامتناهی انتزاع و تولید مفاهیم  انتزاعی افتادن، اسیر بحث های بی فایده و تولید علم غیر نافع شدن ، دوری از پزوهش های میدانی و ...[i]

ب) آفت عمل زدگی: اسیر ژست های " کار اسلام رو زمینه! " شدن و ژست اینکه ما آخرین سرمایه های فعال باقی مانده برای اسلامیم، به طور حجمی و کیلویی کار انجام دادن مستقل از آثار و محتوا و دلایل و غیره، پشت سر هم دست بردن به کارهای پرهزینه و کم بازده ، انجام کارهای پراکنده و بی هدف، دوری از تفکر و دور اندیشی و تدبیر برای امور و ...

اینگونه است که اصلاح طلب ها اغلب اسیر حرف زدن و نظرهای دور از واقع دادن می شوند و در میدان عمل و اصلاح اجتماعی یا غایبند یا با توهمات خود که آنها را نظریات اصیل یا آرمان های انقلابی نام می گذارند،  فضای جامعه را برای اصلاح سخت تر و سنگین تر می کنند و تنها توقعات جامعه را بالا می برند. از طرف دیگر گروهی نیز اصطلاحاً پاچه ها را بالا زده و وسط گِل، مشغول به کارند و با تعجیل ها و شتاب های خود و کارهای فکر نشده و پرهزینه و کم فایده، هزینۀ عملگرایی برای اصلاح را بالا می برند. مصلحان چه وجهۀ غالبشان نظری باشد مانند استاد شهید مطهری، چه وجهۀ غالبشان عملی باشد به مانند سرداران جنگ تحمیلی و دولتمردانی مثل رجایی و از رجایی سرترها و چه وجهۀ غالبشان نظر و عمل توأمان باشد مثل ره بران انقلاب اسلامی همه در یک گزاره مشترکند نه اهل نظرند و بی عمل و نه اهل عملند و بی نظر. حتی تئوریک ترین مصلحان نیز معمولا وجه تبلیغی- ترویجی در برنامه هایشان بسیار پررنگ است یعنی مثلا شهید استاد مطهری- رحمت الله علیه- را دائماً درخانه  درحالیکه مشغول کتاب نوشتن است، نمی بینید بلکه بخش بسیار چشمگیری از برنامۀ ایشان صرف این طرف و آن طرف رفتن و تبلیغ و ترویج نظرهای تولیدیشان می شود. آن هم نه نظر در حوزه هایی که صرفاً جمع بندی شخص خودشان باشد که فلان موضوع مهم است بلکه در تولید فکر و تولید علم هم یک نگاه به نیازهای جامعه دارند و یک نگاه به نیازهای نهضت اسلامی. از آن طرف وسطِ گودترین مصلحان هم مثل سرداران بزرگ جنگ چه آنها که به مقام "شهادت" نائل شدند و چه آنها که در زندان دنیا هستند، وقتی پای حرفهایشان می نشینید مبانی مستحکم و ریشه در اسلام ناب داشته و سربه آسمان کشیدۀ آنان را به وضوح می بینید. به مراتب عالی معرفتی رسیدن آنها را از اهالی معنا مثل امام(ره) می شنوید. اینطور نیست که در حوزه اندیشه حرفی برای گفتن نداشته باشند یا اعمالشان بدون مبنا باشد بلکه سنگر خود را جای دیگری یافته اند. 

2-2- مسئولیت پذیر و نه مسئولیت گریز، «طبیبٌ دوّارٌ بطبّه»:

اصلاح گران اهالی نظر و مردان عملند، در نتیجه چنین افرادی وقتی دردهای جامعه و در معنای دقیق تر درد های امت خود را می بینند، جاخالی نمی دهند. به بهانۀ احساس نیاز به  کار مطالعاتی و فضای آرام و به دور از هیاهو ها و درگیریهای اجتماعی از زیر بار مسئولیت شانه خالی نمی کنند. همچنین وقتی درگیر فعالیتهای جمعی و اعمال اجتماعی می شوند و مسئولیت های گروهی و اجتماعی می پذیرند  دچار غفلت نمی شوند تا رسالت اصلاح گری خود را فراموش کنند و به جای اصلاح، رسالت خود را انجام اعمال حداکثری در جامعه ببیند. کسی که دنبال پرستیژ علمی و پز روشنفکرمآبی نباشد اهل مسئولیت پذیرفتن است نه فرارکردن از مسئولیت ها. طلب کنندگان اصلاح یا همان اصلاح طلب های ما اغلب عرضۀ ادارۀ یک نانوایی لواش ماشینی! را هم ندارند و البته خود نیز بدان واقفند، با این وجود دائماً بر سر انتصاب کنندگان پیرامون عملکرد و انتصاباتشان غر می زنند. مصلح واقعی تنها به یک نقطه می نگرد و آن رسیدن به تمدن اسلامیست پس در این راه اگر لازم باشد با کارها و مسئولیت ها همراه می شود تا راه حرکت از واقعیات موجود به حقیقت های عالم را برای خود و امّتش باز کند. مصلح حقیقی گوشه ای نمی نشیند تا به سراغش بیایند و از او خواهش کنند که فلان نقطه قدم رنجه فرماید و کمکی عملی یا نظری به حرکت امت بکند و اگر هم آمدند شروع کند به نازکردن بلکه مصلح حقیقی «طبیبٌ دوّارٌ بطبّه»[ii] است.

2-3- مسلط به نقاط قوت و ضعف، در جست و جوی اصلاح استراتژیک و راهبردی:

انسان اصلاح گر اگر دست در جیب نمی کند و به عالم و آدم ( خصوصاً از نوع خودی و هم جبهه ای) غر نمی زند به معنای ناآگاهی نسبت به ضعف ها و تأیید اشتباهات نیست. بلکه در مبحث انصاف بیان شد، او اصل را زمینه سازی، پی گیری و راهبری یک اصلاح اساسی و استراتژیک در مجموعه ها و افرادشان می داند. از آنجاکه بصیر است نقاط کلیدی اصلاح را هم خوب می شناسد. به علاوه می داند که از کجا و چگونه باید شروع کرد. لذا بسیار دیده می شود که باوجود ابراز مخالفت علنی و خصوصی، تا حدّ امکان فروع اشتباه را تحمل می کند تا راه یک اصلاح اساسی و زیربنایی در مجموعه های خودی( هم جبهه ای) هموار شود و بتواند آنها را با برنامه در مسیر درست شدن پیش ببرد. او نسبت به پیچیدگی های اصلاحات حقیقی آگاه است. یکی از کلیدی ترین پیچیدگیهای امر اصلاح، تدریجی الحصول بودن آن است. اصلاح خصوصاً از نوع راهبردی آن نه لزوما یک امر محسوس و قابل وزن کردن است نه یک مسئله ای که یک شبه بتوان آن را ایجاد کرد. اصلاح گری از این نظر درست مثل جنگ است منتها یک جنگ درونی که گاهی باید حمله کرد گاهی باید برای حملۀ بعدی عقب نشینی کرد، گاهی باید دشمن را دور زد. اینها همه لوازم اصلاح یک آسیب است و هرچه جنگ درونی تر باشد، فتوحات کمتر قابل رؤیت اند و فتح هر قله امری تدریجی تر است. درست مثل مبارزه با نفس است که در این موضوع بحث مراعات نفس را مطرح می کنند، یعنی گاهی برای اصلاح اساسی نفس باید مراعات آن را کرد، یک شبه سر نفس را نبرید، از فساد در نقطه ای فعلا صرفنظر کرد و از یک جای خاص دیگر شروع کرد و این مقوله آنقدر سخت بوده که در برابر جهاد نظامی، آن را "جهاد اکبر" نامیدند. 

          2-4- حقیقت گرا در نتیجه اهل تدبیر و مصلحت گرا:

رسول گرامی اسلام – صلوات الله علیه و علی آله الطاهرین : « إنّی ما أخافُ علی امّتیَ الفقر و لکنَّ أخافُ علیهم سوءَ التَّدبیر »

من از فقر تنگدستی بر امتم بیمناک نیستم ولکن آنچه بیم دارم، کج اندیشی و سوء تدبیر است.[iii]

انسانی که در جست و جوی اصلاح راهبردی باشد ، عقلاً اهل تدبیر هم هست چراکه؛ رسیدن به نقطۀ آرمانی بدون تدبیر امور و موانع راه میسر نیست. بدون تدبیر و چاره اندیشی های هوشمندانه و مبتنی بر دین، نمی توان بر پیچیدگی های حرکات اجتماعی فائق آمد و یک حرکت اصلاحی حقیقی را شکل داد. در مرتبه ای حساس تر:

« اين تقابل حقيقت و مصلحت جزو آن حرفهاى محكم نيست. خود مصلحت هم يكى از حقائق است. اينجور نيست كه هرچه اسم مصلحت رويش بود، اين يك چيز منفى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اى باشد. بعضى اينجور خيال ميكنند: آقا مصلحت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انديشى ميكنيد؟ خوب، بله، گاهى انسان مصلحت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انديشى ميكند. خود مصلحت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌انديشى يكى از حقائقى است كه بايد به آن توجه داشت؛ اين جزو مسلّمات و واضحات اسلام است. البته اين مسئله حالا جاى بحث و شكافتنش نيست، اما جزو مسلّمات است. صلاح نيست گاهى اوقات انسان يك چيزى را علنى كند. فرض كنيد يك نقطه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى اشكال كوچكى هست، اين را ده برابر بزرگش كنند، مايه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى نااميدى و مايه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى سياه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نمائى و اينها قرار بدهند؛ چه لزومى دارد؟ خوب، انسان اين را به شكل ديگرى حل ميكند.  بنابراين موضع نگرفتن علنى، ناشى از اين علل منطقى و معقول است. »- ره بر انقلاب دیدار دانشجویان و نخبگان علمی شهریور88

نباید مصلحت گرایی را با محافظه کاری و توجیه گری اشتباه گرفت. مصلحت گرایی در یک جمله یعنی اصل و فرع را شناختن و اصل را فدای فرع نکردن، از این روست که مصلحت گرایی در بطن حقیقت گرایی است. مصلح در بینش و رفتار منصف است، به دنبال اصلاحات اساسی است و پیچیدگی فرآیندهای اجتماعی را نیز خوب می شناسد بنابراین؛ گرچه به دنبال حاکمیت حق از جزئی ترین ساحت ها تا کلی ترین عرصه هاست اما نیک می داند که در دنیای تزاحم ابعاد، در دنیای درحال گذار از فضای تمدنی مادی به سمت فضای تمدنی الهی و توحیدی، هم باید در بینش انصاف داشت و تفاوت جرمی مثل عبور از چراغ قرمز با انداختن بمب اتم در هیروشیما را به درستی درک کرد، هم در راهبری و هدایت یک اصلاح حقیقی گاهی باید به نفع اصل ها از فرع ها عبور کرد و بعد به سراغ فروع آمد. انسان اصلاح گر میفهمد که در تزاحم کلیات با جزئیات که امر بسیار رایجی در فرآیندهای انسانی( فردی و اجتماعی) است چگونه باید به نفع کلیات، جزئیات را مدیریت کرد.

به سبب مصلحت است که میزان حق – علیه و علی آبائه و ابنائه السلام- ولایت عهدی یعنی همان اسارت ظالمی مانند مأمون را می پذیرد. گاهی مصلحتی مثل تربیت شدن مردم و حرکت آنها به سمت آگاهی ایجاب می کند که حکم ریاست جمهوری بنی صدر تنفیذ شود. گاهی مصلحتِ محکم شدن جای پای اولین رئیس جمهور و استقرار سریعتر نظام اسلامی ایجاب می کند تا در دعوای بهشتی – بنی صدر که قطعاً حق با بهشتی است امام در منظر عموم از بهشتی مظلوم دفاع نکند. مصلحت نظام ممکن است ایجاب کند که به سراغ محاکمۀ اولیۀ فلان آقازاده نرفت تا آن آقا از دایرۀ نظام خود را بیرون نبیند یا به عبارت بهتر نظام را از دایرۀ خود بیرون نبیند و آرامش یک مملکت را بر هم نریزد، تا وقت معلوم که باید سراغشان رفت. گاهی مصلحت موجب می شود نخبگان که حق را نمی فهمند و منکر آن می شوند، شما محکم پشت سر حق بایستی ولو به قیمت ناامید شدن خیلی از نخبگان از یک نظام. گاهی مصلحت ناکارآمد نشدن و بی انگیزه نشدن نهادی مثل سپاه که به فرمودۀ امام عزیز ما(ره): « اگر سپاه نبود کشور نبود. » موجب می شود تا هزار مشکل روشی و شکلی آن نهاد را تحمل کرد، از آن قاطعانه دفاع کرد و همت به اصلاح آن گذاشت. ممکن است مصلحتی به نام وحدت مسلمین در برابر استکبار ایجاب کند که در یک مقام رسانه ای و عمومی از شیعیان مظلوم یمن دفاع نکنی و درمقامی دیگر به کمک بازوها و ابزارهایت دفاع کنی. چنین مصلحتی از ارکان حقیقت است، این مصلحت هاست که خار در چشم فرو می برد و استخوان را در گلو. اگر می خواهید فرق محافظه کار را با حق طلبِ مصلحت گرا تشخیص دهید؛ بادقت بنگرید، محافظه کار نان هر روز را به نرخ همان روز می خورد، در سختی ها غایب است و به هنگام غنایم حاضر. پس روز به روز فربه تر می شود. مصلحت گرا، گرچه ظاهراً در برابر بسیاری از معایب ساکت است و در علن تنها اشارتی می کند اما دلی محزون و پرخون دارد، پس او روز به روز نحیف تر و شکسته تر می شود. باور کنیم هنر نیست مثل اصلاح طلب ها با دیدن اولین عیب و بدون بررسی جوانب، سروصدا به راه بیاندازیم و جبهه گیری کنیم و فریاد وااسلاما سر دهیم و توهم بزنیم که چقدر ما عدالت طلبیم و فهیم و باقی یا تندرواند یا محافظه کار یا توجیه گر. آری اصلاح طلبی از جنس حرف است و اصلاح گری از جنس درد است. محافظه کاری از جنس ترس و انفعال است و اصلاح گری از جنس عقلانیت و فعالیت. نباید فراموش کرد که آدم توجیه گر، روزی خواهد برید اما آدم اصلاح گر از آنجاکه ریشه ها را خوب می شناسد، به اذن خدا در مسیر باقی خواهد ماند. شایسته است یادآور شویم که تشخیص مصالح، خود هنر بی بدیلِ مصلحان اجتماعیست و علامت شناخت آنان. تذکری مهم: در بحث مصلحت گرایی هدف تبیین دو نکته بود. اول اینکه اغلب ما چون مصلحت گرایی را با محافطه کاری از یک جنس می دانیم هرجا نام مصلحت وسط می آید سریعاً فریاد برمی آوریم و می گوییم انقلاب به قتلگاه رفت، در عینی که در مقام اصلاح گری، مصلحت گرایی نه مستحب که واجب قطعیست. دوم اینکه بحث مصلحت گرایی زمانی به این صورت مطرح می شود که شخص خود را در مقام اصلاح گری ببیند اما زمانی که وظایف اقشار گوناگون یک مجموعه یا جامعه، مورد بحث قرار بگیرد آنجا بنانیست که همگان مصلحت گرا باشند بلکه مصلحان در تقسیم وظایف، به ظرفیتهای عمومی اقشار نگاه می کنند. مثلا اینکه مسئولین کشور بدلیل جنس کارها و تجاربشان اغلب محافظه کار می شوند پس قاعدتاً بیشتر طالب مصلحت اندیشی اند و اقشار جوان مثل دانشجویان، تند و پرشوراند پس بیشتر دنبال آرمانگرایی اند و خیلی کاری به واقعیتها و پیچ و خم ها ندارند. ترکیب کارهای عموم این دو قشر می تواند آن مصلحت گرایی های عاقلانه و آرمانگرایانه را که برای پیشبرد یک نظام در چهارچوب انقلاب اسلامی لازم است تأمین کند.    

          2-5- وحدت آفرین به جای کثرت آفرین:

آنان که اهل کارهای اجتماعی بودند یا هستند می دانند که یک رسم خصوصاً در امت اسلام اینست که هر 2نفری 3 گروه تأسیس کنند. اینکه با کوچکترین اختلاف سلیقه به مثابۀ بزرگترین اختلافات مبنایی برخورد شود تبدیل به یک فرهنگ عمومی و سنت لایتغیر شده است. به هنگام اختلافات جزئی یک عده فریاد "وا التقاطا" و "وا انحرافا" سر می دهند، یک عدۀ دیگر که همان طلب کنندگان اصلاح در امت حزب الله اند هم سریعاً صف کشی می کنند و به "تندرو و کندرو شناسی" در خودی ها و غیر خودی ها می پردازند و خود را "منجیان میانه رو" می نامند که دنبال اجتماع عقلا در گروه ها و جریان ها هستند.

عناصر اصلاح طلب به محض رسیدن به یک انتقاد نسبت به کار، روش عمل یا برخورد فرد یا مجموعه ای، ابتدائاً آن را به کمک تصورات اغلب انتزاعی خود تئوریزه می کنند. این تصورات که ریشه ای در واقعیات ندارند و بیشتر زادۀ پیش فرض ها و تخیلات آنهاست، سبب می شود تا خود را به این باور برسانند که یک شکاف تئوریک و فکری بین آنها و هم جبهه ای های دیگر یا گروه مزبور وجود دارد. در مرتبۀ بعد غالباً مراحل زیر را طی می کنند:

الف) انشعاب زدن: اختلاف سلیقه و انتقاد خود را که در اختلاف مبنا و تفکر تئوریزه کرده اند، اعلام عمومی می کنند و بعد از درون گروه یا جریان یک انشعاب جدید می زنند و اعلام استقلال می کنند. "دانشجویان خط امامی غیرتندرو" درون جریان دانشجویان خط امام، "بسیجیان مستقل و نامحافظه کار" درون جریان حزب الله در قالب تشکلهای اسلامی مختلف، "اصولگرایان اصلاح طلب" درون جریان اصولگرا ، "عدالت خواهان ضدشعار" درون جریان عدالت خواه در برابر دولت اصولگرا و.... امثال این انشعابات در طول تاریخ معاصر و پیشین بسیار بسیار مثال دارد. از این نظرسوم های به اصطلاح میانه در برابر نظراتی که این طلب کنندگان اصلاح، تندروی و کندروی می نامند، به جز ساحتهای اجتماعیِ سیاسی و فرهنگی در عرصه های مختلف حتی "میدان علم" هم به وفور یافت می شود. یک گروه انقلابی، گروه دیگر را مدرنیته زده و غرب زده می نامد و دیگری را سنت زده و مرتجع و خودشان را هم نظر اسلام. از قضا وقتی سراغ گروه دیگر هم میروید همین برچسب ها را با جایگشت جدید مشاهده می کنید که ما نظر اسلامیم و فلانی ها مدرن و بهمانی ها منحرف و ...

ب) پسا انشعاب، عزلت یا اپوزوسیون: اگر انشعابشان یا ابراز برائتشان نگیرد و با استقبال عمومی مواجه نشود، دو نوع برخورد رایج داریم:

اول- یا همان ابراز برائت را با اعلام خطری خیلی جدی، محکم کرده و به کناری می روند و خودرا منزوی می کنند

دوم- یا به طور تدریجی از اصلاح سیستم ناامید شده و دچار انقلاب ایدئولوژیک می شوند در نتیجه ماحصل این انقلاب، انحراف ایدئولوژیک است. کم کم میزان حق را گم می کنند و میزان جدید برای حق می تراشندو در نتیجه آگاهانه یا جاهلانه اپوزوسیون می شوند. یا درون نظم موجود اینطور می شوند یا به بیرون از نظم موجود حرکت می کنند. کمی به اتفاقات همین فتنۀ اخیر نگاه کنیم. چه می شود که یک نفر از به قول خودش « به محمود احمدی نژاد رأی نمیدهم و به یک گزینۀ طرفدار رهبرتر، عاقل تر، اخلاقی تر و ... رأی می دهم.» به جایی می رسد که میزان حق را گم می کند و در ولایت به سمت طاغوت قدم بر می دارد؟

در مقیاس درون نظم موجود هم ایجاد اپوزوسیون یعنی یک تشتّت غیرقابل رفع در بین چند گروه هم آرمان.

امیرمؤمنان(ع): « عجبا عجبا! به خدا سوگند كه اجتماع اينان بر باطلشان، و پراكندگى شما از حقّتان ، دل را مى ميراند، و اندوه را زنده می کند »[iv]

ره بر عزیز انقلاب: « هنر بزرگ امام ما اين بود كه اين ديوارها را از ميانه‏ى اجتماعات مردم برداشت؛ ديوارهايى كه فضاى عظيم و وسيع و باز را به حفره‏ها و خانه‏ها و كلبه‏هاى كوچك تبديل كرده بودند. او يك فضاى وسيع ساخت و دلها را با هم آشنا كرد و اين نيروى عظيم را به وجود آورد. روح *(واعتصموا بحبل‏اللَّه جميعا)* در سخن و عمل او تجلى يافته بود؛ لذا اگر على‏رغم اختلاف بعضى از سليقه‏ها و ديدگاهها، بياييم و همين خط يكپارچگى و وحدت را ادامه دهيم، در حقيقت روح امام عزيز را احترام كرده‏ايم. »[v]

اگر اندکی کار اجتماعی کرده باشیم عمق درد انشقاق و آثار ویرانگر آن را به خوبی درک می کنیم. می توانیم حس کنیم چه می شود که ره بر انقلاب وقتی می خواهد هنر بزرگِ بزرگ مردِ انقلاب را بیان کند  از "وحدت" نام می برد. در بحث کل نگری وصف کردیم که مصلح جبهه را نگاه می کند و دغدغۀ جبهۀ حق را دارد نه بازیهای اغلب نفسانی (نفس فردی یا تشکیلاتی) افراد و گروه های مختلف باهم. خط پررنگ برایش مرز حق و باطل است و نه خطوط خود ساختۀ افراد و جریان های درون جبهۀ حق. بیان کردیم که مصلح، دلسوز حتی کوچکترین پتانسیل های بالقوه ایست که به بعضی ارزش های جبهۀ حق صرفاً علاقه مندند و نه لزوماً پایبند، چه رسد به حفظ تمام پتانسیل های بالفعل درون جبهۀ حق که همه در سطوح مختلفی قطعاً کم و کاستهایی هم دارند. این گونه است که جاذبۀ حداکثری و دافعۀ حداقلی را پی می گیرد. بی توجهی عمومی به این موارد همه سبب می شود تا درد انشقاق وجود مصلح را بسوزاند. اصلاح گران یعنی همان اهالی نظر و مردان عمل خوب می دانند و می فهمند که اگر نباشد این انشقاق و مرزها و دعواهای درون جبهه ای، چه سنگهای بزرگی را می شود جابجا کرد. حتی گزاف نیست بگوییم تمام موانع گذر به سوی قله های آرمانی با گوهر وحدت سهل العبوراند و بی آن غیرقابل عبور.

و گفتیم که مصلح، مصلحت گراست لذا عجیب نیست که در اکثر تزاحم های حرکات اجتماعی از بسیاری محاسن به خاطر حفظ و رسیدن به گوهر وحدت می گذرد و هزار عیب تلخ را تحمل می کند. مصلح، اختلاف سلایق را به عنوان اختلاف سلیقه و نه اختلاف بنیادین به رسمیت می شناسد و تمام همّ خود را صرف ایجاد توحید کلمه برمحور کلمۀ توحید می کند. این درست معکوس روشیست که اکثریت قریب به اتفاق اهل حق درطول تاریخ درپیش گرفتند و به دلیل مشی کثرت آفرین با دستان خود مانع از اقامۀ دین شدند.

2-6- به دنبال ایجاد فضای آزاد اندیشی در عوض فضای مجادله یا مرداب سکوت:

اهل باطل بقای خود را در نبودن فضای گفتگوهای عمیق و منطقی می دانند و وجود فضای شانتاژ را کمک بزرگی به پوشاندن بطلان خود در لابه لای سروصداها می دانند. پس به هرکاری دست می زنند تا اصل ایجاد گفتگوهای دوطرفه به محاق رود. جالب تر اینجاست که به گواه تاریخ بعد از ممانعت در راستای منافع جبهشان، ادعای ایجاد خفقان توسط اهل حق می کنند. گروهی از اهل حق،  وقت خود را صرف برچسب زنی و افشاگری علیه دیگر هم جبهه ای های خود می کنند و در واقع تلاش می کنند تا با اثبات التقاطی بودنِ طلب کنندگان اصلاح، آنها را به سمت جبهۀ باطل طرد کنند. بناربراین از مناطره استقبال می کنند تا افشا کنند و پروندۀ سالهای دور آنها را رو کنند و مچ بگیرند. گروه دیگر یعنی طالبان اصلاح هم دنبال مناظره اند تا در مورد گروه دیگر غر بزنند و خود را ثابت کنند و روشنفکر و میانه رو جلوه دهند به جای اینکه دنبال عیان شدن حق باشند.

اصلاح گر به وجود آمدن فضای آزاداندیشی و گفتگوهای دوطرفه - به دور از مجادله، افشاگری و شانتاژهای رسانه ای - را به نفع روشن شدن حق می داند. مصلحان نقدهای درون گفتمانی به دور از مچ گیری های نفسانی را کمکی بزرگ برای  رفع سوء تفاهم های فی مابین هم جبهه ای ها و روشن شدن مرز افراد و جریان های خودی  با گروه های باطلی که دور خود زرورقی از حق پیچیده اند، می داند.

          2-7- امید آفرین به جای یأس آفرین:

آنکه دردمند انشقاق است و همت و عزم ایجاد وحدت دارد، کار رسانه ای می کند و دنبال اثرگذاری بر افکار عموم و نخبگان است؛ اما درست در جهت خلاف مقصد و روشهای رسانه ای اهل باطل. آنان دنبال اغوا و اضلال اند تا حق را از میدان به در کنند و فضای جامعه را نسبت به حق بدبین سازند. از قضا روشهای غلط گروهی از اهل حق، خصوصاً تفرقه آفرینی های غر زنانه یا افشاگرانه و ... مکمل بسیار کارسازی برای نقشه های جبهۀ باطل می شود. این وسط مصلحان جای آنکه دائماً به جان اهل حق غر بزنند یا ایرادبگیرند یا آنها را طرد کنند و فضای جامعه را از امکان تحول مأیوس کنند، سعی می کنند تا با کار رسانه ای و تبلیغی، کدورت ها و بدبینی ها را از بین برند، بر پیشرفت ها تأکید کنند و دائماً افق های روشن را مطرح کنند. مصلحان از کار رسانه ای دنبال بسط آگاهی اند و اهالی باطل  به دنبال بسط غفلت.  این شاید دقیق ترین وجه تمایزی باشد که می توان در مبانی و روشهای کار رسانه ای این دو گروه مشاهده کرد. باید دانست که مصلح برای زدودن کدورت ها در جبهۀ حق و امیدآفرینی برنامه دارد.

تذکر مهم: همانگونه که در ابتدای این بخش بیان شد. دو مورد انتهایی یعنی امیدآفرینی و آزاداندیشی به مانند 5 مورد اصولی اول در تمامی مقام ها و عرصه های اصلاح گری حاضر نیست بلکه این دو مورد ویژۀ زمانیست که مصلح در مقام راهبری یک جمع انسانی یا راهبری فرهنگی یک جامعه قرار می گیرد.

* ادامه دارد.......



[i] تجارب اجتماعی نشان می دهد که توهم مثل بی نظمی می تواند دائما درحال تولید(generation )باشد بی آنکه به هنجارهای اجتماعی بر بخورد

[ii] این وصف امیرمؤمنان – علیه السلام – است از رسول الله الاعظم – صلوات الله علیه و آله- که ایشان را طبیبی می نامند که خودش به دنبال مریض ها می آید.

[iii] حدیث فوق توسط حضرت آیت الله مجتبی تهرانی از منابع روایی نقل و ترجمه شده است.

[iv] نهج البلاغه خطبه 27

[v] بیانات در مراسمبیعت جمع کثیری از دانشجویان و دانشگاهیان 23/3/1368

  نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 12:0  توسط مجتبي عرب مازار يزدي  | 

باسم حق...

مقدمه: این مطلب در پرونده جنگ نرم شماره 49 ام هفته نامه پنجره منتشر شده است

با مرور سخنان رهبر معظم انقلاب مي‎توان دريافت كه ايشان در اين چند ماه، فرمان آغاز نهضت و جنگي كهنه، ولي به‎ظاهر نو را صادر كردند. البته اين اولين‎بار نيست كه رهبران انقلاب فرمان جهاد مي‎دهند. مؤمنان در اين مرز و بوم حدود 50 سال است كه مشغول مبارزه و جنگ به حكم ولي‎امرشان شده‎اند:
مبارزه عليه طاغوت، جنگ تحميلي، جنگ فقر و غنا، جنگ مستضعفين و مستكبرين، جنگ اسلام ناب محمدي با اسلام آمريكايي، مبارزه عليه تهاجم فرهنگي، مبارزه با مفاسد اقتصادي، نهضت نرم‎افزاري و آزادانديشي، جهاد علمي و بالاخره جنگ نرم كه گويي آخرين فرمان جهاد‎ است.
«امروز جمهوري اسلامي و نظام اسلامي با يك جنگ عظيمي مواجه است، ليكن جنگ نرم؛ كه ديدم همين تعبير «جنگ نرم» توي صحبت‎هاي شما جوان‎ها هست و الحمدللّه به اين نكات توجه داريد؛ اين خيلي براي ما مايه خوشحالي است.»
ايشان مانند هميشه نه تنها اعلام آغاز نبرد كردند كه خود نيز به ميدان آمده و به تبيين صحنه مبارزه، اعلام سلاح اصلي در جبهه انقلاب و تقسيم مسئوليت ميان نيروهاي انقلابي پرداختند.
صحنه اصلي نبرد به تدبير ايشان دانشگاه تشخيص داده شد. دانشجويان به سمت افسران جوان و اساتيد در جايگاه فرماندهان اين جنگ نرم منصوب شده و با صداي بلند اعلام شد كه در اين نبرد، سلاح ما ايمان مردم‎مان است. گويي اين اعلام رسا راهبرد دشمن را آشكار مي‎كند؛ چراكه دشمن مثل هميشه خيال خلع سلاح كردن ما را در سر پرورانده و مي‎خواهد ايمان مردم را از آن‎ها بگيرد. اصلا معناي جنگ نرم نيز همين بوده و قرار است كه با هزاران ترفند شيطاني ذهن و قلب مؤمنان آريايي فتح شود تا ديگر جايي براي ايمان به الله نماند.
رهبر دانشجويان را افسران جوان ناميدند. افسر جوان به فرموده ايشان در صحنه است و بنابراين هم به دستور عمل مي‎كند و هم خود صحنه را مي‎آزمايد و تصميم مي‎گيرد. با چنين تفسيري از افسر جوان، او وظيفه دارد كه با كسب نگاهي راهبردي، عمليات نرم عليه دشمن را طراحي بكند. براي كسب نگاه راهبردي بايد كمي به عقب‎تر برگشته و ارتباط اين فرمان آخر را با دستورات قبلي فرماندهان كل قوا‎ امام خميني و مقام معظم رهبري‎ بيابيم. چراكه اين مبارزه از 22 بهمن 57 و بلكه پيش از آن آغاز شده است. مبارزه پابرهنگان و مستضعفين عليه تمام زورگويان عالم كه راهبرد اصلي‎اش همان جمله فراموش‎نشدني امام است:
«ما مي‏گوييم تا شرك و كفر هست، مبارزه هست. و تا مبارزه هست، ما هستيم. ما بر سر شهر و مملكت با كسي دعوا نداريم. ما تصميم داريم پرچم «لا اله الّا الله» را بر قلل رفيع كرامت و بزرگواري به اهتزاز درآوريم.»
به‎راستي بايد گفت تمام دشمني دشمن با ما در همين جمله خلاصه مي‎شود. چراكه نه تنها از حاكميت الله سخن مي‎گوييم؛ بلكه تعارف را كنار گذاشته و «لا اله» را نيز بلند و رسا فرياد مي‎كشيم. گويي بسياري از تهاجم‎هاي دشمن به سوي انقلاب اسلامي «پاتكي» است كه آن‎ها به «تك» حضرت روح الله مي‎دهند.
پس براي كسب توان تصميم‎گيري بايد رمز و راز ميان اين جنگ آخر را با ديگر نبردهاي‎مان در طول 30 سال جمهوري اسلامي فهميد و بر همين اساس در اين نوشته ارتباط ميان يكي از آن‎ها با جنگ نرم شرح داده مي‎شود. هرچند كه فرصتي فراخ نيازست تا نقشه‎اي كامل از ارتباط ميان تمام اين نبردها با هم ارائه شود.

مبارزه با فساد و جنگ نرم

رهبر انقلاب در تاريخ 10 آبان 1380 خطاب به روساي سه قوه فرمان آغاز مبارزه جدي با فساد اقتصادي و مالي را صادر كرده و به‎عنوان فرمانده كل قوا اعلام جنگ كردند. كمتر از يك سال بعد و در تاريخ ششم آبان 1381 در پيامي خطاب به دومين همايش جنبش دانشجويي، بخش عظيمي از اين مبارزه را بر دوش دانشجويان نهاده و از آنان خواستند تا هر پديده ضدعدالتي در واقعيات كشور را مورد سئوال قرار دهند. با رهبري ايشان و ورود دانشجويان انقلابي به ميدان نبرد، وعده نصرت الهي تحقق يافت و گفتمان عدالت‎خواهي‎ هر چند به‎طور نصفه و نيمه‎ بر كشور حاكم شد.
اما ايشان بسيار پيش‎تر و در همان پيام 10 آبان 1381، پيش‎بيني كرده بودند كه حركت در اين مسير ساده نيست و ما با يك نبرد حقيقي مواجه خواهيم شد:
«با آغاز مبارزه جدي با فساد اقتصادي و مالي، يقينا زمزمه‏ها و به‎تدريج فريادها و نعره‏هاي مخالفت با آن بلند خواهد شد. اين مخالفت‎ها عمدتا از سوي كساني خواهد بود كه از اين اقدام بزرگ متضرر مي‎شوند و طبيعي است بددلاني كه با سعادت ملت و كشور مخالفند يا ساده‏دلاني كه از القائات آنان تاثير پذيرفته‏اند با آنان هم‎صدا شوند.»
تنها چند سال از حاكم شدن گفتمان عدالت‎خواهي، آن‎هم به صورت نصفه و نيمه مي‎گذشت كه فريادها بلند شده و به نعره تبديل شد. احساس خطر حضرات، بي‎تدبيري‎ها و بعضا غرض‎ورزي‎هاي بعضي مسئولين به نام عدالت‎خواهي و البته مهم‎تر از همه برنامه‎ريزي‎ها و توطئه‎هاي بددلان و بي‎بصيرتي ساده‎دلان موجب بروز تنش‎هاي اجتماعي در حوادث پس از انتخابات شد.
اگر اين تحليل به‎عنوان حداقل بخشي از عوامل حوادث پس از انتخابات و شدت گرفتن فعاليت‎‎هاي دشمن در جبهه جنگ نرم عليه انقلاب پذيرفته شود، بايد گفت كه ما توانسته‎ايم تنگه استراتژيك طرفداران اسلام آمريكايي را بشناسيم و بنابراين نبايد لحظه‎اي تمركز خويش را از روي نقطه هدف برداريم. جنبش دانشجويي نبايد حتي لحظه‎اي بترسد و پاي خود را از روي دم حضرات بردارد. اگر آن‎ها به سمت اصل نظام هجوم آورده‎اند، ما مي‎توانيم با پاتكي استراتژيك فشار روي دم‎شان را بيشتر كنيم. اهميت در پيش گرفتن چنين راهبردي آن جا معلوم مي‎شود كه صحنه نبرد را شناخته و از ياد نبريم كه به تعبير شهيد آويني آخرين مقاتله اسلام ناب نه با آمريكا كه با اسلام آمريكايي خواهد بود.
البته اين جا بايد به چند نكته مهم توجه كرد: اولا لحظه‎اي نبايد از انصاف خارج شد و بسيار هوشيار بود تا گرفتار بازي‎هاي سياسي نشويم. دوما بايد مدام پازل دشمن را رصد كرد تا با اقدامات خويش تكه‎اي از آن را كامل نكنيم. سوما نبايد فراموش كنيم كه بعضي از مفسدين و متخلفين پشت نقاب اصولگرايي و انقلابي‎گري پنهان شده‎اند. از آن‎ها نبايد با مسامحه گذشت و البته انتظار نعره‎هايي جديد را هم بايد داشت.
اما ضرورت وجود روحيه مطالبه‎گري در جنبش دانشجويي از زاويه‎اي ديگر نيز معنا پيدا كرده و ارتباطي وثيق با جنگ نرم مي‎يابد. رهبر انقلاب با شرح استراتژي‎هاي دشمن در جمع خبرگان، كليد اين ارتباط را به دست ما مي‎دهند:
«همه اين نقاط مثبت، اين قله هاي برجسته اي كه همه اش اميدافزا هست، اين‎ها را سعي مي‎كنند در چشم‎ها كمرنگ كنند. متقابلا نقاط ضعف كوچكي كه حتما وجود دارد، بزرگ كنند. يا نقاط ضعف را – نمي‎گوييم هم كوچك؛ نقاط ضعفي وجود دارد.‎ بزرگ نمايي كنند؛ چند برابرِ آن چه كه هست، اين نقاط ضعف را نشان بدهند؛ سياه نمايي كنند؛ تلقي هاي بدبينانه ي نسبت به نظام را گسترش بدهند. مي بينيد ديگر؛ به زور مي‎خواهند اين يأس را به جامعه القاء كنند.»
يعني دشمن مي‎خواهد كه نقاط مثبت را كم‎رنگ كرده و نقاط ضعف را بزرگ‎نمايي كند. بنابراين بايد تمام تلاش‎مان را براي جلوگيري از اين تاكتيك دشمن به كار بنديم. بايد به‎عنوان جنبش دانشجويي به ميدان رفته و مقابل تبليغات دشمنان بايستيم. البته شايد مهمتر از آن، تلاش براي كارآمد كردن نظام در حوزه‎هاي مختلف باشد. چراكه مردم با چشيدن طعم خدمت صادقانه و كارآمد نه تنها تحت تأثير تبليغات سوء قرار نگرفته كه در دفاع از انقلاب به صحنه هم مي‎آيند. به‎عنوان مثال، مي‎توان همين انتخابات اخير را بررسي كرد. هرچند به رييس‎جمهور منتخب مردم انتقادات فراوان وارد است؛ اما نمي‎توان كتمان كرد كه رأي بالاي مردم به او، با وجود آن هجمه عظيم تبليغاتي به‎خاطر چيزي جز ديدن خدمت صادقانه و بي‎وقفه از او نبوده است.
نقش بي‎بديل جنبش دانشجويي در كارآمدسازي و از بين بردن نقاط ضعف به عنوان تنگه‎هاي «احد» نظام از همين زاويه قابل تفسير است. دانشجويان مي‎توانند دردهاي مردم را به‎خوبي شناسايي كرده، علت اصلي مشكلات را يافته و با مطالبه دائمي از مسئولين، آن‎ها را مجبور به اصلاح سيستماتيك يا تغيير روش‎هاي‎شان بكنند. همچنين با رصد دائمي مسئولين از عدول آنان از آرمان‎ها جلوگيري كنند.
از طرف ديگر با نهادينه شدن چنين رويكردي در جنبش دانشجويي، مي‎توان اميدوار بود كه نسل بعدي مديران و متخصصين جمهوري اسلامي در عين آرمانگرا بودن، مسائل و راه‎كارهاي حل آن‎ها را به‎خوبي بشناسند، و در نتيجه ما چوب ناكارآمدي مسئولين و ساختارهاي نظام را كمتر خواهيم خورد

  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 10:3  توسط محمدمهدی دادمان  | 

باسم حق

مقدمه:

این را در جایی خوندم و بسیار استفاده کردم. حال که رهبری سیاست های کلی اصلاح الگوی مصرف را منتشر کردند فرصت خوبی بود برای انتشار آن. من که تمام تلاشم را میکنم پای بند به آن باشم. البته به جزء بند سوم که به آن، اشکال محتوایی وارد است. چرا که در رساله عملیه اکثر علما، عامل بودن را به عنوان شرط امر به معروف و نهی از منکر نیاورده و بلکه عالم بودم به معروف و منکر کافیست.

اول: تا کالای ایرانی هست، کالای خارجی نخرم مگر آن‌جا که ضرورت و حکمت اقتضا کند و در آن صورت هم با حفظ کراهت باطنی این‌چنین کنم.

دوم: تا کالای خارجی غیر صهیونیستی و غیر امریکایی هست، مقید باشم که سراغ کالای صهیونیستی و امریکایی نروم. در عمل همیشه امکانش هست.

سوم: تا به خودم در این زمینه سختی و مرارت نداده‌ام و مقید به این مسئله نشده‌ام، انگشت اتهام به سوی این و آن دراز نکنم؛ حتی به مسئولین امر که صادرات چنین است و واردات چنان است.

چهارم: در خریدها، مراعات قیمت‌ها را بکنم، مراعات پرهیز از مصرف‌گرایی را بکنم، مراعات خرج اضافه را بکنم. هم‌چون عالی‌نسب، به گونه‌ای که وصفش رفت.

پنجم: در خریدها، فروشنده و بن‌گاهی را مرجّح بدارم که سبقتش در تشیع و نزدیکی به آرمان‌های انقلاب بیش‌تر باشد.

ششم: در بعضی زمینه‌های خاص، مثلا در نشر فرهنگ و خریدن کتاب‌های مفید (البته به شرط مطالعه و لزوم!) بی‌باک باشم! توجه داریم که صرف خرید کتاب هم کمک به انتشار آن هست.

هفتم: به دیگران کاری نداشته باشم اما آن‌ها را به این مرام دعوت کنم و اما در عمل، از این نترسم که همه مخالف من باشند.

هشتم: برای پای‌بندی به این مرام‌نامه، چه بسا هزینه‌هایی از سنخ هزینه‌های اجتماعی لازم باشد یا نباشد، این هزینه‌ها را خودآگاهانه و در کمال نشاط از درستی آن بپذیرم.



این گونه‌ی رفتاری، اگر منحصر به من باشد تنها یک اپسیلون است، اما تغییرات اجتماعی به طور پیوسته و شبکه‌وار در جامعه رخ می‌دهند. عالمی می‌گفت: «اگر خوب‌ها خوب‌تر شوند، بدها هم خوب می‌شوند». برای این‌که روند جامعه به سمت اصلاح الگوی مصرف برود، من باید اپسیلون خودم را کامل ادا کنم.

اگر این مرام‌نامه را پسندیدید و پذیرفتید، آن را منتشر کنید و به‌ترین گونه‌ی انتشار، عمل کردن است

  نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 13:17  توسط محمدمهدی دادمان  | 

اگر مبنای اصلاح گری را رویکردی که بیان شد بدانیم بسط این رویکرد و زمینی تر شدن آن لااقل در دو وجه قابل طرح شدن است:

1-   انصاف و دلسوزی:

وجه اول مربوط به درونیات و اخلاقیات و برخوردها و منشهای فردیست که مصلح در اعمال و عقاید انفرادی خود مدّ نظر دارد و پیش می گیرد. در واقع در این وجه بیشتر به سراغ ویژگیهای فردی مصلحان می رویم. ویژگیهایی که مابه الامتیاز آنان از سایر اقشار است یا به شکل بارزی در آنها وجود دارد.  این وجه را حول سه صفت ریشه ای انصاف( از خانواده عدالت)، دلسوزی و صبرو استقامت می توان مجتمع کرد. انسان اصلاح گر منصف، عادل، دلسوز و اهل صبر و استقامت  است بنابراین :

1-1-  در نگرش و قضاوت اینگونه است؛ یعنی:

1-1-1-  همه جانبه نگر است: خوبی ها و بدی ها را باهم می بیند و در دیدن خوبی ها و بدیها و براندازکردن یک فرد یا مجموعه سعی می کند تا اصل و فرع را از هم تمیز دهد. از بالا نگاه می کند و همۀ جهت ها و وجوه را می بیند. تنها از یک وجه یا یک زاویه نگاه نمی کند، فقط ظواهر و آنچه را با یک فهم دورادور تشخیص می دهد یا وضعیت فعلی یک فرد و مجموعه را مبنای قضاوت قرار نمی دهد بلکه به گذشته و آینده آن هم نظر دارد.

1-1-2-   کل نگر است تا جزء نگر : مصلح نسبت به تک تک جزئیات حساس است و پیگیر اما چون همه جانبه نگر است و به خوبی از بالا به فرآیندها، آدمها و جریان ها نگاه می کند پس اصولاً کل نگر است و خود را در جزئیات متوقف نمی کند.چون از بالا نگاه می کند جبهه ها را می بیند، مرز پررنگ را میان جبهه های حق و باطل میابد و خود را مشغول مرزهای خودساختۀ درون جبهه ای نمی کند. دشمن را خوب می شناسد اما دشمن سازی نمی کند در قضاوت ابتدا به درون و بیرون از جبهۀ حق بودن نگاه می کند آنگاه لحن و روش اصلاح گریش را تعیین می کند. فریب آنهایی که دور خود زرورق پیچیده اند و دم از حق و عدالت می زنند و به گاه عمل و سختی حضور ندارند را نمی خورد. خود را با افراد اهل عملی که ظاهری به آن زیبایی ندارند و در روشها هم کم غلط نیستند به مراتب بیشتر همسنگر می بیند تا آن گروه دیگر که وصفشان رفت. اگر کسی یا مجموعه ای در اصول و جهت گیری ها خوب است و در فروع اشتباهاتی دارد، قضاوت عادلانه را در بیان همۀ موارد صحیح و غلط به همراه وزن هرکدام و اصلی و فرعی بودنشان می بیند نه پررنگ کردن یک نقطۀ ضعف حاشیه ای یا نقطۀ قوت کم اهمیت تر. انسان اصلاح گر به ازای تمام دردهای حقیقی ( و نه بشر ساختۀ) عالم دردمند است و هیچ گاه یک درد جزئی او را به اندازۀ یک درد کلی بی قرار نمی کند.

1-1-3- آرمانگرا و نه توهم گرا است: آرمان واقعیت دور از دسترس است نه تخیل دست نایافتنی. مصلح همواره رو به جلو، قله ها را نگاه می کند و وضع موجود را با آنها می سنجد اما قله ها را می بیند و مسیر را می شناسد و این دو ساختۀ قوۀ تخیل او نیستند چراکه مرد عمل است. او چون آرمانگراست و توهم گرا نیست در تحلیلش برای قضاوت و بررسی یک فرد با مجموعه عجولانه به نتیجه نمی رسد بلکه با وسواس کامل سعی می کند تا مسائل را از زوایای مختلف نگاه کند حتی خود را جای مسئول مجموعه یا فرد مورد نظر می گذارد تا مشکلات و مصائب را از درون بررسی کند و مصالح را از زوایۀ آنها بسنجد و بعد به قضاوت برسد و حکم کند چراکه نیک می داند مسیر عمل و تغییر با مسیر تخیل و مطالبۀ توهمی متفاوت است.

1-1-4- خوشبین است در حالیکه خوش باور و ساده لوح نیست: درون جبهۀ حق انسان اصلاح گر با یک فرع غلط همه چیز را سیاه نمی بیند بلکه در مرتبه ای بالاتر وقتی سخن از دوستان حق است؛ ظاهراً در ادبیات دینی خود چنین داریم که باید خطای دوست را در نزد خود به 70شکل توجیه کنیم، یعنی خطای دوست اگرهم حقیقتاً خطای واضحی باشد، انسان شیعۀ اصلاح گر به سبب نگرش دوستانه و دلسوزانه، آبروی دوست را در برابر اغیار نمی برد یا در نزد خود او از اعتبار دوست کم نمی شود. حتی در مواردی که متوجه می شود که دوست ملتفت اشتباه خود شده است خود را به ندیدن می زند. از طرف دیگر چون نگرش جبهه ای دارد و مرزهای اعتقادی و رفتاری و عملی برایش پررنگ است و اوصاف دشمنان را خوب می شناسد به شدت نسبت به حرکات دشمنانۀ آگاهانه یا از سر غفلت و جهل، تمایل به باطل و امید بستن به دشمنان حق حساس است و فریب ظواهر حق گرایانه و سوابق بلند بالای افراد در جبهۀ خودی را نمی خورد.

1-2-  در منش، برخورد و گفتار نیز منصف و دلسوز است؛ یعنی:

در گفتار حتی المقدور از قول لیّن استفاده می کند و اگر لازم باشد به دوستان عتاب می کند اما از همان جنسی که پدران گاهی فرزندان خود را مورد عتاب قرار می دهند. البته در برابر دشمنان حق به جایش اشدّاءُ علی الکفّار[i] است هرچند برحسب گفتۀ بزرگان گویا آن شدت هم برآمده از رحمت است.

مصلح نقد و ارزیابی می کند، غر نمی زند. نقد کردن هم برای او امری ذاتاً اصیل نیست و  انتقاد را برای وقوع اصلاح امری اصیل می داند، لذا شانتاژ و سیاه نمایی نمی کند و دنبال حاشیه سازی نیست تا حرفش بیشتر طرفدار و خریدار پیدا کند بلکه اصالتاً در جست و جوی تغییر یک واقعیت در جهت حقیقت است. مصلح به عکس اصلاح طلب ها معتقد نیست که «من نقد می کنم پس هستم»!

شخص یا مجموعۀ مورد انتقاد را خصوصاً اگر از دوستان حق باشد طی انتقادکردن منکوب نمی کند و زیر پاهایش لگدمال نمی کند تا فرد یا مجموعۀ مورد نظر نفسشان تحریک شود و به دندۀ لجاجت بیفتند یا او را یک آدم سیاه بینی ببینند که حرفی برای گفتن ندارد. راه بازگشت را باز می گذارد و از هرگام مثبت درجهت اصلاح ولو درحد پذیرش در لفافۀ اشتباه، استقبال می کند چون دنبال اثبات خود نیست. اگر می خواهی مفهوم آیۀ شریفۀ *(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ كُونُواْ قَوَّامِينَ لِلّهِ شُهَدَاء بِالْقِسْطِ وَلاَ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَى أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ)*[ii] را ببینی باید رفتار اصلاح گرانِ حقیقی را نظاره کنی. آنها عدالت و میزان حق را در انتقاد و اصلاح به خوبی رعایت می کنند چه طرف حساب موسوی باشد، چه هاشمی، چه خاتمی، چه مشایی، چه رضایی، چه احمدی نژاد. چه سپاه و قوۀ قضائیه باشد چه احزاب و گروه های مجرم. این نکته را اهل نظر[iii] به خوبی می توانند درک کنند.

1-3- صبر و استقامت:

مصلحان چه در برخوردهای فردی و چه در اعمال اجتماعی همواره لوازمی را با خود به همراه دارند که از ذات جهان بینی آنها و رسالتی که برای خود برگزیدند نشأت می گیرد. این لوازم همه در عنوان جامع صبر و استقامت قابل جمع اند. صفت سوم لوازمیست که اگر نباشند امر اصلاح چه در حوزه فردی و چه جریانی و گروهی ممکن نخواهد بود.

آنکه قصد اصلاح گری دارد باید بداند که این مسیر، بسیار سخت و ناهموار است. اصلاح گری دشمنان را عصبانی می کند چون آنها به دنبال بسط فسادندو تحمل دیدن حرکت جبهۀ حق به سمت صلاح را ندارند پس سعی می کنند تا وجهۀ مصلحان را خراب کنند. اصلاح گری خودیهایی که در روش اشتباهات زیادی دارند و بعضاً ظلم هایی در فروع از آنان سر می زند را بدبین و ترش رو می کند و موجب می شود تا اینان به مصلحان رگه های روشنفکرمآبی و ترس از دشمن را نسبت بدهند. اصلاح گری دادِ اصلاح طلبان را بلند می کند، سبب می شود تا انگ محافظه کاری، کوتاه آمدن از اصول، عدالت خواه نبودن، توجیه گر بودن، پشتیبانی از تندروها کردن و سکوت در برابر تندروی، شعار دادن و اهل عمل نبودن و ... به وسیلۀ طلب کنندگان اصلاح نثار مصلحان بشود. اصلاح گری دشمنان زیادی دارد. اینگونه است که صبر و استقامت مصلحان سه رکن دارد:

          1-3-1- گذشت و ایثار:

مصلح تنها در اندیشۀ بسط و قوام جبهۀ حق است، بنابراین شانتاژها و رسانه بازیهای اهل باطل او را عقب نمی نشاند، از برچسب زدن های اهل حقی که نگاه عمیق و جامع او را ندارند می گذرد و حتی با وجود تهمت ها دست از التفات به اهل حق و دفاع از آنان در برابر دشمنان بر نمی دارد. مقابله به مثل نمی کند و آبروی آنها را بین عموم و خواص از بین نمی برد. مصلح اهل هزینه دادن است نه هزینه کردن. خود را برای ارزش ها هزینه می کند نه ارزش ها را برای خود. آبرو و هست و نیست خود را به پای هم جبهه ای ها می ریزد نه اینکه آبروی حق را فدای خود کند. هرجا مصالح جبهۀ خودی در حوزه ای پیشگام بخواهد که پا برمیدان های مین جادۀ آرمانها بگذارد مصلح اولین داوطلب است. هیچ گاه مصلح را در حالی که گوشه ای بنشیند و خطاب به دشمنان بگوید که «من هم نسبت به فلان مسئله انتقاداتی دارم» نخواهیم دید. بلکه مصلح همواره وسط میدان نیازهای نهضت است و سعی می کند تا دیگران را با خود بکِشد نه اینکه ناز کند و او را بکِشند.

        1-3-2- : تدریج و تکرار:

مصلح دنبال اصلاح اساسی و راهبردیست و بر موانع بزرگ راه، آگاه است. وی می داند که در فرآیندهای اجتماعی و اساسی نباید دنبال تغییرات یک شبه بود بلکه باید پله پله گام برداشت و هرلحظه به دنبال ادای تکلیف رفت و منتظر برکت خدا بود. اهالی اصلاح بنیادها و ریشه ها باحوصله اند، قدم های عمیق را در بازه های زمانی مناسب بر می دارند، هل نمی شوند و عجله نمی کنند. رویکردها، برخوردها و عملکردهای مصلحان آمیخته با ابزار تدریج و تکرار است.

        1-3-3- خستگی ناپذیری و مأیوس نشدن:

وقتی مسیر ناهموار است و همراهان اهل اصلاح گری کم عدّه، پس برای وقوع اصلاح علاوه بر تدریج، نباید از گام های کوتاه خسته شد و از تغییر مأیوس. راه اصلاح از حرکت آهسته اما پیوسته و مستمر و گاه تکرارهای هزار باره می گذرد. نباید از این فرآیندهای ظاهراً لاک پشتی، تکرارهای درظاهر بی فایده و قلّت عدد خسته شد. ناامیدی از رحمت الهی بزرگترین دام شیاطین است. بسیاری از ما در برهه ای کوتاه و سطحی کوچک، اصلاح گری را تجربه کردیم اما اغلب به دلیل خستگی و یأس دچار آفت اصلاح طلبی شدیم. مصلحان به این سلاح یعنی عزم پولادین مجهزند.

اگر عمری باشد در قسمت بعد وجه دوم را که بیشتر به حضور اجتماعی و جریان سازی مصلحان ارتباط دارد بیان خواهیم کرد.

نکته ضروری: این مطلب تقریبا در نیمه اردیبهشت نوشته شده و از آن زمان تغییر خاصی جز ویرایش جزئی در آن رخ نداده است.



[i]  قرآن کریم در اوصاف حضرت رسول اعظم(ص) و یارانشان چنین می فرماید که : « رُحَماءُ بینهم اشدّاءُ علی الکفّار» - سوره مبارکه فتح آیه 29

[ii] اى اهل ايمان ! همواره [ در همه امور ] قيام كننده براى خدا و گواهان به عدل و داد باشيد . و نبايد دشمنى با گروهى شما را بر آن دارد كه عدالت نورزيد ; عدالت كنيد كه آن به پرهيزكارى نزديك تر است . و از خدا پروا كنيد ; زيرا خدا به آنچه انجام مي  دهيد آگاه است .آیه 8 سوره مبارکه مائده

[iii] ظاهرا "نظر" در ادبیات قرآن کریم به معنای "نگاه کردن با دقت" به کار رفته است.

  نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 10:8  توسط مجتبي عرب مازار يزدي  | 

اشاره: اینرا چندی پیش برای بهاران بسیج نوشتم. اینجا جای مناسبی برای بازنشر آن است!

وقتي واژه­اي وارد ادبيات عمومي يك جامعه مي­شود، در بدو حضور معنايي بسيط و مجمل دارد و بيشتر از روي مصداقي كه بدان اشاره دارد فهميده مي­شود. اما به مرور كه اين مفهوم بيشتر جاي خود را باز مي­كند معنايي دقيقتر مي­يابد و اختلاف فهمهايي كه پيش از آن مخفي بود تدريجاً رخ مي­نماياند. اين اختلاف نظرها نه تنها مذموم نيست كه دقت و توجه به آنها خود از ممدوحترين امورات نخبگان يك ملت به شمار مي­رود و ثمره­ي آن نه فقط شفاف شدن فضاي عمومي و خصوصي جامعه، كه  «پيرايش و پيشرفت» فرهنگ و دانش آن مملكت خواهد بود.

    جنگ نرم يكي از همين واژه­هاست و شدت استمرار كاربرد آن در ماه­هاي گذشته –كه بوضوح مديون فرهنگ­سازي شخصي رهبر انقلاب است- نه تنها آنرا ملول و كم­فروغ نكرده بلكه همچون سوهاني كه بر فلزي زنگارگرفته كشيده شده باشد، روشني و جلاي ديگري به مفهوم آن بخشيده است. اين نوشته در پي آن است كه با بررسي مورديِ «نقش» و «سطح عملياتيِ» سه افسر روزنامه­نگارِ جنگ نرم امروز ايران، به واكاوي سطوح عميقتر مفهوم جنگ نرم بپردازد و بدين وسيله تصويري نافذتر از عرصه تقابل نرم امروز انقلاب اسلامي ارائه دهد.

***

نگاهی به فضای رسانه­ای ماه­های اخیر و توجه به ادبیات سیاسی و فرهنگی مورد استفاده در تریبونها و اظهار نظرهای سیاسیون کشور، نشان مي­دهد كه معاني گوناگوني از اصطلاح مشترك «جنگ نرم» استفاده مي­شود. از سوي ديگر در آوردگاه امروز ايران روزنامه­نگاراني به فعاليت مشغولند كه هريك جهت خاصي را در حرفه خويش برگزيده­اند و آثار گوناگوني را در سطوح مختلف جامعه به جا مي­گذارند و چارچوب مفهومي بسيط موجود قادر به ارزيابي عمل و اثر و مقايسه فعاليت آنها را بوجود نمي­آورد كه اين خود حاكي از خلأ تئوريك در توصيف و تبيين وضع موجود است.

     تأملي دقيق در معاني استفاده شده­ي «جنگ نرم» در ادبيات سياسي كشور، حداقل نشان از 3 زاويه نگاه مختلف به ميدان مبارزه غيرسخت امروز ايران دارد:

 

1- برداشت «سياسي-امنيتي» از جنگ نرم / كيهان / حسين شريعتمداري

در يك نظر «جنگ نرم» در كنار عباراتي نظير «كودتاي نرم»، و به معني «اقدام غيرخشونت­آميز عليه نظام سياسي حاكم و به قصد تغيير آن»  به كار برده مي­شود و مصداق آن «انقلابهاي مخملي» ذكر مي­شود. ويژگي چنين ديدگاهي آن است كه جنگ نرم علیه انقلاب اسلامی را بیشتر از زاویه­ای «سیاسی و امنیتی» مورد تحلیل قرار می­دهد و آنچه را در حال وقوع است توطئه­اي سياسي و اطلاعاتي براي براندازي نظام از داخل ساختار آن قلمداد مي­كند. چنين ديدگاهي لاجرم راهکارهایی سیاسی-امنیتی را برای مقابله با چنین عملیاتی پیشنهاد می­کند و تلاش خود را براي تحقق چنين راهبردي چه در عرصه رسانه چه در عرصه سياسي و چه در عرصه قضائي به كار مي­گيرد.

    شايد يكي از شاخص­ترين چهره­هايي كه صاحب اين ديدگاه است «حسين شريعتمداري» باشد كه سالهاست مؤسسه كيهان را در چنين خط سيري هدايت مي­كند و بواسطه روزنامه كيهان نقش مهمي را در عرصه سياسي-اجتماعي ايران ايفا مي­كند. سلسله­كتابهاي «نيمه­پنهان» مؤسسه او و سرمقاله­هاي معروف كيهان در سالهاي اخير و بخصوص مجادلات مطبوعاتي او در دوران دوم خرداد با همتاي روزنامه­نگارش در جبهه مقابل، «اكبر گنجي» و همقطاران او، نشان از اين دارد كه «حسين شريعتمداري» را مي­توان نماد تام و تمام نگرش سياسي-امنيتي به اوضاع اجتماعي-سياسي ايران دانست.

 

2- برداشت «رواني-تبليغاتي» از جنگ نرم / وطن امروز / حسين قدياني

در نظرگاه ديگري «جنگ نرم» در كنار عباراتي نظير «جنگ رواني» و به معناي «عمليات رواني و تهاجم تبليغاتي عليه نظام حاكم و حاميان آن و به قصد درهم شكستن روحيه مقاومت و اعتماد به نفس آنها و القاي يأس و نوميدي» استفاده مي­شود و از «رسانه­هاي بيگانه و دنباله­هاي داخلي آن» به عنوان مهره­ي اصلي اين نبرد ياد مي­شود. نظر دوم جنگ نرم را از زاویه­ی «روانی-تبليغاتي» می­بیند و تلاش برای حفظ و بسط فاکتورهای مثبت روانی جامعه را برای خنثی کردن توطئه تبلیغاتی دشمن لازم می­بیند.

    «حسين قدياني» روزنامه­نگار جوان روزنامه وطن امروز و نويسنده ستون محبوب «روزخند» آن روزنامه شايد يكي از فعالترين روزنامه­نگاران جبهه مدافع انقلاب بود كه طنزنويسي­هاي او در كنار ساير قسمتهاي روزنامه وطن امروز نقش بسزايي در شكستن حصر رواني روزهاي سخت پيش و پس از انتخابات داشت. او گرچه شايد هنوز به اندازه همتاي مقابل خويش «ابراهيم نبوي» شناخته شده نيست اما بخوبي نشان داده است كه قلم درخشان او از ظرفيت بالايي براي ايجاد روحيه در ميان خودي­ها و شكستن همينه­هاي كاذب جبهه مقابل دارد. سبكي كه او براي نوشتن در روزنامه و وبلاگ انتخاب كرده است بخوبي حاكي از آن است كه «جنگ رسانه­اي و تبليغاتي» برداشت او از فضاي تقابل اين سالهاي ايران است.

 

3- برداشت «فكري-فرهنگي» / مهرنامه / محمد قوچاني

در نظر سوم «جنگ نرم» در كنار عباراتي نظير «تهاجم فكري و فرهنگي» معنا مي­يابد و به مفهوم «تحت هجوم قرار دادن مجموعه ارزشها و باورها و بينشهاي يك جامعه و تلاش براي استحاله كردن مباني فكري و پايه­هاي اصيلِ فرهنگ يك ملت» كاربرد مي­يابد و مسأله­ای مانند «نابسامانی وضعیت علوم انسانی در کشور» از مسائل محوری آن به شمار می­رود. برداشت سوم جنگ نرم را با نگاهی «فکری و فرهنگی» مورد تحلیل و بررسی قرار می­دهد و راهکارهایی از جنس مقابله فکری و تئوری­پردازی عملياتي براي تداوم و بسط انقلاب اسلامی را به عنوان اصليترين راهكارهاي مقاومت و پيروزي در برابر انديشه­ها و فرهنگ الحادي معرفی می­کند.

    امّا نام «محمد قوچاني» در غياب روزنامه­نگاري از جبهه انقلاب اسلامي كه در اين سطح و با چنين ديدگاهي قلم بزند، به ناچار و مع­الاسف بايد به عنوان نماد برجسته ديدگاه فكري-فرهنگي آورده شود. محمد قوچاني در چند فعاليت حرفه­اي روزنامه­نگاري خويش و بخصوص در مجلات شهروند امروز و ايران­دخت و حالا «مهرنامه» بخوبي نشان داده است كه تمايل دارد ضربه خويش را نه بر شاخه­ها و نه بر تنه­ها كه بر مباني و ريشه­ها وارد كند و سخن خويش را نه در هيئت يك سياستمدار و نه در پشت تريبوني رسانه­اي بلكه از منظري فيلسوفانه و علمي مطرح كند. شهروند امروز و تا حدودي ايران­دخت و مهرنامه توأمان حاوي «انديشه» و «فرهنگي» است كه زيربناي تمام حرفهاي گفته و نگفته­ي قوچاني و هم­پياله­اي­هاي اوست و اينچنين قوچاني، در عرصه اجتماعي ايران و در غياب هم­آوردي درخور، رندانه و داهيانه يكه­تازي مي­كند و ما...

 

  امّا بعد از شرح اين سه برداشت تذكر اين نكته لازم است كه هرچند در ظاهر آنچه علیه انقلاب اسلامی در حال وقوع است، شمایلی از مصادیق هر سه نگاه را در خود دارد، لیکن در واقع تفاوت در زاویه نگاه هریک از این برداشت­ها نسبت به پدیده­ای واحد است. هر رویکرد لایه­ها و سطوح متفاوتی از پدیده واحد تاریخی را توصیف و تحلیل می­کند و لاجرم بنا به همان زاویه نگاه، راهبرد متناسبی را برای کنترل شرایط پیشنهاد می­کند. در حقیقت بحث بر سر درستی یا غلطی رویکردها نیست که عملاً هر سه دیدگاه، وجوه مختلفی از پدیده­ی واحدی را ارائه می­دهند- بلکه بحث بر سر عمق و دامنه تحلیل و بررسی موشکافانه­ای است که از علل و اهداف اتفاقات ارائه می­شود. اما آنچه در اين ميان اهميت دارد نظام اولويتي و درجه اهميتي است كه هريك از اين سطوح در يك نگاه كلي خواهند داشت. نگاهي به مجموعه دغدغه­هاي امام و رهبري –كه البته خود نياز به تبيين و تفصيلي بسيار بيشتر دارد كه مجال آن نيست- نشان مي­دهد كه گرچه در كوتاه­مدت و ميان­مدت نگاه­هاي سياسي-امنيتي و رواني-تبليغاتي به عملكرد دشمن مهم و حتي ضروريست، ليكن هيچكدام از حيث اهميت و اولويت با برداشت فكري-فرهنگي از جنگ نرم و مهمتر  از آن نگاه فكري-فرهنگي به انقلاب اسلامي و حركت در جهت چنيين ديدگاهي برابري نمي­كند.

    نگاه فكري-فرهنگي نه تنها در عمل رسانه­اي، بلكه در عمل سياسي، در عمل آموزشي، در عمل اقتصادي، در عمل صنعتي و از همه مهمتر در عمل فرهنگي – و از صدقه سر نگاه­هاي تجاري و توريستي به فرهنگ در سالهاي پس از جنگ- و نه تنها در بعد سلبي و در دفع فتنه­ي قوچاني­ها كه در بعد ايجابي و براي بسط كلمه توحيد و مكتب تشيع و طرح انقلاب اسلامي ضرورت بنيادين امروز و فرداي جمهوري اسلامي است و اين مهم نه از بالا و از مطالبه بيهوده از سياسيون و مسئولان، كه از پايين و از احساس دغدغه و عمل صبورانه و تدريجي من و شما شكل خواهد گرفت. انشاالله.

 

یاعلی

  نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 17:22  توسط محمد حسين بادامچي  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

«راه و رسم اصلاح گران»- بخش اول

پیش از دستور:

پیش از شروع خواندن متن چهار نکته را باید تذکر داد. اول اینکه مطلب پیش رو مکمل دو مطلب دیگر به نامهای «آفت اصلاح طلبی در شجره طیبه» و «درد اصلاح گری» است که مرور آنها در وبلاگ نظرسوم خالی از فایده نیست. هرچند به نکات عمدۀ آنها در متن حاضر اشاراتی شده اما لااقل از حیث بررسی موردی و مثالی، متنهای گفته شده مفید خواهند بود. دوم اینکه در همین ابتدا از طولانی بودن متن باید عذرخواهی کنیم اما خواننده محترم مطمئن باشد، زمانی که برای این کار اختصاص می دهد؛ انشاءالله در طول زندگی و فعالیتهای اجتماعی راه گشا خواهد بود. سوم اينكه مطلب حاضر حدود 1.5 ماه پيش نوشته شده است و طي يك ماه گذشته توسط برادرانم مهدي دادمان و آرش عباسي ويراست فني و محتوايي شده است. به علاوه چون مطلب طولاني بد آن در 4 يا 5 قسمت تقديم مي شود. يك نسخه ناقص تر آن نيز در بهاران شماره 4 چاپ شده است. اما نسخه حاضر خصوصا بخش آخر مطلب يعني قسمت 4يا 5 كاملا جديد است.

مقدمه:

اصلاح مقابل افساد است و دلیل تحول ها و انقلاب ها. مصلحان همیشۀ تاریخ، کسانی بودند که رسالتی سنگین به نام "اصلاح افراد و جامعه در جهت حق" را بر دوش خود احساس می کردند. در این بین زیادند کسانی که دوست دارند مصلح باشند و شاید درظاهر ژست مصلحان را به همراه داشته باشند اما واقعیت چیز دیگریست. این افراد معمولا مشکل اصلی را یا باید درون خود جستجو کنند و به اصلاح خود دست برند یا در منش و روش فعالیتهای اجتماعی خود تجدیدنظر کنند. دو رویکرد عمومی را می توان در باب مقوله اصلاح به خوبی از هم تفکیک کرد: تلاش های انتقادی نسبت به وضع موجود و اقدام به حرکات اصلاحی در حد وسع درجهت آرمانهای صحیح که نام اصلاح گری را بر آن می گذاریم. درکنار گوشه ای نشستن و اوضاع را نقد صرف کردن وطلبکارانه اصلاح را طلبیدن که نام اصلاح طلبی را برآن می گذاریم.[i] همه ما ذاتاً علاقه مندیم که اصلاح گر باشیم و نه اصلاح طلب. اغلب ما لااقل برای یک دوره کوتاه و درسطحی کوچک اصلاح گری را تجربه کردیم اما نتوانستیم ثابت قدم بمانیم و دچار آفت اصلاح طلبی شدیم. در مطلب حاضر سعی بر اینست که راه و رسم اصلاح گران را به تفصیل بیان کنیم و درحدامکان به کمک مثالهایی از درون واقعیات جامعه، شاخصهایی برای اصلاح گری بیابیم. باشد که بتوانیم خود را به مسلک مصلحان بزرگ تاریخ نزدیک کنیم و از آفت اصلاح طلبی دور نگاه داریم.

مبنای اصلاح گری

آنان که اهل معنا هستند برای آدمهای بی معنایی مثل حقیر اینگونه تبیین کرده اند که عارف واصل نه فقط خود را جزئی از عالم می داند، بلکه به آن مرتبه از وحدت می رسد که تمام اجزای عالم را اجزای وجود خود می داند. از این روست که عارف وقتی کفر یک انسان را ببیند گویی پاره ای از وجود او را کنده اند و اگر ایمان مؤمنی را درک کند گویی خود به مقام قرب خدا نزدیک شده است. لذا آن عبدِ بی نظیر خداوند را می بینیم که خالقش یعنی تنها کسی که عظمت او را به اندازه می شناسد درباره اش چنین می فرماید:

*(لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ)*

«گویی تو مي  خواهى براى اينكه آنان ايمان نمي  آورند ، خود را از شدت اندوه هلاك كنى !»[ii]

چه می شود حضرت حق کسی را که این همه جنگ به راه انداخته، اینگونه توصیف می کند؟ او به قدری اجزای عالم را دوست داشت که حاضر بود آنها را به بهشت ببرد ولو با غل و زنجیر، درست شبیه همان رفتاری که در قیام انسان علیه خویش سراغ داریم. رفتار آن انسان کامل برای ما اسوۀ حسنه است، ما از کفر کافران هم نباید به سبب خصومت شخصی ناراحت باشیم بلکه رفتار ما باید درست بسان انسانی باشد که پاره ای از بدن او را جدا کرده اند. تفاوت منش، رفتار و گفتار چنین آدمی با کسی که بغضش ریشه در مزاحمت مبغوض برای منافع و حریم شخصیش دارد از کجا تا کجاست؟ کسی که عضو خانواده ای باشد، اگر برادرش معتاد باشد، یا پدرش انسان بداخلاقی باشد یا... حتی اگر از شدت آزارهای آنها به سطوح هم آمده باشد هیچگاه حاضر است در برابر غریبه ها آبروی اعضای خانواده خود را ببرد؟ قاعدتاً خیر. چون درد آنها را درد خود می بیند و حسن آنها را حسن خود و آبروی آنان را آبروی خود. کسی که تمام هستی خود- به معنای دقیقش[iii]-  را مدیون انقلاب اسلامی و وجود نظام اسلامی بداند وقتی بخشی از آن بد کار کند، غر می زند، مثل طلبکارها مطالبه می کند و صدایش را بلند می کند تا همگان بشنوند و به قولی لات بازی در می آورد و آبرو ریزی به راه می اندازد؟ یا مثل آدمی که یکی از اعضای خانواده اش یک عیب و نقصی دارد، هزار ملاحظه را لحاظ می کند و با نرمی و دلسوزانه آن هم حتی المقدور طوریکه گوش نامحرمان نشنود انتقاد[iv] می کند؟ حتی فرض کنید یکی از اعضای خانوادۀ شما، در معرض عموم آن هم به ناحق آبروی شما را ببرد آیا روا می دانید که مقابله به مثل کنید؟ کسی هست که رعایت چنین ملاحظاتی را محافظه کاری و خوش باوری بنامد؟

گرفتن چنین نسبتی با سیستم، جامعه یا افرادی که قصد اصلاح آنان را داریم، سخت ترین شاخص و حتی مبنای اصلاح گری است. ای بسا که اگر بنابر الگوگیری از آن "اسوۀ حسنه" باشد باید به دشمنان حق هم که با آنان درجنگیم درسطحی اینگونه نگاه کنیم. نقطۀ مقابل این رویکرد، نگرشیست که حتی خودی ترین افراد و مجموعه ها که لااقل در اصول و جهت گیری درست هستند را چنان با ضربات سنگین قلمی و نیشهای زبانی می کوبد و از آنان اعلام برائت می کند که دشمنان آن اصول و جهت گیری ها هم از عمق وجود خوشحال می شوند. درواقع اصلاح گر چون وجودش درد می کند و بی قرار است به دنبال اصلاح فساد به مثابۀ درمان تن بیمار است.

اینگونه است که اصلاح گری از جنس درد است و اصلاح طلبی از جنس غرزدن و خودبزرگ نمایی و خود فهیم بینی.

اگر مبنای اصلاح گری را رویکردی که بیان شد بدانیم بسط این رویکرد و زمینی تر شدن آن لااقل در دو وجه قابل طرح شدن است: انصاف و دلسوزي ، دست بردن به اصلاح اجتماعي همراه با بصيرت

در قسمتهاي بعدي توضيحات بيشتري را راجع به اين وجوه خواهيم ديد. ان شا الله



[i]  تعبیر اصلاح گری و اصلاح طلبی را اولین بار از زبان حجت الاسلام و المسلمین سید علی موسوی شنیدم. این تعبیر با آنچه که درفضای سیاسی جامعۀ رایج است متفاوت می باشد و باید مراقب بود که درطول متن آن را با اصلاح طلبی به مفهوم غلط رایج اشتباه نگرفت. چراکه بسیاری از کسانی که خود را اصلاح طلب نامیدند به معنای دقیق کلمه افساد طلبند و نه اصلاح طلب و نه اصلاح گر.

[ii] آیه شماره 3 سورۀ مبارکۀ شعراء

[iii] یخرج الحی من المیت

[iv] انتقاد # غر

  نوشته شده در  شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 23:59  توسط مجتبي عرب مازار يزدي  | 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

مطلب زير سال گذشته حدود اواخر فروردين ماه در ادامه مطلب آفت اصلاح طلبي در شجره طيبه نوشته شده بود كه در اين وبلاگ انتشار نيافت. به مناسبت حفظ آرشيو و انشاالله بسط مفصل تر بحث در آينده اي نزديك لازم بود تا اين مطلب هم  روي وبلاگ نظرسوم قرار بگيرد.

 

يك سو تفاهم را برطرف كنم در اين مطلب برخي برداشت كردند من منظورم يكي از دوستان بوده در عيني كه سعي كردم حتي يك مثال از خودم بياورم تا روشن شود حرفم نقد فرهنگي و روشيست نه نقد شخصي

اين رو هم بد نيست بگم كه من اين مطلب رو شنبه قبل نوشته بودم ولي به دلايلي جمعه گذاشتم روي وبلاگ، نزديك به يك هفته –از اوايل نوروز-هم داشتم  بهش فكر مي كردم يعني قبل از خيلي از اين بحثهايي كه طي هفته پيش اتفاق افتاد خدايي نكرده سو برداشت نشه. رگه هايي از اين روش نقد را در نوشته يكي از دوستان عزيزم ديدم كه اتفاقا خيلي هم نافذ و موثر حرف مي زنند بهانه اي شد ايرادي كه به خودم هم وارد است را تشريح كنم.

من منكر برخي مزايا و حقايق اين نقدها نيستم ولي به نظرم افساد اين روش نقد( نه نوشته خاصي و نه گوينده خاصي خيليهامان كما بيش اين مشكل را داريم) بيشتر است و نگراني من از جاي ديگر هست شايد با چند مثال راحت تر بيان كنم:

1-  روزي تنها كمتر از 10 نفر در مجلس هفتم طرفدار احمدي نژاد بودند يكي از آنها هم دكتر عماد افروغ بود دكتر افروغ به برخي عملكردهاي دكتر احمدي نژاد نقد داشت نقدهاي بعضا بجا و بعضا نابجا. اما آمد اول از همه درست كسب اطلاع نكرد كه دولت دارد چه مي كند به  روزنامه ها و سايتها و شنيده ها و پيش بيني رفتارها اكتفا كرد و بعد هم با وجود اين نقص نگاه ها( لزوما نه در همه موارد) آمد در رسانه هاي علني از دولت انتقادات تند كرد براساس ايده آلها و معيارهايش براي اصولگرايي نه با نيت بد. بعد چه شد؟ بعد عده اي حامي متعصب دولت پيدا شدند كه دكترافروغ را تخريب كردند . افروغ نگاهش تندتر شد و نسبت به دولت بدبين تر تا جاييكه رئيس جمهوري كه ره بر نظام آن را احيا كننده گفتمان انقلاب مومن شجاع كارآمد انقلابي  و ... مي خواند را ماكياول مسلمان خواند .مي دانيد بدترين فحش سياسي چيست ؟ ماكياول فيلسوفي بود كه مي گفت هدف وسيله را توجيه مي كند و هدف قدرت است. گذشت بيشتر افروغ را هتك كردند و تا جايي رسيد كه دكتر افروغ گفت آقاي خامنه اي مصلحت انديش تر است و امام حقيقت طلب تر( انشاالله كه مضمون حرف را تغيير نداده باشم) بيشتر او را هتك كردند جايي رسيد كه ماه گذشته افروغ در يك همايش دعوت از ميرحسين كنار سعيد حجاريان و صادق زيبا كلام سخنراني كرد. افروغ هنوزهم يك اصولگراست احمدي نژادهم يك اصولگراي فعال است كه اگر به علاوه سه يا چهار ميشد نمره اش 20 بود اگر افروغ از ابتدا اين همه انرژي كه براي نقد صرف كرد را صرف اصلاح دولت نه با غرغر بيروني كه با كمك از درون مي كرد داخل مي رفت جايي كه خوب بود دفاع مي كرد آن وقت غر هم ميزد امروز به اينجا مي رسيديم؟

نقش امثال مايي كه به هيچي كسي را هتك مي كنيم و از دايره انقلاب بيرون جاي خود و كاش كمي هم بترسيم از خدا. ولي اينجا صحبت از روش افروغي در نقد است.

2-  مثال بالا سياسي بود چون سياست روبناست و همه تا حدودي دركش مي كند ولو كامل نفهمند بنابراين به زبان عاميانه خودمان صحبت كردم! اما يك مثال علمي :  مطلعيد در كشور ما نظرياتي متفاوتي راجع به علم ديني و تحقق جنبش نرم افزاري وجود دارد. يكي از گروه ها كه از بيست و چند سال پيش در اين حوزه كار كرده اند فرهنگستان علوم اسلامي در قم است. اتفاقا اگر پاي صحبت اساتيد دانشگاهي و حوزوي صاحب نظر راجع به بحث علم ديني بنشينيد اكثريت قاطع اول يك دور فرهنگستان را براي شما تخريب مي كنند و مي گويند اينها آدمهاي متوهمند بعد نظر خود را اعلام. سوادي در اين حوزه ندارم اما آن كمي كه خودم خواند و شنيدم ازشان و با نظريات كساني مثل آقاي جوادي آملي ، دكتر عماد افروغ ، حجت السلام نبوي ، دكتر كچوئيان و ... مقايسه كه كردم واقعا احساس كردم 10% نقدهايي كه به آنها وارد مي كنند واقعا وارد است ولي اگر يك گروه در كش.ر باشد كه براي تحقق جنبش نرم افزاري حرف دارد مدل دارد (حرف كلي و مبهم نمي زند ) ولو اشكالاتي هم دارد همين فرهنگستان است ولي بريد و تماشا كنيد راجع به آنان چگونه سخن مي گويند چه در حوزه چه در دانشگاه. چرا بايد جوري نقد كنيم كه اينطور بشود اينها ظرفيت سوزي نيست؟ اينها بدبين كردن يك امت نسبت به ظرفيتهاي عميق خود نيست كه حال درصدي هم اشتباه دارند. اما چرا بايد طوري صحبت كنيم يعني نقد كنيم كه خودمان هم يادمان برود اگر چند ظرفيت كوچك نظريه پردازي هم در اين حوزه جنبش نرم افزاري در كشور ما هست آنها را طرد حرام و فراموش كنيم و مقصر و افراطي و ... ببينيم؟

3-      در ماجراي غزه همه ما مي دانستيم كه در بسياري موارد سازمان بسيج دارد اشتباه مي كند ، مثلا ماجراي آن تجمع 30 هزار نفره ،  سفر به سوريه ، غزه ، تجمع هاي پي در پي و ... دوستان دانشگاه امام صادقي ما هم همين نظر را داشتند و رفتند كنار كار خودشان را كردند بچه هاي دانشگاه ما هم همين ديدگاه را نسبت به بسياري از اين كارها داشتند اما نرفتند كنار، چرا؟

چون معتقد بودند بايد اصلاح گري كرد نه اصلاح طلبي بايد درون اين پتانسيل عظيم رفت اگر توانستيم حتي بازده اش را از 50% به 70% هم برسانيم تكليف خود را انجام داديم سخت هست اما بهتر از اينست كه بيرون بشنيم نه اينكه كار نكنيم بلكه كار خود را بكنيم و سازمان را نقد كنيم كه چرا فلان كار را مي كني چرا بهمان. براي اين اصلاح بايد خون دل خورد با 20 كار نسبتا و نه كاملا اشتباه هم همراه شد تا بتواني 5 كار ديگر را اصلاح كني.كدام عمل نسبت به سازمان بهتر بود عمل بچه هاي بسيج شريف يا بسيج دانشگاه امام صادق ؟ مي شد هزار تهمت بزنيم هزار بهانه جور كنيم كه كل سازمان را زير سوال ببريم كم هم دليل نبود اما نكرديم چون يادمان نرفته بود كه اصل درست است اشتباهاتي هم هست.

حرف اينجاست كه : نقد بكينم همه چيز را هم نقد كنيم اما اصلها و خوبيها و هستهايمان را آن وسط گم نكنيم كه اگر كنيم بعد از مدتي خودمان را هم گم مي كنيم. همه ما مي دانيم كه بسيج نه هزار كه هزاران ايراد دارد اما اگر بنا باشد شكر نعمت نكنيم دائما آيه ياس بخوانيم – چه دائما فقط بديهاي كارهايمان را بگوييم چه بيانيه چه فلان اردو چه بهمان جلسه و چه حتي اينكه دائم بگوييم همه از بسيج متنفرند - بدون اينكه خوبيها را هم براي هم يادآوري كينم احساس نمي كيند بعد از مدتي خودمان هم ديگر حاضر به اداي وظيفه در بسيج نيستيم؟ اين درست است؟ مگر بسيج شجره طيبه نبود و نيست حالا آفتهايي مثل من و امثال من هم دارد اما هنوزهم شجره طيبه است مبادا يادمان برود. مبادا يادمان برود كه آن كسي كه بيانيه مي نويسد در مجمع كار مي كند در واحد فلان و قسمت بهمان از ماست لول اشتباهاتي هم داشته باشد اما او هم دلسوز اين انقلاب است نه پياده نظام كسي يا نهادي يا ... او هم بسياري از اين دردها را مي فهمد و ميداند اما دنبال اصلاح طلبي نرفته بلكه قصد اصلاح گري كرده است. مبادا يادمان برود! مبادا روزي چشم باز كنيم و خود را در جبهه اي ببينيم كه داريم اصول امروز خودمان را نقد مي كينم.

اگر به صحبتهاي ره برمان نگاه كنيم هميشه ابتداي سخنانش از خوبيها مي گويد و از پيشرفتها بعدهم دقيق ترين انتقادها را مي كند كه كسي نمي تواند بكند اما درد نظام ، درد مردم(مثلا الگوي مصرف و اسرافكاريمان) ، درد دولت را درد خود مي بيند حالا نقد مي كند. نه اينكه اول خود را جدا كند از آن نظام و مردم و دولت و ... بعد نااميد بشود از اصلاح و بعدهم به آنها غر بزند، چون قصد اصلاح دارد نه طلب اصلاح.

ميزان اينست : اصلاح گري از جنس درد است و اصلاح طلبي از جنس دغدغه اعلام موضع و ابراز حرف. اصلاح گر دنبال كار است و اصلاح طلب دنبال حرف و به كرسي نشاندن حرف و شيعه در طول تاريخ نشان داده كه درد اصلاح گري داشته نه حرف اصلاح طلبي

وقت خود را صرف همتي كينم براي جهادي سخت كه سخت عقب هستيم در اين راه همديگر را براي اصلاح نقد بكنيم اما نفي نكنيم و اصلاح را طلب نكنيم. بسيج براي همه ماست صاحب ندارد صاحبش تمام دلسوزان انقلابند منتها به مضيقه كار و فعاليت ناچار تقسيم كاري هم شده اما اينجا همه سربازند. سرباز انقلاب همه مسئولند هر دردي براي همه است و هر موفقيتي براي همه. همه  به وسعت يك جبهه جهاني نه يك دانشگاه

همتمان را صرف اصلاح كنيم نه مجادله هاي بيحاصل كه وقت تنگ است و راه دراز.

والعاقبه للمتقين

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:10  توسط مجتبي عرب مازار يزدي  | 

باسم حق...

اقتضائات و مختصات یک جمع اسلامی:

در قسمت اول و دوم این نوشتار، سعی شد ضرورتهای تشکیل جمع هایی با مختصات اسلامی تبیین شود. در این بخش تلاش بر این است که بتوانیم مختصات و اقتضائات یک جمع اسلامی را تبیین کنیم. آنچه در این بحث آمده حاصل تفکرات، مطالعات و تجربیات شخصی است نه یک کار پژهشی. بنابراین همانند دو بخش قبلی و بلکه بسیار بیشتر از آنها – به خاطر نوع خاص این بخش از بحث- نیازمند نظرات اصلاحی است تا بتواند تکمیل شود.

1)     انما المومنون اخوه

اگر قرار است جمعی اسلامی باشد شکی نیست که روح حاکم بر روابط آن جمع باید برادرانه باشد. در غیر این صورت رفتارهای متقابل و طبیعتا رشدهای حاصل از این رفتارها در مسیر کمال انسانی و اسلامی نبوده و آنچه وجود دارد تنها اسکلتی بی روح خواهد بود؛ مانند بسیاری از مجموعه های تشکیلاتی مدرن که مبنا، سود و منفعت دنیایی افراد است نه مصلحت اسلامی آنها. هرچند میتوانیم با یقین بگوییم که برای به وجود آمدن روحیه برادری نمیتوان دستورالعمل خاصی را پیشنهاد کرده و یا روش رسیدن به آن را مدل کرد، اما به خوبی میدانیم که اولا اگر عزم رسیدن به چنین وضعیت متعالی در تک تک افراد یک جمع و یا حتی بعضی از آنها به وجود بیاید و در جهت این عزم تلاش و تمرین صورت بگیرد، دوما نسبت به فهم جنس و نوع روابط صحیح و اصولی که باید میان دو برادر حاکم شود پرسش و حتی پژوهش شود تا حرکتهایمان اصولی، غیر التقاطی و مبتنی بر متن دین گردد و سوما شعار دادن در این حوزه و مدام مطرح کردن همین حرفهای کلی کنار گذاشته شود، میتوان امیدوار بود که خداوند یاری نموده و مسیر را نشان میدهد.

آنچه در زیر میآید چند نکته پیرامون جنس ویژگی هایی است که بنظر میرسد باید میان دو برادر حاکم شود. لازم به یادآوری نیست که این نکات بیش از آنکه مبتنی بر پژوهشی دینی باشد ناظر به تجربیات و مطالعات شخصی است و یقینا نیاز به تکمیل دارد:   

1-1)            صمیمیت عمیق و وصف نشدنی که ریشه های ایمانی داشته باشد.

1-2)            محرم راز بودن برای یکدیگر و بالطبع سنگ صبور هم بودن

1-3)            تعهد و نگرانی نسبت به شرایط کلی و مشکلات شخصی یکدیگر

1-4)            به رسم مومنان آینه هم بودن، یعنی اهل امر به معروف و نهی از منکر بودن جدی نسبت به هم

1-5)            نرنجیدن نسبت به رفتارهای یکدیگر و بلکه توجیه کردن خطاهای همدیگر

1-6)            تمرین برای افزایش محبت نسبت به یکدیگر

1-7)            .....

 

2)     اصل،رشد و تعالی است.

اگر به این امر باور داریم که فلسفه خلقت تعالی میباشد- اگر برای تعالی مضاف الیه  نمیآورم صرفا به جهت پرهیز از ورود به اختلافات فکری این حوزه است.- پس باید در تمامی ساحات زندگی برای کشف و عمل به مسیر تعالی که همان مبانی و فرهنگ اسلامی است تلاش کنیم. در حقیقت باید این نکته مدام به ما یادآوری شود و هیچگاه فراموش نکنیم که دور هم جمع شده ایم برای یافتن وظایفمان و تسریع و تسهیل در انجام آنها. این امر، از آن رو اهمیتی زائدالوصف دارد که به تجربه اثبات شده ما پس از مدتی فراموش میکنیم برای چه گرد هم آمده و بنابراین جمع به سمت روزمرگی حرکت میکند. خلاصه آنکه نباید گرفتار آفتهای تشکیلات بمعنای مدرن آن شد!

بر همین اساس باید مدام آرمانها را به خود یادآوری کنیم و مهمتر از این، برای حرکت به سمت آنها برنامه ریزی نمائیم. چرا که آفت دیگری که معمولا بر جمعهای ما وارد میشود آنست که هرچند حرفهای کلی خوبی میزنیم، اما برای عمل به آنها برنامه ای نداریم و در نتیجه خیلی زود دلسرد خواهیم شد.

 

3)      محور جمع باید یک مربی مسلط به منابع دینی باشد.

برای پی بردن به ضرورت چنین امری و درک درجه اهمیت آن، کافیست با نگاهی آسیب شناسانه به حرکت های جمعی نسل های قبلیمان بنگریم. بنظر شما چرا انجمن های اسلامی و... با وجود آن همه جوان مومن و دغدغه مند استحاله شدند؟ البته میتواند دلایل متفاوت داشته باشد؛ اما حتما یکی از اصلی ترین آنها این بوده که در حوزه های دینی به جای آنکه سراغ کارشناسان امر رفته و از زاویه اسلام فقاهتی پاسخ سوالاتشان را بگیرند به سراغ امثال دکتر شریعتی، سروش و ... رفتند و در نتیجه پاسخ هایی ناقص، غلط و یا حداقل سطحی گرفتند. اگر قرار است مطابق ذائقه اسلام رشد جامع بکنیم، اگر قرار است نظام بینشی و ارزشی اسلام را درک و باور بکنیم و اگر قرار است در مسیر تعالی حرکت نماییم چاره ای نیست به جزء آنکه خود را بدست نظام تربیتی اسلامی بسپاریم.

حال شاید بگویید اصلا چه ضرورتی دارد که ما حتما مربی زنده(!) و همراه با خود داشته باشیم؟  خب مثلا میتوان با استفاده از کتب شهید مطهری، سخنرانی های امام و رهبری و  حتی استفاده از منبر علما مسیر تعالی را یافت و در آن قدم گذاشت.

البته این هم یک راه است! اما چون ما به تکثر گرایی معتقد نیستیم با قاطعیت میگویم که این ره به ترکستان است؛ یا حداقل به کعبه نمیرسد! این روش اگر از قبلی بدتر نباشد بهتر نیست. خوداجتهادی مانند این میباشد که شما خود برای سلامتی خویش تدبیر کنی و حتی به هنگام بیماری هم به دکتر مراجعه نکنی! ضمن آنکه حرکت در صراط مستقیم و رشد جامع نیازند تعادل است و از خط بیرون نزدن. بنابراین یک ناظر بصیر باید عملکرد شما را رصد کند و هنگامی که به بیراهه میروی هشدار دهد و هنگامی که مسیر نمیدانی چراغ راهت شود.

البته باید توجه داشت که هر روحانی، مربی نیست. مربی استاد نیست که به سر کلاس درس آمده و مامور به آموزش مطلبی به شما باشد. مربی پیش نماز مسجد محلتان که 4 تا مشکل خانوادگی تان را با او طرح کنید و او به شما مشورتی بدهد نیست. البته هم آن استاد میتواند مربی باشد و هم آن پیش نماز مسجد و هم هر کس دیگری که بهره هایی عمیق و مجتهدانه از معارف دینی گرفته باشد. بلکه مربی باید بتواند به شما بیاموزد و برای حل مشکلات شخصی تان شما را کمک نماید. اما کارکرد ویژه او تربیت است؛ آنهم با الگوی اسلامی. البته نباید با این حرفها گمان کرد که تربیت یک چیز شاخداریست و در دکان هیچ عطاری یافت نمیشود! مربی اگر مربی باشد خود میداند که چگونه از یک کلاس ساده، یک فرصت کوتاه و یا یک کار مشترک برای تربیت اطرافیان خود بهره بگیرد. یقینا شرح معنای مربی در همین چند جمله میسر نیست و خود، مقالی جداگانه را می طلبد. هر چند که میتوان با مطالعه کتاب « مسئولیت و سازندگی » آقای صفائی حائری به درک مناسبی از این مفهوم رسید.

دیگر بیشتر از این اطاله کلام نمیکنم؛ چرا که میدانم اگر یک بار و فقط یک بار طعم داشتن یک مربی را، حتی به صورت نصفه و نیمه چشیده باشید به ضرورت وجود و محور بودن او پی میبرید!

 

4)     اشتراک نیاز، باید محور حرکات مشترک جمع باشد.

بنظر میرسد که اگر قرار باشد اعضای یک جمع از حضورشان دور هم احساس بطالت عمر نکنند باید حرکات مشترکشان حول برطرف کردن نیازهای مشترک افراد باشد. البته باید توجه کرد که ما قرار نیست معتقد به اومانیسم اسلامی(!) بوده و وقتی سخن از نیاز به زبان آورده منظوری دیگر در سر می پرورانیم. قرارست ما مجاهد بوده و تمام زندگی مان را به عرصه جهاد اکبر و اصغر تبدیل کنیم. به صورت طبیعی ساختن چنین زندگی ملزوماتی دارد و جمع شدن های ما وقتی معنا پیدا میکند که اثری در محقق شدن آن ملزومات داشته باشد. به تعبیر دیگر جمع باید به انجام دادن تکالیف ما کمک کند نه آنکه تکلفی بشود بر روی دوش افراد جمع. البته این حرفها نباید باعث شود که ایثار و فداکاری را از یاد برده و خدای ناکرده، ندانسته گرفتار خودخواهی هایی با روکش دینی بشویم. بنابراین باید مدام به خود یادآوری کنیم که ما نسبت به همدیگر وظیفه داریم و اگر از پس این وظایف برنیاییم، تمام این حرفهای بزرگ به هیچ دردی نخواهد خورد.

 

5)     جمع باید گسترده و در عین حال چابک و فعال باشد.

اگر قرار باشد همه ضرورتهایی که برای تشکیل جمع ذکر شد محقق شود باید جمع گسترده باشد و یا حداقل به شبکه گسترده ای از عناصر مومن متصل باشد. یعنی کارهای بزرگ و تحولات عمیق، تنها با حضور شبکه ای گسترده از نیروهای تحول خواه امکان تحقق می یابد.

از طرف دیگر حتما همه مان تجربه کرده ایم که جمعهای وسیع، مبتلا به آسیبهای فراوانی هستند. در حقیقت حتما به این نکته پی برده اید که برای کارهای جدی – چه در حوزه خودسازی و چه در حوزه فعالیتهای اجتماعی-  یک حالت ایده آل از نظر تعداد وجود دارد که کمتر یا بیشتر از آن به صورت تصاعدی بازده را کاهش میدهد. بنظر میرسد که یک گروه – وقتی میگوییم گروه منظورمان افرادیست که مستقیما روی یک فعالیت متمرکز میشوند. -  در کارهای جدی، ظرفیتی بیشتر از 7، 8 نفر ندارد.

در این صورت باید به دنبال راه هایی گشت که بتوان همزمان هر دو بعد مذکور را تامین نمود. ایده ای که اینجا مطرح میشود تشکیل جمعی بزرگ است که درون خود به چند هسته متمرکز منشعب شده باشد. شرح اینکه ارتباط این هسته ها با همدیگر چیست و آن جمع بزرگتر چگونه در عین حفظ هویت هسته های کوچکتر، هویتی مشترک می یابد، خود فرصت دیگری را میطلبد. اما روشن است که میتوان برای پیدا شدن هویت مشترک در جمع بزرگ روی آرمان مشترک، ماموریت یکسان، نیازهای مشترک و قابل تحقق در جمع بزرگ و ... تمرکز نمود. با این تفاسیر حتی میتوان گفت خود این جمع بزرگ قابلیت آن را دارد که در جمعی بزرگتر نیز تعریف شده و هویت وسیعتری  بیاید. در حقیقت ایده مطرح شده به حلقه های تودرتویی اشاره دارد که میتواند تا جای ممکن باز شود، گسترده گردد و شبکه اجتماعی وسیع تری را بسازد؛ در عین حالی که کارکردهای خود را برای افراد از دست ندهد.  

 

6)     حوزه ماموریتی- نه ماموریت- افراد باید به هم نزدیک باشد.

هر کدام از ما با توجه به توانمندی های شخصی و نیازهای اجتماعی برای خود ماموریتی اجتماعی را برگزیده ایم. مثلا یکی روی تولید علوم دینی متمرکز شده است، یکی روی ایجاد دانشگاه اسلامی، یک روی اصلاح رابطه صنعت و دانشگاه، یکی روی اصلاح ساختارهای مدیریتی، یکی روی اصلاح نظام آموزش و پرورش و....

بنابراین میزان نیاز هر شخص به یادگیری معارف دینی، مهارتهای اجتماعی و همچنین نقش اجتماعی او با توجه به ماموریت اجتماعی او تعیین میشود. به عنوان مثال کسی که میخواهد روی تولید علوم دینی کار کند یقینا باید بسیار بیشتر از کسی که میخواهد روی اصلاح رابطه صنعت و دانشگاه کار کند با معارف دینی آشنا شده و در آنها عمیق شود.

بنابراین با اینکه همه جوانان حزب اللهی نیازهای مشترکی دارند، اما به خاطر تفاوت سطح در بخشی از نیازهای آنان بهتر است که جمعهای بزرگ براساس نزدیکی حوزه های ماموریتی به هسته های کوچکتر منشعب شوند. البته باید توجه داشت که این نزدیکی نباید به یکسان شدن تیپ همه بیانجامد؛ چرا که برای تحقق همان ماموریتها نیاز به تیپهای مختلفی وجود دارد.

 

7)     چند اقتضاء ضروری در تشکیل و راهبری جمع:

آنچه تاکنون گفته شد مختصاتی بود که یک جمع اسلامی باید داشته باشد. اما قطعا تشکیل و راهبری چنین جمعهایی اقتضائاتی دیگر نیز دارد که در ذیل به چند مورد از آنها اشاره میشود:

7-1) یک جمع وقتی میتواند هویتی مشترک پیدا کرده و حالت صوری نیابد که افراد به هم ارتباط های معنادار داشته باشند. یعنی افرادی میتوانند حول هم جمع شوند که به تدریج همدیگر را شناخته و آرمانهای مشترکی را در ذهن داشته باشند. در حقیقت تا وقتی که این حداقل به وجود نیاید نمیتوان به سمت تحقق ضرورت های تشکیل جمع حرکت کرد. بنابراین قدم اول در تشکیل یک جمع نزدیک کردن افق های فکری و تلاش در جهت به وجود آمئن صمیمیتی معنادار میان افراد است.    

7-2) در اکثر مواقع افراد حول کاری مشترک یا حلقه ای مطالعاتی در کنار هم جمع میشوند و این ممکن است آسیبی را به صورت ناخودآگاه به وجود بیاورد. یعنی افراد ممکن است فراموش کنند که هویت اصلی جمع همان جمع است نه حلقه مطالعاتی یا کادر اجرایی فلان کار! این از آن جهت مهم مینماید که اگر چنین نگاه نکنیم ممکن است جمع منحصر به همان حلقه یا کار شده و هیچ گاه نتواند به سراغ مابقی دغدغه های خویش برود. در حقیقت نباید فراموش کنیم که اینها محور جمع شدن ما و فرعی است و اصل، همان روح جمعی میباشد.

7-3) اگر قرار باشد که بتوانیم بارهای بزرگی را برداریم باید نسبت به وظایف خود بسیار متعهد بوده و نظم را در کارهای خود حاکم کنیم. منطق دینی به ما میگوید که تعهد و نظم جمعی وظیه شرعی است که نسبت به باقی اعضای جمع داریم و طبیعتا اگر به وظایف خود پایبند نباشیم جمعی نیز شکل نخواهد گرفت. خلاصه آنکه باید به تکالیف جمعی خود پایبند بوده و به خصوص در مورد زمان منظم باشیم.

7-4) افراد باید انتظارات مشابهی از جمع داشته باشند. یعنی حتی اگر در شروع حرکت هم چنین نباشد، اعضای یک جمع در ادامه حرکت باید به سمت یک ذهنیت مشترک از جمع و کارکردهای آن برسند

                                                                                    والعاقبه للمتقین....
  نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 12:38  توسط محمدمهدی دادمان  | 

باسم حق...

ضمن عرض تبریک سال نو،

این مطلب را در کارویژه «الد الخصام» بهاران3 نوشتم که حالا در اینجا منتشر میکنم:

پس از انقلاب اسلامی که فضا برای ورود جریانهای انقلابی به عرصه سیاسی گشوده شد و به میدان چالشهای حکومت دینی وارد شدند پدیده نفاق نیز رخ نمود. باید گفت این ویژگی یک جامعه دینی، به خصوص در هنگام اسلامی بودن حکومت است که جریان­ایی، نقاب نفاق به چهره زده و با فریب مردم و حاکمان مسلمان به عرصه قدرت ورود میکنند.

بنابراین در این سالها همیشه جلوه ­هایی از نفاق فرصت بروز اجتماعی یافتند. شاید بتوان مجاهدین و بنی صدر را اولینهای این عرصه نامید که با تدبیر امام از صحنه سیاسی کنار زده شدند. پس از کنار رفتن آنها و سایه افکنی جدی تر جنگ بر کشور، فضای جامعه چنان انقلابی و دینی گشت که دیگر گروههای آلوده به نفاق فرصت بروز نیافتند. هرچند بسیاری معتقدند که بعضی از جریانهای درونی انقلاب نیز از همان ابتدا به چهره، نقاب نفاق زده­ بودند، اما ما به دلیل عدم اثبات چنین ادعایی از بررسی آن صرف نظر خواهیم کرد.

پس از جنگ و با آغاز دوره سازندگی عصر ضعیف شدن ایمان­ها، منقلب گشتن دلها و استحاله شدن اندیشه ها رسیده بود. گروهی از انقلابیون دیروز به صورت تدریجی و در عمل و فکر، باور خود به آموزه ­های مکتبی امام را از دست میدادند و این، به معنای فراهم گشتن زمینه ای برای به وجود آمدن جریانهای نفاق آلود جدید بود.

این بار، ماجرا بسیار پیچیده ­تر مینمود؛ انقلابی های فرسوده استحاله خویش را باور نکرده و با ابزارهای تبلیغاتی از گسترش طبیعی آگاهی مردم نسبت به این نفاق جدید جلوگیری میکردند. حال، اگر بپذیریم که نابودی نفاق تنها از مسیر آگاهی مردم و جامعه نسبت به ماهیت نفاق آلود آن ممکن است، باید پاسخ دهیم که مردان امروز انقلاب چه باید میکرده و بکنند؟ از طرفی سابقه انقلابی آنها بود و از طرفی رفتارهای به ظاهر عقلایی امروزشان. از طرفی تصویر ذهنی شاخته شده از آنها در ذهن مردم، راوی یک قهرمان انقلابی پیرو خط امام بود و از طرف دیگر، آنها با خسته دلی از آرمانهای انقلاب مشغول قلب و  استحاله سیرت نظام بودند. البته باید یک بار دیگر تاکید کرد که نفاق در همه افراد وجود دارد و گسترش آن در وجود هر فرد سیری تدریجی و طبیعی  دارد. این نکته از آن رو مهم است که اولا گمان نبریم همه جریان­های منتقد شبیه هم هستند و دوما دقت کنیم تا رفتارهای ما باعث تند شدن سیر تدریجی گسترش نفاق در درون دیگران نشود.

این چنین بود که نخبگان مدافع انقلاب به میدان مبارزه آمده و گاهی بر اثر عصبانیت و غیرت دینی از حریم آموزه های اسلامی متجاوز میگشتند. آنها میخواستند مردم را نسبت به ماهیت نفاق جدید و انقلابی دیروز آگاه کنند، اما ماجرا به این روشنی نبود.

حال سوال ما این است: چه باید کرد تا هم با این نفاق جدید که امروز گستردگی اجتماعی و پیچیدگی بیشتری یافته مبارزه کرد و هم مبارزه مان در چهارچوب اسلام ناب امام باشد؟ شاید پاسخ به این سوال چنان سخت باشد که از طاقت من دانشجو گزافتر آید، اما به گمان نگارنده میتوان با رجوع به سخنان رهبری و دیگر علما، « نبایدهای این مبارزه » در این عرصه را تبیین کرد. باید توجه داشت که هدف این نوشتار یک نقد درون گفتمانی است و ما منکر خطاها و جرمهای بزرگتر دیگران نیستیم:

اول: آدرس عوضی!

یکی از سوالات جدی آن است که روش شناخت منافق چیست؟ باید اصل را بر برائت گذاشت و یا بدبینانه نگریست؟

هرچند که به دلیل حساسیت موضوع نمیتوان در این عرصه تنها با خوش­بینی جلو آمد، اما باید توجه داشت که دچار بدگمانی نشویم. نمیتوان با اولین نشانه در انحراف فکر یا خطای سیاسی، آخر داستان را نتیجه­گیری کرد. البته به تعبیر رهبری برای چنین تشخیصهایی نشانه هایی وجود دارد و چنین نشانه ای باید موجب سوءظن ما باشد:

«هركسي كه دشمن، از كار او استفاده ميكند، مورد سوءظن قرار ميگيرد. «مورد سوءظن قرار ميگيرد» يعني چه؟ يعني آيا حتما منافق است؟ نه، چون ممكن است كارهايي از روي غفلت انجام بگيرد. يك نفر كاري را انجام ميدهد، بد هم هست، آن دشمن صريح هم از او استفاده ميكند، اما آن كننده كار از روي غفلت، اين كار را انجام ميدهد. نميشود گفت «منافق». عرض كردم. اول بحث هم. ما نبايد معياري در دست بگيريم و مرتب اين متر و معيار را روي افراد، امتحان كنيم و مرتب بگوييم: اين منافق، او منافق! اين كه نميشود.»[i]

خطر دیگر در این حوزه، استفاده غیر متناسب از آیات و روایات میباشد. گویی ما یاد گرفته ایم که آموزه های دینیمان را خیلی سریع مصداقیزه کنیم. البته منظور آن نیست که خود را از این رحمتهای خداوند محروم کنیم، بلکه سخن، سر نقد نوع استفاده از اینهاست. این انتقاد به طور خاص به جریان دانشجویی و سیاسی وارد است که بدون تسلط به ابزارهای فهم دینی به تفسیر و تاویل دست میزنند. گویی رهبری هم هنگامی که مشغول تبیین پدیده نفاق بودند، چنین خطری را دیده و اعلام کردند:

«ما كه مسئله نفاق را مطرح ميكنيم و راجع به منافق و منافقين حرف ميزنيم، منظورمان اين نيست كه هركسي فوراً در ذهنش اين معنا بيايد كه مبادا فلاني منافق باشد، مبادا فلان كسها منافق باشند؛ مرتب با توهم نفاق، افرادي را از دايره مؤمنين خارج كنند. اين اصلاً مراد نيست و نبايد هم اين كار بشود. متوجه باشيد كه از هر معرفتي، از معارف الهي و قرآني استفاده بهترين بشود. استفاده بهترين اين است كه اولاً انسان، خود را مصونيت ببخشد؛ چون هر علمي واطلاعي مصونيتي به انسان ميدهد. آن هم علمي كه از قرآن گرفته شده و معارف نوراني قرآني باشد. ثانياً جامعه اي مثل جامعه ما كه در يكي از پرنشاط ترين ادوار خود زندگي ميكند. در جامعه ما خمودگي، يأس و ترس از دشمن نيست؛ اين­ها امتيازات خيلي مهمي است.
خيلي از جوامع هستند كه حال ايستادن براي منافع خودشان را ندارند، بعضي هم اگر حالش را داشته باشند، اميد اين را ندارند كه به پيروزي برسند- به خاطر تجربه هاي گذشته مأيوسند- اگر احياناً اميدي هم داشته باشند، از دشمني ها و دشمنها هم ميترسند.
در جامعه ما هيچ يك از اين آفتها نيست؛ مردم ما از آمريكا نميترسند، از مجموع آمريكا و شوروي هم كه يك روز بودند، نميترسيدند؛ از درياي دشمن نميترسند، نااميد هم نيستند. چون اين ملت در سخت­ترين اوضاع- يعني در دوره پادشاهان، آن هم در بدترين دوره هاي پادشاهي كه دوره پنجاه ساله قبل از انقلاب اسلامي است؛ دوره پهلوي، دوره سياه، اختناق، استبداد، دوره دروغ، فريب و وابستگي به بيگانه، دوره نفوذ تحقيرآميز بيگانه ها- تجربه كرده است.
اين ملت در چنين دوره سياه و ننگيني توانست حصارها را بشكند، خورشيد را فروزان كند و چنين عظمتي را براي خودش به وجود بياورد. بنابراين تجربه ما به ما اميد ميبخشد. در ملتي با چنين شرايطي بايد هوشياري وجود داشته باشد- هوشياري در مقابل دشمنهاي گوناگون- و بدترين دشمنها آن دشمني است كه پوشيده و نقابدار است؛ دشمني او معلوم نيست- يعني از جمله منافق- بنابراين از اين جهت هم فهم مسأله نفاق و منافق، مهم است.»[ii]

دوم: خط قرمزی به نام شرع مبین

آیا هنگام متوسل شدن به دروغ، تهمت یا خشونت بی حساب و کتاب[iii] نمیدانیم که اینها، کار غلطی است؟ آیا نمیفهمیم که اثرات تکوینی چنین گناهانی اصل انقلاب ما را تهدید مینماید؟ البته در میان نیروهای انقلاب هم افرادی هستند که یا به انگیزه قدرت طلبی و یا با توجیه های بی معنای شرعی که ناشی از نگاهی ماکیاولی میباشد آگاهانه به چنین اعمالی دست میزنند. یقینا باید با چنین افرادی برخورد شود، اما تعداد آنها اندک است و مخاطب سوال بنده جمع کثیر مومنان هست. اگر کسی دغدغه دینداری داشته باشد پاسخی به جز آری برای این سوالها ندارد. او یقینا میداند که به تعبیر رهبر انقلاب « اخلاق اهميتش از عمل هم بيشتر است.». بلکه به یقین این دغدغه ها در مخاطبین چنین نوشته­ای بسیار بیش از نگارنده پر ادعای آن است؛ که شاهد مثال این امر، حضور گسترده افراد در جلسات معنوی یا اخلاقی می­باشد. پس مساله کجاست؟

اول از همه علت­العلل همه آفات اخلاقی یعنی وسوسه شیطان و نفس به حب دنیا  میباشد که «حب الدنیا راس کل الخطایا.». با رجوع به سخنان بزرگان، چنین میفهمیم که راه رهایی از این وسوسه ها بازگشت به سمت خداوند از مسیر معرفی شده از سوی خود او و دست به دامان معنویت اسلامی شدن میباشد.

اما دوم دلیل را باید در مدل تربیت عنصر سیاسی، به خصوص در جریانهای انقلابی جست. نیروهای سیاسی ما بسیار زودتر از حد لازم به یقین راجع به رخ دادن یا ندادن یک پدیده میرسند. ما عادت نکرده ایم که دور و اطراف یک خبر را بررسی کنیم. بلکه با شنیدن اولین نقل یا دیدن اولین سند به صداقت یک خبر یقین پیدا کرده و مشغول نشر خبر میشویم. گاه حتی ماجرا خنده دارتر از این حرفها هم میشود. یعنی بدون درنظر گرفتن مدل پیچیده رفتاری یک انسان، 4 رفتار یک فرد یا حتی 4 خبر غیر دقیق و غبر موثق _ که گاهی تنها دلیل اعتماد ما به صحت چنین اخباری، گوینده و اتصال­های حقوقی اوست. _  را کنار هم قرار داده و به یک تحلیل قطعی و خدشه ناپذیر از دید خود میرسیم. ماجرا آن­وقتی دردناکتر است که این تحلیل به قاتل بودن، کمونیست بودن یا دزد بودن یک نفر میرسد. آن وقت است که با افتخار گمان میبریم با بصیرتی مثال نزدنی توانسته ایم حقیقت را کشف کرده و به بی بصیرتی دیگرانی که چنین نتیجه­ای را نمیپذیرند تاسف میخوریم!

بعد هم به خودمان اجازه داده و بلکه تکلیف خویش میبینیم که برای آگاه کردن مردم، افشاگری کرده و آن اخبار یا تحلیلها را رسانه ای کنیم! آنهم در حالی که ما هنوز در راست بودن اصل ماجرا به یقین نرسیده ایم. رهبر انقلاب این حساسیت را  حتی در مورد نقل یک متهم در دادگاه نیز دارند. اعترافهای متهمان حوادث اخیر راجع به دخالتهای افرادی دیگر، برای ما جای هیج شک و شبهه ای نگذاشته بود که آنها هم باید محاکمه شوند. اما ایشان در اینباره فرمودند:

« به اخلاق خودمان هم برسيم؛ به اخلاق خودمان هم برسيم. اخلاق اهميتش از عمل هم بيشتر است. فضاى جامعه را فضاى برادرى، مهربانى، حسن ظن قرار بدهيم. من هيچ موافق نيستم با اينكه فضاى جامعه را فضاى سوءظن و فضاى بدگمانى قرار بدهيم. اين عادات را از خودمان بايد دور كنيم. اين­كه متأسفانه باب شده كه روزنامه و رسانه و دستگاه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ هاى گوناگون ارتباطى - كه امروز روزبروز هم بيشتر و گسترده ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر و پيچيده ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر ميشود - روشى را در پيش گرفته ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند براى متهم كردن يك­ديگر، اين چيز خوبى نيست؛ اين چيز خوبى نيست، دل ما را تاريك ميكند، فضاى زندگى ما را ظلمانى ميكند. هيچ منافات ندارد كه گنهكار تاوان گناه خودش را ببيند، اما فضا، فضاى اشاعه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ى گناه نباشد؛ تهمت زدن، ديگران را متهم كردن به شايعات، به خيالات. همين جا من اين را هم بگويم: اينكه در دادگاه ها - كه در تلويزيون هم پخش ميشد - از قول يك متهمى چيزى راجع به يك كس ديگرى گفته ميشود، من اين را بگويم كه اين، شرعاً حجيت ندارد. بله، متهم هرچه درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ خود در دادگاه بگويد، اين حجت است. اينكه بگويند در دادگاه درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ خودش اگر اعترافى كرد، حجت نيست، اين حرف مهملى است، حرف بى‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ارزشى است؛ نه، هر اقرارى، هر اعترافى، شرعاً، عرفاً و در نزد عقلا در يك دادگاه در مقابل دوربين، در مقابل بينندگان ميليونى كه متهم عليه خود بكند، اين اعتراف مسموع است، مقبول است، نافذ است؛ اما عليه ديگرى بخواهد اعترافى كند، نه، مسموع نيست. فضا را نبايد از تهمت و از گمان سوء پر كرد. قرآن كريم ميفرمايد: «لو لا اذ سمعتموه ظنّ المؤمنون و المؤمنات بانفسهم خيرا»؛ وقتى ميشنويد كه يكى را متهم ميكنند، چرا به همديگر حسن ظن نداريد؟ تكليف دستگاه اجرائى و قضائى به جاى خود محفوظ است. دستگاه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ هاى اجرائى بايد مجرم را تعقيب كنند، دستگاه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هاى قضائى بايد مجرم را محكوم و مجازات كنند؛ با همان روشى كه ثابت ميشود و در قوانين اسلامى و قوانين عرفى ما هست و هيچ هم در اين زمينه نبايد كوتاه بيايند؛ اما مجازات مجرم كه از طرق قانونى جرم او ثابت شده است، غير از اين است كه به گمان، به خيال، به تهمت، يكى را متهم كنيم، بدنام كنيم، توى جامعه دهن به دهن بگردانيم. اين­كه نمي­شود. اين فضا، فضاى درستى نيست.»[iv]

سوم: افشاگری، آخرین انتخاب یا اولین و تنها راه؟!

بگذارید ابتدا فهم خود را از افشاگری یکی کنیم. فرض کنید آن­چه را که میخواهیم افشا کنیم گرفتار آسیب مطرح شده در بند قبلی نباشد. تجربه اثبات کرده که در خیلی از مواقع چنین فرضی غلط است! اما بنا بر فرض عقلی « فرض محال، محال نیست.» چنین گزاره ای را در صورت صحت یا غلط بودن مساله، میتوان فرض کرد . یعنی ما بر اساس اطلاعاتی یقینی و با روشی اسلامی راجع به منافق بودن یک نفر به جمعبندی رسیدیم. مثلا دستگاه­های امنیتی ما بنا بر وظیفه خویش از محتوای براندازانه جلسات محرمانه برخی از گروه های سیاسی کسب اطلاع کردند. آیا این حق وجود دارد که به بهانه افشای نفاق چنین افرادی، این اطلاعات را رسانه ای کرده یا در بولتن هایی با مخاطب زیاد منتشر سازیم؟­

با رجوع به سیره حضرت رسول و امام علی (علیهما السلام) میبینید که این بزرگواران با آنکه از غیب آگاه بوده، اما در غالب موارد چنین نمیکردند. حال اگر بخواهیم با نگاهی زمینی بنگریم باید گفت که نعوذ بالله آنها اشتباه کردند. چرا که همانهایی که ایشان – رسول الله- افشاء نکردند، بعدها ضرباتی جبران ناپذیر بر اسلام و جامعه اسلامی وارد نمودند. مگر بعضی از منافقین مدینه النبی نبودند که در غصب خلافت و شهادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) نقشی بی بدیل بازی کردند؟! پس چرا پیامبر آنها را افشا نکرد؟ پاسخ این سوال را باید در معنای ولایت جستجو کرد.

ولایت به دنبال تعالی جامعه است. تعالی ای که نه با پمپاژ اطلاعات و روشهای نادرست محقق شود؛ بلکه از مسیر صحیح و با آگاه و هوشیار شدن خود مردم رخ دهد. رشد این چنینی مردم که هنر خاصی نیست. اگر قرار بر رشد این چنینی بود دیگر چه نیازی به حضور ولی خدا هست؟! با مکانیزمی به جامعه اطلاعات میدادند و .... بنابراین قرار بر آگاه شدن با چنین روشی نیست، چرا که خود آنها در این آگاه شدن فاعلیت نداشته اند. بلکه هدف، تعالی حقیقی بشریت است. بر همین اساس میگوییم ولی خدا در رفتار خود محدودیتهایی را دارد و نمیتواند از هر ابزاری استفاده کند. او از پول، تبلیغات رسانه­ای، زور و ... نمیتواند به شکل نامحدود استفاده کند.[v]

شاید رهبر انقلاب هم از همین زاویه است نگاه است که میفرمایند:

«اگر به نحوي در يك جامعه وسيله ­اي دست مردم آمد كه توانستند با آن وسيله، منافق را بشناسند، اين خيلي خوب خواهد بود. اين وسيله، درصدر اسلام نبود. عده اي منافق بودند، ولي از كجا ميشد فهميد كه آنها منافقند؟ البته پيغمبر اكرم به بعضي ها نشان داده بود؛ بعضي ها به دستور پروردگار، چهره منافقين را ميشناختند، اما همانها هم مأمور بودند (كه) به كسي نگويند.»[vi]

به همین دلیل و نه فقط از باب غلط بودن حرفها بود که ایشان با مدل رفتاری آقای احمدی­نژاد در مناظره ها مخالف بودند:

« از اين طرف هم همين جور؛ از اين طرف هم شبيه همين كارها به نحو ديگرى انجام گرفت. كارنامه‏ى درخشان سى ساله‏ى انقلاب كمرنگ جلوه داده شد؛ اسم بعضى از اشخاص برده شد كه اينها شخصيتهاى اين نظامند؛ اينها كسانى هستند كه عمرشان را در راه اين نظام صرف كردند. بنده در نماز جمعه هيچ­وقت رسمم نبوده است از افراد اسم بياورم؛ اما اينجا چون اسم آورده شده است، مجبورم اسم بياورم. به طور خاص از آقاى هاشمى رفسنجانى، از آقاى ناطق نورى من لازم است اسم بياورم و بايد بگويم. البته اين آقايان را كسى متهم به فساد مالى نكرده؛ حالا در مورد بستگان و كسان، هر كس هر ادعائى دارد، بايستى در مجارى قانونى خودش اثبات بشود و قبل از اثبات نميشود اينها را رسانه اى كرد. اگر چيزى اثبات بشود، فرقى بين آحاد جامعه نيست؛ اما اثبات نشده، نميشود اينها را مطرح كرد و قاطعاً ادعا كرد. وقتى اين­جور حرف­ها مطرح ميشود، تلقى‏هاى نادرست در جامعه به وجود مى‏آيد، جوانها چيز ديگرى خيال مي­كنند، چيز ديگرى ميفهمند.»[vii]

باید گفت متاسفانه این روش در میان همه ما تبدیل به اپیدمی شده و گویی جزء اصلی ترین گزاره های تربیت سیاسی نیروهای انقلاب گشته است.

البته قرار نیست اصل افشاگری با چنین مدلی را نفی کرد. حقیقت آنجاست که گاهی و تنها گاهی _  نه همیشه! _  جامعه به چنین روشهایی نیز نیاز دارد. اما مساله آن است که تشخیص چنین نیازی با چه کسی است؟ من و شما یا رهبری انقلاب؟!

همچنین نقد به این روش را نباید به معنای نفی تلاش در آگاه ساختن مردم دانست. در بسیاری از موارد انحرافها از جنس فکری یا عمل سیاسی است که برای آگاهی بخشیدن به مردم میتوان به نقد سخنان این افراد و عملکرد پر از تاقضشان پرداخت. آن­ها خود، انحراف خویش را نشان داده­، اما با به راه انداختن قیل و قالهای رسانه ای تلاش می­کنند تا چنین لغزشهایی را از دید مردم دور نگاه دارند. بنابراین وظیفه نخبگان تنها آن است که در میان گرد و غبار فتنه، آمیختگی باطل به حق را نشان مردم دهند.

شهید مطهری در کتاب نبرد حق و باطل نگاه حضرت امیر را چنین شرح میدهند:

«بعد حضرت فلسفه مطلب را ذكر میكند و چه عالی میفرمايد: «فلو ان الباطل خلص من مزاج الحق لم يخف علی المرتادين»، پس اگر باطل از امتزاج و آميختگی با حق جدا باشد و با حق مخلوط نباشد، مردم حقجو منحرف نمیشوند، چون اغلب مردم، "مرتاد" يا حق گرا هستند، ولی میآيند حق را با باطل مخلوط و ممزوج میكنند و امر بر مردم مشتبه‏ میشود، يعنی مردم حق را با باطل اشتباه میگيرند و باطل را با مارك حق میخرند. اگر باطل از حق جدا شود و با آن در نياميزد بر مرتادان و طالبان‏ حق مخفی نمیماند، چون اكثريت مردم طالب حق هستند نه طالب باطل «و لو ان الحق خلص من لبس الباطل انقطعت عنه السن المعاندين.»، و اگر حق از پوشش باطل جدا شد و آزاد گرديد زبان بدخواهان از آن قطع میگردد، چون اگر حق و باطل مخلوط شوند عده ای آن را حق محض میبينند بعد به‏ آثارش نگاه میكنند میبينند آثار بد دارد. معاندها زبانشان دراز میشود كه‏ اين دين و مذهب شما هم خراب از آب درآمد ، ديگر نمیدانند كه اين خرابي ها و آثار سوء، مال باطل است نه مال حق! حق هرگز طوری رفتار نمیكند كه زبان معاندين بر او دراز شود.»

برای آنکه تنها از نبایدها نگفته و به تبیین یکی از روشها در این مبارزه نرم هم بپردازیم، این نوشته را با فرمان ره ­بر انقلاب جهت آگاه کردن عموم به حقیقت ختم می­کنم:

«بنده گفتم كرسى آزادفكرى را در دانشگاهها به وجود بياوريد. خوب، شما جوانها چرا به وجود نياورديد؟ شما كرسى آزادفكرى سياسى را، كرسى آزاد فكرى معرفتى را تو همين دانشگاه تهران، تو همين دانشگاه شريف، تو همين دانشگاه اميركبير به وجود بياوريد. چند نفر دانشجو بروند، آنجا حرفشان را بزنند، حرف همديگر را نقد كنند، با همديگر مجادله كنند. حق، آنجا خودش را نمايان خواهد كرد. حق اينجورى نمايان نميشود كه كسى يك انتقادى را پرتاب بكند. اين­جورى كه حق درست فهميده نميشود. ايجاد فضاى آشفته ذهنى با لفاظى ها هيچ كمكى به پيشرفت كشور نميكند.»[viii]



[i] سخنان رهبری در جمع بسیجیان و سپاهیان لشگر 10 سیدالشهدا، به تاریخ 26 مهر 1377

 

[ii] سخنان رهبری در جمع بسیجیان و سپاهیان لشگر 10 سیدالشهدا، به تاریخ 26 مهر 1377

 

[iii] قرار نیست که ما گرفتار روشنفکرمآبی های بیهوده شویم و خشونت را به طور کامل نفی نماییم. بلکه صحبت از آن­ جایی است که خشونت ورزیدن های ما ریشه در نفس یا تعصب دارد و منافی آموزه های دینی میگردد.

 

[iv] خطبه عید فطر 88 رهبر انقلاب

[v] این استدلال، برداشتی از سخنان حجه الاسلام و المسلمین پناهیان است که در مجموعه سخنرانی با عنوان «کمی از اسرار ولایت» فرمودند. برای دسترسی به این مجموعه سخنرانی ایشان به سایت یاسین مدیا مراجعه کنید

[vi] سخنان رهبری در جمع بسیجیان و سپاهیان لشگر 10 سیدالشهدا، به تاریخ 26 مهر 1377

[vii] سخنان رهبری در جمع بسیجیان و سپاهیان لشگر 10 سیدالشهدا، به تاریخ 26 مهر 1377

[viii] سخنان رهبر انقلاب در دیدار نخبگان 6 آبان 88

  نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 15:45  توسط محمدمهدی دادمان  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM